- تاریخ ثبتنام
- 30/1/21
- ارسالیها
- 1,936
- پسندها
- 7,033
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 15
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #1
«زمزمهی پلهها» (یک داستان ترسناک تکپارت)
ساعت ۲ بامداد بود. خانه در سکوتی سنگین فرو رفته بود؛ همان سکوتی که انگار هوا را غلیظ میکند. «آریا» در اتاقش مشغول مطالعه بود که صدایی از طبقه پایین شنید. صدایِ خشخشِ دمپاییهایِ پارچهایِ مادرش رویِ کفپوشِ چوبی. بعد، صدایِ نرم و مهربان مادرش در راهرو پیچید: «آریا عزیزم، میتونی بیای پایین؟ به کمکت نیاز دارم.»
آریا لبخندی زد. فکر کرد حتماً مادرش باز هم درِ کمد قدیمی را نتوانسته باز کند یا دنبال چیزی میگردد. کتاب را بست و از جایش بلند شد. دستگیره درِ اتاقش را گرفت که ناگهان متوقف شد.
از پشتِ سرش، از داخلِ اتاق، صدایِ آرام و لرزانی شنید: «آریا... نرو پایین. منم همینجا هستم. منم صداش رو شنیدم.»
آریا خشکش زد. سرش را به آرامی به عقب چرخاند...
ساعت ۲ بامداد بود. خانه در سکوتی سنگین فرو رفته بود؛ همان سکوتی که انگار هوا را غلیظ میکند. «آریا» در اتاقش مشغول مطالعه بود که صدایی از طبقه پایین شنید. صدایِ خشخشِ دمپاییهایِ پارچهایِ مادرش رویِ کفپوشِ چوبی. بعد، صدایِ نرم و مهربان مادرش در راهرو پیچید: «آریا عزیزم، میتونی بیای پایین؟ به کمکت نیاز دارم.»
آریا لبخندی زد. فکر کرد حتماً مادرش باز هم درِ کمد قدیمی را نتوانسته باز کند یا دنبال چیزی میگردد. کتاب را بست و از جایش بلند شد. دستگیره درِ اتاقش را گرفت که ناگهان متوقف شد.
از پشتِ سرش، از داخلِ اتاق، صدایِ آرام و لرزانی شنید: «آریا... نرو پایین. منم همینجا هستم. منم صداش رو شنیدم.»
آریا خشکش زد. سرش را به آرامی به عقب چرخاند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.