داستان داستان | صوت مرگباری که با ما زندگی می‌کرد.

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع پارادوکس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 0
  • بازدیدها بازدیدها 27
  • کاربران تگ شده هیچ

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
»

وقتی مادربزرگ «نیلوفر» فوت کرد، خانه‌ی قدیمی‌اش در شمال شهر برای او ماند. خانه‌ای با دیوارهای سبز کم‌رنگ، پنجره‌های چوبی، و یک اتاق کوچک در انتهای راهرو که همیشه قفل بود.

مادربزرگ هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد کسی وارد آن اتاق شود. فقط می‌گفت:
«اون‌جا چیزهایی هست که نباید بیدار بشن.»

نیلوفر هیچ‌وقت این حرف‌ها را جدی نگرفته بود.

تا شبی که تنها شد.

---

## شب اول

خانه ساکت بود. زیادی ساکت.

نیلوفر تصمیم گرفت وسایل قدیمی را مرتب کند. وقتی به انتهای راهرو رسید، جلوی همان در قفل‌شده ایستاد. حالا دیگر کلید داشت.

چند لحظه مکث کرد.

بعد در را باز کرد.

اتاق کوچک بود. یک تخت فلزی قدیمی، یک میز تحریر، و روی میز… یک ضبط صوت کاستی.

روی آن با خودکار نوشته شده بود:

**«برای وقتی که تنها شدی.»**...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس
عقب
بالا