داستان داستان |نفرین ما

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع پارادوکس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 0
  • بازدیدها بازدیدها 10
  • کاربران تگ شده هیچ

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
در آخرین زمستانی که خانه‌ی آجرقرمزِ سرِ کوچه‌ی گلاب هنوز چراغ داشت، مادربزرگم یک جمله را هر شب، درست قبل از خواب، مثل دعا زیر لب تکرار می‌کرد:

«هیچ‌کس نباید بعد از شنیدن صدای زنگِ سوم، در را باز کند.»

من آن زمان بچه بودم و فکر می‌کردم این هم از همان حرف‌های عجیبِ پیرزن‌هاست؛ چیزهایی مثل اینکه نباید آینه را روبه‌روی تخت گذاشت، یا نباید شب‌ها نام مردگان را با صدای بلند گفت. اما مادربزرگم وقتی این را می‌گفت، هیچ‌وقت به ما نگاه نمی‌کرد. چشم‌هایش را به دیوار روبه‌رو می‌دوخت، انگار چیزی آن‌جا ایستاده باشد.

اسم خانواده‌ی ما **نوری** بود، و همه در محله می‌گفتند این خانواده بدشانس است. نه فقط بدشانس؛ انگار بدبیاری، مثل یک عضو دیگر، از پدربزرگ به پسر، از پسر به نوه، منتقل می‌شد. آتش‌سوزی در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس
عقب
بالا