- تاریخ ثبتنام
- 30/1/21
- ارسالیها
- 1,936
- پسندها
- 7,033
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 15
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #1
داستان «کودکِ همسایه»
«مریم» در طبقهی دهم زندگی میکرد. هر شب ساعت ۳ بامداد، صدایِ کوبیده شدنِ یک توپِ پلاستیکی به درِ خانهاش را میشنید. یک شب، خسته از این مزاحمت، در را باز کرد تا با همسایهی طبقه بالا یا هر کسی که هست دعوا کند. اما راهرو کاملاً خالی بود.
فقط یک توپِ پلاستیکیِ کهنه وسطِ راهرو بود. مریم توپ را برداشت و به سمت پنجرهی راهرو رفت تا آن را به بیرون پرتاب کند. اما وقتی از شیشه به پایین نگاه کرد، ضربان قلبش ایستاد.
در فضایِ بازِ پایینِ ساختمان، بچهای ایستاده بود و به بالا نگاه میکرد. مریم نفس راحتی کشید و خواست توپ را به پایین پرت کند که ناگهان متوجه شد: کودکِ پایین، یک توپ در دست دارد و دارد با آن بازی میکند.
مریم با ترس به توپی که در دست داشت نگاه کرد. توپ شروع کرد...
«مریم» در طبقهی دهم زندگی میکرد. هر شب ساعت ۳ بامداد، صدایِ کوبیده شدنِ یک توپِ پلاستیکی به درِ خانهاش را میشنید. یک شب، خسته از این مزاحمت، در را باز کرد تا با همسایهی طبقه بالا یا هر کسی که هست دعوا کند. اما راهرو کاملاً خالی بود.
فقط یک توپِ پلاستیکیِ کهنه وسطِ راهرو بود. مریم توپ را برداشت و به سمت پنجرهی راهرو رفت تا آن را به بیرون پرتاب کند. اما وقتی از شیشه به پایین نگاه کرد، ضربان قلبش ایستاد.
در فضایِ بازِ پایینِ ساختمان، بچهای ایستاده بود و به بالا نگاه میکرد. مریم نفس راحتی کشید و خواست توپ را به پایین پرت کند که ناگهان متوجه شد: کودکِ پایین، یک توپ در دست دارد و دارد با آن بازی میکند.
مریم با ترس به توپی که در دست داشت نگاه کرد. توپ شروع کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.