در حال تایپ رمان جلبک عسلی | Moaz17 کاربر انجمن یک رمان

نظرتون درباره رمانم دوستان؟

  • عالی. خییییلی خنده دار و خوبه.

  • خوبه. کم و بیش میخندم.

  • لطف کن دیگه ژانر طنز ننویس.

  • افتضاح


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,991
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
کد رمان: 2013
ناظر: @ℯℓαℌℯ


نام رمان: جلبک عسلی
نویسنده: Moaz17
ژانر: عاشقانه، طنز، تخیلی
خلاصه:
السا ، دختری دورگه از طرف مادر ایرانی و از طرف پدر آمریکایی. یه دختر سرخوش و بیخیال که بعضی وقتا اساسی شیش میزنه! اون تصمیم میگیره با دوستاش با کشتی به مسافرت بره ولی دریا طوفانی میشه و اونا به یه جزیره ناشناخته و دور افتاده کشیده میشن و ... خب اتفاقایی در راهه که باعث میشه السا با یه جلبک رو به رو بشه و ماجرا های این رمان رو رقم بزنه!

Jolbake asali !.jpg
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,281
امتیاز
30,873
محل سکونت
رفسنجان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,991
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
مقدمه:
+اعتراف کن که منو دوست داری.
- هههه! ماست موسیر متوهم!
+ خواهیم دید.
- فقط چشمات کور نشه.
+برات مهمه؟
- وقتی خفه میشی جذاب تری!
اینجا دنیای آدماست
هر چقدر کسل کننده
هر چقدر بد
اما خنده هم وجود داره
بخصوص اینکه بتونی بقیه رو حرص بدی!
اینکه دیوونه باشی و دیوونه بازی کنی
اینکه دیگرانو مجبور کنی مثل خودت دیوونه باشن
شاید توی این دیوونگی ها ....
عشق اومد سراغت
بهش محل نزار چون دهنتو سرویس میکنه
خدای من!
اون یه عوضیه خود خواهه
به حرفش گوش نده دختر!
 

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,991
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
- هـی! السا ؟ اینجا چیکار میکنی دختر؟
به سمت صدا چرخیدم .
خدای من استیو بود. پسره ی مورد دار. اون درست منو یاد یه کیک خوشمزه وسط جنگل مینداخت.
مشکوک!
خب خودتون تصور کنید. یه کیک ، درست وسط جنگل. قبول کنید که زیادی مشکوکه.
مخصوصا اون خامه ها و گیلاسِ روش
- اونقدرا هم لازم نیست به اون کله پوکت فشار بیاری استیو. میبینی که برای یه مرخصی بیست روزه میخوام برنامه بریزم.
خب بیمارستان اونقدر بهم مرخصی بدهکار بود که اگه حرف زد بزنم تو دهنش!
به خصوص اینکه باباجونم مدیرش بود. خب این یعنی؟ یعنی چی؟ اگه گفتین.
خب حدستون غلط بود. پارتی در کار نیست. در واقع اگه بابا بهم مرخصی نمیداد ...
تینگ
تینگ
تینگ!
اگه گفتین صدای چیه؟
اینبارم اشتباه حدس زدین. این صدای کنده شدن موهای بابام توسط مامان عزیزمه.
استیو خندید. آخی شبیه کوالا میشی وقتی میخندی.
- هنوزم با من مشکل داری السا ؟
- تو مثل یه کیک خوشمزه وسط جنگلی. مشکوک. اعتماد به تو مثل اینه که خودتو بسپری دست بچه شیطون حال به هم زن که هر بلایی خواست سرت بیاره.
صدای خندش باعث شد کلاغا از روی شاخه های کاج بپرن. ینی خندش مثله مادر ناتنی سیندرلا بود!
- السا، السا، السا . دختر تو فوق العاده.
بدبخت !
انگار همه کسایی که اطرافم بودن مشکل داربودن. قبول کنید که اون یه منگله بالفطره است.
لبخند مسخره ای زدم:
- یه خبر خوب برات دارم استیو.
چشماش برق زدن:
- چی؟
- قراره تا چند وقت دیگه یه جشن برگزار بشه.
 
آخرین ویرایش

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,991
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
لبخندِ مرموزی زد:
- مناسبتش چیه؟ میخوای همراهت بشم؟
من همیشه تو کف متوهم بودن این بشر بودم. خدایی چرا اینقدر متوهمه؟
راز موفقیتش چی میتونه باشه جز ....
منگلیت؟
- مناسبتش اینه که میخوایم دور هم جمع شیم منگل شدنتو به همه اعلام کنیم.
و زرتی زدم زیر خنده.
با حرص بهم خیره شد. چیه؟ دروغ گفتم مگه؟
- بیشعور.
و با اخمایی در هم ازم دور شد .
میدونم کار کثیفی کردم ولی حقش بود. کار کثیفم به اون بشعوری که گفت، در.
خب هیچ کس دوست نداره از نقطه ضعفش استفاده بشه.
اون وقتی که دبیرستان بودیم بخاطر مشکلات روحی میرفت پیش روانشناس. منم گاهی اوقات ...
گاهی اوقات؟
خیله خب. اکثر اوقات بهش میگفتم منگل که حسابی بهش برمیخورد و الان دقیقا از همون نقطه ضعفش استفاده کردم.
لبخند مسخره ای زدم . مگه تقصیر من بود که جنبه نداشت؟
صدای تق تق کفشای اگنسو از 200 کیلومتری هم میتونستم تشخیص بدم.
- السا ؟
پسرباز!
اون با جیغای ماوراییش باعث میشد نتونم از حلزون خوشگلِ گوشم محافظت کنم. به سمتش چرخیدم.
حالا مگه میزاشتن برم یه ساندویچ بخورم؟
نع.
انگار با ساندویچ خوردن من مشکل داشتن.
- هی السا ؟ اون چه حرفی بود که زدی؟ جف دیگه منو نبوسید.
اه!
همین؟ بیخیال. میخوای استیو رو صدا بزنم که ببوستت؟
فکر کنم وجه اشتراکم داشته باشین منگلا .
- بیخیال اگنس. اونی که من دیدم تا لپاتو از بین نبره ولت نمیکنه دختر.
با بیخیالی به سمت ساندویچ فروشی قدم برداشتم.
صدای تق تق کفشاش واقعا رو مخ بود. میدونید اون موقع چه حسی داشتم؟
حس کسی که انگار دارن توی مخش میخ فرو میکنن و به جای خون، جلبک از مغزش فواره میزنه!
اون جلبکای سبز لعنتی همیشه رو مخ من بودن.
به اگنس که سعی داشت ساندیچشو باکلاس بخوره خیره شدم.
تقریبا ربع ساعتی میشد که ساندویچمو تموم کرده بودم و به اگنس خیره شده بودم.
- این غذایی که جلوته استیک نیست که سعی داری با کارد و چنگال بخوریش. ساندویچه.
کارد و چنگالو توی بشقاب رها کرد و گفت:
- من نمیخورم.
اه جدی؟ مثلا تا الان داشتی میخوردیش؟ شپش کوچولوی بی عقل.
- السا ؟
ساندویچشو برداشتم. لعنت بهش!
منظورم کاهویی بود که توی ساندویچ گذاشته بودن. همیشه با کاهو مشکل داشتم.
- السا ؟
- بله؟
- جِف سه تا بلیط داره برای جشن.
آره. همین مونده با شما برم جشن دیوونه ها.
- کجاست؟
- روی کشتی. یه کشتی تفریحی.
کی گفته که اگنس و جف چندش آورن؟ حتی اون بوسای احمقانه شون گاهی میتونه دلنشین باشه.
نه؟
خندیدم:
- اره. کی هست؟
- دو روز دیگه. وسایلاتو جمع کن دختر. قراره تا یک هفته بریم عشقو حال.
و جیغ فرا صوتی زد.
***
 
آخرین ویرایش

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,991
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
- مامان؟ بیخیال. چرا اینقدر سخت میگیری؟
التماس کردن واقعا کار مزخرفیه. میدونم باهام موافقید و الان من مشغول التماس کردن به مامانمم.
البته فکر کنم.
- السا؟ تمومش کن دخترم. من اجازه نمیدم بری به اون جشن.
- آخه چرا؟
- دلیلش مهم نیست. مهم اینه که من نمیزارم بری. فهمیدی؟
اگه بگم نفهمیدم به نظرتون سرمو میزاره لای گیوتین؟
ارزششو داره واقعا؟
خب باشه. فکر نکنم مشکلی باشه.
اگه نرم که چیزی ازم کم نمیشه. فوقش مجبورم توی بیمارستان قیافه گابریل رو تحمل کنم. تازه شاید تهشم چند تا تیکه بارش کنم و کلی بخندم .
با بیخیالی نگاهی به مامان انداختم:
- اکی مامان. بیخیالش. نمیرم.
هنوز یه قدم ازش دور نشده بودم که جیغ زد:
- من گفتم نرو، تو نباید یه کم التماس کنی؟ حقا که مثل اون بابای بیخیالتی. اصلا چیزی تو دنیا برای تو مهم هست السا؟
مریض بود فکر کنم. شایدم تب داشت و هزیون میگفت.
- من که التماس کردم.
- اینکه یه بار پیشنهاد رفتنتو به من بگی التماس کردنه؟
واقعا چه فرقی داشت؟ هیچ فرقی.فقط اینکه مامانم بازم رگ دیوونگیش زده بود بالا. البته به قول بابا.
- اکی مامان. جوش نیار. تو گفتی اجازه نمیدی. منم گفتم باشه. اینکه دعوا نداره.
جیغ زد:
- باید بری.
جیغاش خیلی شبیه به اگنس بود و یه کم رو نروم بود.از داخل یخچال هلویی برداشتم و گفتم:
- باشه. میرم.
باز جیغ زد:
- دختره بیخیال. آخرش سکته میکنم از دستت.
گازی به هلوم زدم:
- مامان؟ میشه بس کنی و جیغ نزنی؟ هر کاری که تو بگی میکنم. خوبه؟
همون موقع بابا داخل آشپزخونه شد. نیم نگاهی به قیافه سرخ شده از خشم مامان انداخت بعدش به من که با بیخیالی هلو میخورم نگاهی کرد و گفت:
 
آخرین ویرایش

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,991
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
- باز چیکار کردی که خانوم خوشگل من حرص میخوره؟
خواستم دهن باز کنم و دلیلشو بگم که مامان جیغ زد:
- هیچی نگو السا. ساکت باش.
- اکی مامان!
با چشمای گرد شده به لحن خونسردم خیره شد و یهو ...
بله غلط حدس زدید .
ترکید!
البته از خنده نه، از عصبانیت.
رو به بابا گفت:
- میبینیش؟ شبیه خودته. فقط بلده با خونسردیش منو اذیت کنه. اومده میگه میزاری برم جشن. میگم نه. میگه اکی مامان.
و بلند جیغ زد:
- اکی مامان؟ بچه چرا اینقدر بیخیالی؟ آخرش سرتو به باد میدی.
بی توجه به جیغ جیغش گفتم:
- میرم لباسامو آماده کنم.
به نظرتون درجه آمپرش رو چند بود؟
صفر یا صد؟ شاید ترکیده بود کلا .
یه کوله پشتی نسبتا بزرگ برداشتم و هر چی شلوار جین و تیشرت داشتم خالی کردم توش.
همیشه از لباسای تنگ مجلسی بدم میومد.
باشه.
حرفمو عوض میکنم. کلا از لباسای مجلسی بدم میومد.
همچنین از چمدونم بدم میومد. جاگیر و سنگین بود.
موبایلم زنگ خورد.
الکس؟ چی میخواست؟
- الو؟
- سلام السا .
- سلام الکس.
داشتم به این فکر میکردم که واقعا مکالمه ضایعی بود .
سلام السا، سلام الکس. خب که چی؟ قرار بود به کجا برسیم؟
 
آخرین ویرایش

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,991
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
- چطوری خواهر کوچولو؟
این اختیارو بهت میدم که به عمت بگی کوچولو الکس.
- خوبم گوریل.
یک
دو
سه
شروع شد.
- این چه طرز صحبت کرده السا ؟ از یک خانم بعیده که اینطوری حرف بزنه. لطفا روی رفتارت تجدید نظر کن.
- باشه الکس. چیکارم داشتی؟
- دارم میام.
با تمسخر گفتم:
- فرش قرمز پهن کنم براتون اولیا حضرت.
میتونستم قیافه چروکیده از حرصشو تصور کنم . کجخندی گوشه لبم سبز شد.
- بخاطر خدا السا . کمی خانمانه رفتار کن.
چشمامو چرخوندم.
الکس داشت حرف میزد و تمام سعی من این بود که تکه مویی رو که روی پیشونیم افتاده بود رو با فوت دور کنم !
- السا ؟ السا ؟
- بله؟
- گوشت با منه؟
- آره.
- چی گفتم؟
پیشونیمو خاروندم:
- دقیق یادم نمیاد الکس.
صدای فوت کلافشو شنیدم. بدبخت وقتی با من حرف میزد اعصاب نمی موند براش.
- خدای من! چه خبر از کریستوف؟
پیشونیمو خاروندم و گفتم:
- اسمش خیلی آشناس.
با حرص گفت:
- دوستمو میگم.
آهان.
کریستوف؟ منظورش همون دوستشه که بهم علاقه داشت .
بزارید بهتون بگم که اون واقعا یه رب گوجه به تمام معنا و با کیفیت بود.
- آخرین بار سه ماه پیش دیدمش.
چند ثانیه ای سکوت کرد و یهو فریاد زد:
-چیکار کرده بودی باهاش که وقتی اومد پیشم یه طرف صورتش پر خون بود؟
با یاد آوری اون روز بلند خندیدم. اون یه تختش کم بود.
- میخندی السا ؟ میگم صورتش پر از خون بود. داری میخندی؟
- به من چه که دوستت زیادی جنتلمن بازی درمیاره؟ اون دیوونه ست الکس. جاش با جاس اومده بودن دیدنم. میدونی؟ این دوستت خیلی خودشو نسبت به من محق میدونست و حسابی روی مخ جاس و جاش اسکیت رفت. جاشم که میدونی ، اعصاب نداره. زد یه ورِ صورتشو برد!
- برای چی جاشوا همچین کاری کرد؟ چرا جاستین جلوشو نگرفت؟
- کریستوف نمیزاشت جاش با من بیاد بریم نوشیدنی بخوریم. اون احمق یه بطری ودکای درجه یکو از دستم پروند. بی خاصیت!
- نباید میزاشتی جاشوا بزنتش.
نیشخندی زدم:
- من راضی بودم. کار خوبی کرد.
- السا ؟
با هشدار اسممو صدا زد.
خب که چی؟ الان باید بترسم یا ازش حساب ببرم؟
- بله؟
میخواست حرفی بزنه که کلا پشیمون شد.
- هیچی. بای.
- بای.
گوشی رو قطع کردم و نیشخندی زدم.
تحمل کردنم واقعا اینقدر سخت بود؟ پس باعث افتخاره که حرف زدنم روی مخ بقیه ست.
خندیدم و یه موزیک پلی کردم.
 
آخرین ویرایش

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,991
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
اون ادوارد احمق معلوم نبود که این هفته کدوم گوری رفته.
نیم ساعت از وقتم صرف رقصیدن شد. تقریبا به موش عرق کشیده شباهت پیدا کرده بودم.
حولمو برداشتم و به سمت حموم رفتم.
***
به نیشِ شل شده اگنس نگاه کردم . بعضی وقتا تحمل کردنش سخت میشد و من صد در صد تضمین میدادم که اون یه دختر لوس و ننرِ پسر بازه.
نگام به تیپش افتاد.واقعا مزخرف بود و حالمو بد کرد.
من اگه جای اگنس بودم قید اون لباس شب بلند رو میزدم. چون نمیشد باهاش رقصید.
آخه از الان لباس شب میپوشن؟
جف بهتر از اون بود .یه تیشرت جذب با شلوار جین.
هوم. میشد گفت انتخاب خوبیه.
یه پسر قد بلند با مو های بلوطی کوتاه بود. هیچ وقت ندیده بودم مو هاش بیشتر از 4 سانت کوتاه تر یا بلند تر بشه. چشمای همرنگ با مو هاش داشت و پوستشم سفید بود. بینیشو عجیب دوست داشتم. خیلی خوشگل بود. لباشم که 6 برابر کل هیکل من بود!
- اگنس؟ کی کشتی راه میوفته؟
- پنج دقیقه دیگه میریم داخل و حدودا بیست دقیقه دیگه حرکت میکنیم. این عالی نیست السا ؟ وای خدای من. یه هفته رو میتونم با جف بگذرونم.
سوتی زدم:
- خوش بگذره اگنس.
چشمکی زد:
-قرارِ به توام خوش بگذره .
نیشخندی زدم. اون واقعا یه تختش کم بود. گارفیلدِ حال بهم زن.
- آره.
خندید:
- اتاقا یا دونفره ان یا چهار نفره. یا یه پسر، یه دختر. یا دوپسر، دو دختر. منم میدونستم تو کلا بی بخاری. یه چهار نفره رزرو کردم برات.
اینجا دیگه کجاست؟
پنجاه درصد پشیمون شدم از اومدنم.
به درک! فوقش مجبور میشم تو یه اتاق با سه نفر دیگه جا بشم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,991
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
اون اگنسِ کله پوکم که معلوم بود . عمرا دست از سرِ جف برداره.
داخل کشتی که شدیم، ناخودآگاه سوتی زدم.
بزرگ و زیبا بود. احتمالا اتاق خوابا قسمت پایین کشتی بودن.
ازمون خواستن که به سمت اتاق خوابا بریم. شماره اتاقمو از روی بلیط نگاه کردم. 30 بود.
هوم. عددشو دوست داشتم.
27
28
29
30
جلوی اتاق 30 وایستادم. درشو باز کردم و داخل شدم. فعلا که کسی نیومده بود.
یه اتاق کوچیک و جمع و جور بود با چهار تا تخت یه نفره.
کیفمو روی یکی از تختا پرتاب کردم و مشغول در اووردن کفشام شدم.
سرمو روی بالشت گذاشتم و چشمامو بستم. ساعد یکی از دستامم گذاشتم روی چشمام .
ساعت تازه 4 عصر بود و تا ساعت9 شب وقتِ زیادی بود . در باز شد و پشت سرش صدای جیغ یه دختر شنیده شد.
شما بگید من شانس دارم؟
هر جا میرم باید یه جغجغه بی خاصیتو تحمل کنم.
- وای سالیوان. اینجا رو ببین. چه کوچولوعه.
اون روان پریشِ دیوونه یعنی تا حالا یه اتاق با سایز کوچیک ندیده بود؟
- آره عزیزم. خیلی قشنگه.
آره ارواح ننت.
کافی بود بگی قشنگ نیست تا با جد و آبادت یه دیدار کوچولو کنی و برگردی.
- اِ تو کی هستی؟
با من بود؟
با نیشخند و همون چشمای بسته گفتم:
- نایس تو میت یو آدم هستم.
چند ثانیه ای روسکوت کرد ویهو جیغ زد!
واقعا درکش نمیکردم. آدم دیدن هیجان یا ترس داشت؟
خدا این سفرو به خیر بگذرونه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه


بالا