شعر دوم:
چو ایننامه آمد به فرجام خویش
خرد شد بر من، همیدوست و خویش
گذشت از مه و سال، روزی شمار
بماند این سخن، یادگار و بهار
نهادم بر این قصه، مُهرِ سِپهر
که تیره نگردد، به گیتی سپهر
جهان بیسخن، کالبد بیروان
سخن زنده دارد، تن جاودان
چو من رفتنی گشتم از این سرای
بهنام سخن، ماندهام در بقای
بخوانید و دانید، راز نهان
که خرد است، تاج سرِ مردمان
نیامد به گرد زبانم، دُژَم
به پایان رساندم، چو رستم عَلَم
سخن چون دُر شاهوار است و گنج
نماند بهجا، جز به رنج و گنج
کسی کو ز دانش، بهگیرد فروغ
نبیند در این راه، جز راه سوگ
چو فردوسیِ پاک، خفت از جهان
بهنامش بماند، سخن، جاودان