- تاریخ ثبتنام
- 30/1/21
- ارسالیها
- 1,936
- پسندها
- 7,033
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 15
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #1
در آخرین زمستانی که خانهی آجرقرمزِ سرِ کوچهی گلاب هنوز چراغ داشت، مادربزرگم یک جمله را هر شب، درست قبل از خواب، مثل دعا زیر لب تکرار میکرد:
«هیچکس نباید بعد از شنیدن صدای زنگِ سوم، در را باز کند.»
من آن زمان بچه بودم و فکر میکردم این هم از همان حرفهای عجیبِ پیرزنهاست؛ چیزهایی مثل اینکه نباید آینه را روبهروی تخت گذاشت، یا نباید شبها نام مردگان را با صدای بلند گفت. اما مادربزرگم وقتی این را میگفت، هیچوقت به ما نگاه نمیکرد. چشمهایش را به دیوار روبهرو میدوخت، انگار چیزی آنجا ایستاده باشد.
اسم خانوادهی ما **نوری** بود، و همه در محله میگفتند این خانواده بدشانس است. نه فقط بدشانس؛ انگار بدبیاری، مثل یک عضو دیگر، از پدربزرگ به پسر، از پسر به نوه، منتقل میشد. آتشسوزی در...
«هیچکس نباید بعد از شنیدن صدای زنگِ سوم، در را باز کند.»
من آن زمان بچه بودم و فکر میکردم این هم از همان حرفهای عجیبِ پیرزنهاست؛ چیزهایی مثل اینکه نباید آینه را روبهروی تخت گذاشت، یا نباید شبها نام مردگان را با صدای بلند گفت. اما مادربزرگم وقتی این را میگفت، هیچوقت به ما نگاه نمیکرد. چشمهایش را به دیوار روبهرو میدوخت، انگار چیزی آنجا ایستاده باشد.
اسم خانوادهی ما **نوری** بود، و همه در محله میگفتند این خانواده بدشانس است. نه فقط بدشانس؛ انگار بدبیاری، مثل یک عضو دیگر، از پدربزرگ به پسر، از پسر به نوه، منتقل میشد. آتشسوزی در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.