- تاریخ ثبتنام
- 28/8/18
- ارسالیها
- 11,437
- پسندها
- 48,826
- امتیازها
- 96,873
- مدالها
- 59
- نویسنده موضوع
- مدیرکل
- #1
درِ کشویی سلول با صدای بلندِ گوشخراشی باز شد و کمال کلاکت با اکراه و با حسِ ترس به داخل رفت.
و بدون آن که چیزی بگوید در گوشهای نشست.
چند روزی طول کشید تا بقول معروف یخش کمی آب شد و با هم سلولیها بیشتر معاشرت کرد. با هاشم مکافات! از همه بیشتر بُر خورد و اکثر مواقع با او گپ و گفت میکرد.
یک بعدازظهر خسته کنندهی اواسط تابستان بود که هاشم او را خطاب قرار داد و گفت:
- خب داش کمال، بلاخره نگفتی چی شد رات اینورا افتاد. راستی اول بوگو چرا بهت میگن کمال کلاکت؟
کمال در حالی که زانوهایش را به داخل شکمش جمع میکرد نگاهی به هاشم انداخت و گفت:
- چی بگم هاشم خان؟ از کجاش برات بگم؟ کلاکت لقبی که بچههای سینما بهم دادن. تو شهر خودمون شغلم کنترلچی سینما بود. آخه از بچگی عشقِ سینما...
و بدون آن که چیزی بگوید در گوشهای نشست.
چند روزی طول کشید تا بقول معروف یخش کمی آب شد و با هم سلولیها بیشتر معاشرت کرد. با هاشم مکافات! از همه بیشتر بُر خورد و اکثر مواقع با او گپ و گفت میکرد.
یک بعدازظهر خسته کنندهی اواسط تابستان بود که هاشم او را خطاب قرار داد و گفت:
- خب داش کمال، بلاخره نگفتی چی شد رات اینورا افتاد. راستی اول بوگو چرا بهت میگن کمال کلاکت؟
کمال در حالی که زانوهایش را به داخل شکمش جمع میکرد نگاهی به هاشم انداخت و گفت:
- چی بگم هاشم خان؟ از کجاش برات بگم؟ کلاکت لقبی که بچههای سینما بهم دادن. تو شهر خودمون شغلم کنترلچی سینما بود. آخه از بچگی عشقِ سینما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.