- تاریخ ثبتنام
- 30/1/21
- ارسالیها
- 1,936
- پسندها
- 7,033
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 15
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #1
به نام خدا
موضوع:واحد ۴۳
از وقتی وارد آن ساختمان شدیم، همهچیز بوی کهنگی میداد؛ بوی دیوارهای نمکشیده، راهروهای تاریک و چراغهایی که انگار همیشه روی مرزِ روشن شدن و سوختن میلرزیدند. طبقهی چهارم بودیم، واحد ۴۲، درست کنار واحدی که روی درش با پلاک برنجی کدر نوشته شده بود: ۴۳. صاحبخانه هنگام تحویل کلید، وقتی چشمش به آن در افتاد، برای یک لحظه لبخندش خشک شد. بعد با صدایی که زیادی عادیاش کرده بود، گفت: «اون واحد سالهاست کسی توش نیست.»
همان شب اول، ساعت از دو نیمهشب گذشته بود که صدا را شنیدم.
اول مثل کشیده شدن پایهی یک مبل روی سرامیک بود. بعد صدای ضربهی کوتاه یک جعبه، بعد خشخش پلاستیک، بعد صدای چیزی سنگین که انگار با زحمت از یک جا بلند شد و روی زمین افتاد. همسرم بیدار شد و با...
موضوع:واحد ۴۳
از وقتی وارد آن ساختمان شدیم، همهچیز بوی کهنگی میداد؛ بوی دیوارهای نمکشیده، راهروهای تاریک و چراغهایی که انگار همیشه روی مرزِ روشن شدن و سوختن میلرزیدند. طبقهی چهارم بودیم، واحد ۴۲، درست کنار واحدی که روی درش با پلاک برنجی کدر نوشته شده بود: ۴۳. صاحبخانه هنگام تحویل کلید، وقتی چشمش به آن در افتاد، برای یک لحظه لبخندش خشک شد. بعد با صدایی که زیادی عادیاش کرده بود، گفت: «اون واحد سالهاست کسی توش نیست.»
همان شب اول، ساعت از دو نیمهشب گذشته بود که صدا را شنیدم.
اول مثل کشیده شدن پایهی یک مبل روی سرامیک بود. بعد صدای ضربهی کوتاه یک جعبه، بعد خشخش پلاستیک، بعد صدای چیزی سنگین که انگار با زحمت از یک جا بلند شد و روی زمین افتاد. همسرم بیدار شد و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.