داستان داستان|عروس چاه

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع پارادوکس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 0
  • بازدیدها بازدیدها 10
  • کاربران تگ شده هیچ

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
در روستایی دورافتاده، چاهی قدیمی در وسطِ باغِ متروکِ یک خانه‌ی قاجاری بود. پیرزن‌ها می‌گفتند هرکس شبِ جمعه نامِ کسی را کنار آن چاه صدا بزند، صدایش از زیرِ زمین جواب می‌گیرد. «سامان» که برای فیلم‌برداری مستند به روستا رفته بود، این حرف‌ها را خرافه می‌دانست.

شب، دوربینش را روشن کرد و کنار چاه رفت. باد سردی وزید. او برای شوخی نام نامزد سابقش را صدا زد.
«مریم!»
چند ثانیه سکوت... بعد صدایی از ته چاه جواب داد:
«بله... عروسِ من.»

سامان عقب پرید. دوربینش لرزید. از داخل چاه، چیزی سفید و نمناک بالا آمد؛ نه با دست، نه با طناب. انگار سایه‌ای از عمقِ تاریکی خودش را بالا می‌کشید. بعد صورتِ زنی را دید که مثل پارچه‌ی خیس کش آمده بود، با چشمانی باز و دهانی پر از خاک.

زن گفت:
اسم مرا صدا زدی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس

موضوعات مشابه

عقب
بالا