داستان داستان | زمزمه های زیر خاک

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع پارادوکس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 0
  • بازدیدها بازدیدها 18
  • کاربران تگ شده هیچ

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
به نام خدا
موضوع:زمزمه های زیر خاک
:

**زمزمه‌های زیر خاک**

سارا کنار قبر پدرش ایستاده بود. سنگ قبر سرد و نمناک بود و باران ریز، صورتش را خیس می‌کرد. یک سال از رفتن پدرش می‌گذشت، اما هنوز دلش برای خنده‌هایش، برای آغوش گرمش تنگ می‌شد. چند نفر دیگر هم آنجا بودند، اما سارا در دنیای خودش غرق بود.

وقتی مراسم تمام شد و همه رفتند، سارا تنها ماند. دلش می‌خواست کمی بیشتر کنار پدرش بنشیند. روی چمن‌های خیس کنار قبرش نشست و شروع به صحبت کرد، انگار که پدرش آنجا بود و به حرف‌هایش گوش می‌داد.

هوا داشت تاریک می‌شد و سرما بیشتر احساس می‌شد. سارا تصمیم گرفت برگردد، اما وقتی خواست بلند شود، چیزی شنید. یک صدای ضعیف، شبیه زمزمه. اول فکر کرد شاید صدای باد باشد، اما صدا تکرار شد. "کمک... کمک..."

سارا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس
عقب
بالا