- تاریخ ثبتنام
- 30/1/21
- ارسالیها
- 1,936
- پسندها
- 7,033
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 15
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #1
»
وقتی مادربزرگ «نیلوفر» فوت کرد، خانهی قدیمیاش در شمال شهر برای او ماند. خانهای با دیوارهای سبز کمرنگ، پنجرههای چوبی، و یک اتاق کوچک در انتهای راهرو که همیشه قفل بود.
مادربزرگ هیچوقت اجازه نمیداد کسی وارد آن اتاق شود. فقط میگفت:
«اونجا چیزهایی هست که نباید بیدار بشن.»
نیلوفر هیچوقت این حرفها را جدی نگرفته بود.
تا شبی که تنها شد.
---
## شب اول
خانه ساکت بود. زیادی ساکت.
نیلوفر تصمیم گرفت وسایل قدیمی را مرتب کند. وقتی به انتهای راهرو رسید، جلوی همان در قفلشده ایستاد. حالا دیگر کلید داشت.
چند لحظه مکث کرد.
بعد در را باز کرد.
اتاق کوچک بود. یک تخت فلزی قدیمی، یک میز تحریر، و روی میز… یک ضبط صوت کاستی.
روی آن با خودکار نوشته شده بود:
**«برای وقتی که تنها شدی.»**...
وقتی مادربزرگ «نیلوفر» فوت کرد، خانهی قدیمیاش در شمال شهر برای او ماند. خانهای با دیوارهای سبز کمرنگ، پنجرههای چوبی، و یک اتاق کوچک در انتهای راهرو که همیشه قفل بود.
مادربزرگ هیچوقت اجازه نمیداد کسی وارد آن اتاق شود. فقط میگفت:
«اونجا چیزهایی هست که نباید بیدار بشن.»
نیلوفر هیچوقت این حرفها را جدی نگرفته بود.
تا شبی که تنها شد.
---
## شب اول
خانه ساکت بود. زیادی ساکت.
نیلوفر تصمیم گرفت وسایل قدیمی را مرتب کند. وقتی به انتهای راهرو رسید، جلوی همان در قفلشده ایستاد. حالا دیگر کلید داشت.
چند لحظه مکث کرد.
بعد در را باز کرد.
اتاق کوچک بود. یک تخت فلزی قدیمی، یک میز تحریر، و روی میز… یک ضبط صوت کاستی.
روی آن با خودکار نوشته شده بود:
**«برای وقتی که تنها شدی.»**...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.