داستان داستان | صدای چاه

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع پارادوکس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 0
  • بازدیدها بازدیدها 15
  • کاربران تگ شده هیچ

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
*

روستای ما چاه قدیمی بزرگی داشت که می‌گفتند جن‌ها در آن زندگی می‌کنند. شب‌ها هیچ‌کس جرأت نزدیک شدن به آن را نداشت. یک شب، صدای گریه کودکی از سمت چاه شنیدم. با ترس و نگرانی به سمتش رفتم. صدای گریه نزدیک‌تر می‌شد. وقتی به دهانه چاه رسیدم، سکوت مطلق حکم‌فرما شد. فقط تاریکی عمیق و بوی نم چاه بود. ناگهان، صدایی از ته چاه، نه گریه، بلکه خنده‌ای وهم‌آلود شنیدم. انگار کسی در اعماق تاریکی، منتظر من بود. حس کردم چیزی مرا به سمت لبه چاه هل می‌دهد. با تمام قدرت به عقب پریدم و فرار کردم. آن شب، صدای خنده تا صبح در گوشم پیچید.

نویسنده:فائزه کاظمی پور
 
امضا : پارادوکس
عقب
بالا