در حال تایپ مجموعه رمان های کوتاه پادشاهان تاریکی (جلد اول: سه راه مرموز) | Moaz17 کاربر انجمن یک رمان

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,728
امتیاز
43,073
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
به نام خالق ترس
کد رمان: 2040
ناظر رمان: سیده پریا حسینی


نام رمان: مجموعه رمان های کوتاه پادشاهان تاریکی «جلد اول: سه راهِ مرموز»
نویسنده: Moaz17
ژانر: ترسناک، تخیلی
خلاصه: رامش، دختری که تصمیم میگیره برای غافلگیر کردن خانوادش، ماه آخر سال رو بیخیال دانشگاه بشه و به خونه برگرده. اون ساعت یازده شب به راه میوفته و وقتی که به نیمه راه میرسه...

توجه: مجموعه رمان های پادشاهان تاریکی، یک مجموعه ده جلدی مربوط به هیولا های کشور ایران است. هر جلد موضوعی جداگانه داشته و تمام جلد ها در دو جلد آخر رمان، به یکدیگر مربوط میشوند. «جلد اول این مجموعه، هیولا های استان های حاشیه خیلج فارس را به خود اختصاص میدهد».
نام هیولا های این رمان: عبید الماء ، ام المساحی، دی زنگرو، بوسلمه، مادر دریا، دوال پا، روح سرگردان، نسناس.

پادشاهان تاریکی.jpg
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

نویسنده برتر انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
9/3/17
ارسال ها
1,104
امتیاز
37,073
سن
24
محل سکونت
همدان



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,728
امتیاز
43,073
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
مقدمه:
نیمه شب
هنگامی که ابر ها در آسمان خیمه می اندازند
ماه به مخفی گاهش پناه میبرد!
جادو های بیگانه و عجیب
ورود به منطقه ای ممنوعه
سرنوشتی عجیب
هیولا هایی گاها خوب و اکثر بد ذات
پایان داستان چه میشود؟
مرگ یا زندگی؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,728
امتیاز
43,073
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
دو ساعتی از به راه افتادنم گذشته بود. کمی خسته شده بودم. ماشین را کناری پارک کردم تا کمی استراحت کنم.
نگاهم را به ساعت مچی ام دوختم. ساعت یک نیمه شب بود. صندلی را کمی به عقب متمایل کردم و چشمانم را بستم.
با حسِ گیجی چشم هایم را باز کردم. سعی کردم با چندین بار باز و بسته کردن چشم هایم، میزان تاری اش را بکاهم. فایده ای نداشت. با دستم، چشم هایم را فشردم.
بعد از چند ثانیه چشم هایم را باز کردم. دید چشم هایم بهتر شده بود.
نگاهم به رو به رو بود. تمام جاده و اطرافم را مه پوشانده بود.ساعتم را نگاه کردم. سه صبح بود. زیر ل**ب گفتم:
- این موقع مه؟
با کلافگی از ماشین پیاده شدم. چند متری جلو رفتم تا چیزی ببینم. اما دریغ.
مه آن قدر غلیظ و سفید بود که چیزی مشخص نمیشد. باید تا فردا صبح ، صبر میکردم و سپس به راه می افتادم.
به سمت عقب چرخیدم و چند متری که جلو آمده بودم را بازگشتم. دستم را جلو بردم تا بدنه ماشین را لمس کنم اما ...
اما چیزی نبود!
با ترس، قدمی به عقب بازگشتم. دست هایم را به سمت جلو دراز کردم و با احتیاط قدم برداشتم.
مطمئن بودم ماشین همانجا بود.
دور تا دورم را چرخیدم. اما نبود. تپش های قلبم را به وضوح حس می کردم.
ترس، ذره ذره در قلبم می نشست و من هیچ کاری از دستم بر نمی آمد. به نفس نفس افتاده بودم.
نفس نفس زنان، به اطرافم قدم بر میداشتم. هیچ نقشه و تصوری ذهنی از اطرافم نداشتم. با خستگی روی زمین نشستم و سرم را بین بازو هایم پنهان کردم.
صدا هایی که به گوشم میرسید وحشتناک بود. صدای جغد، جیرجیرک، تکان خوردن درختان، پر زدن پرندگان و ...
و صدای قدم هایی که انگار نزدیکم میشد.
آب دهانم خشک شده بود. ته قلبم خالی شد. صدای قدم ها نزدیک تر میشد و من مرگ را پیش رویم میدیدم.
با سرعت از جایم برخاستم. باید فرار میکردم. به سمتی دویدم. صدای قدم هایی که پشت سرم بود، تند تر شده بود.
در حالی که میدویدم، اشک از چشمانم فرو میریخت. به عقب بازگشتم. با دیدن سایه ای سیاه و بلند قد، جیغی از سر وحشت کشیدم و سرعتم را دو برابر کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,728
امتیاز
43,073
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
انگار اصلا آنجا جاده ای نبود. نه خبری از رفت و آمد ماشین ها بود و نه جاده. فقط خاکی بود و خاکی.
آن قدر دویده بودم که نایی برای حرف زدن هم نداشتم.
به سمت موجود سیاه رنگ بازگشتم و روی زانو هایم خم شدم و نفس نفس زدم.
صدای نزدیک شدن قدم هایش را می شنیدم.
اشک هایم با شدت بیشتری روی گونه هایم فرود آمدند. تقریبا در دو قدمی ام رسیده بود.
سرم را با ترس بالا بردم تا چهره اش را ببینم و خودم را راحت کنم.
اما با دیدن جسمی که رو به رویم بود ...
با بهت و دهانی باز از تعجب، خیره اش شدم. روی صورتم خم شده بود و با تعجب و نفس نفس به من نگاه میکرد. با همان نفس نفس زدن ها، گفت:
- چرا فرار میکردی؟
کلمات را گم کرده بودم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
- م ... من ... تو ... چرا ...
حرفم را قطع کردم. لکنت گرفته بودم. رو به رویم نشست و گفت:
- چته؟ سایه من انقدر ترس داشت؟
خیره مردِ رو به رویم بودم و هیچ درکی از حرف هایش نداشتم. انگار پتکی عظیم و بزرگ به سرم کوبیده شده بود.
- تو ... من ... من فکر کردم...
صدای پوزخندش را شنیدم:
- فکر کردی جنم؟
سریعا به پاهایش نگاه کردم. کفش پوشیده بود و چیزی را تشخیص ندادم.
آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
- پاهاتو در بیار.
پوزخندی زد و گفت:
- دستور دادن به یه جن اصلا جالب نیست.
ته قلبم خالی شد و چشم هایم از وحشت گرد. با ترس خودم را عقب کشیدم که خندید. بی شک داشتم دیوانه میشدم.
با همان خنده گفت:
- تو اینجا چیکار میکنی؟ این موقع شب خطرناکه.
با لکنت گفتم:
- ت ... تو ؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,728
امتیاز
43,073
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
-نترس. جن نیستم. گم شدم. این اطراف زیادی تاریکه. ماشینم تقریبا صد متر عقب تر پارک شده.
انگار تمام ترسم از بین رفت. اینکه یک انسان را در کنارم داشتم، به طرز قابل توجهی میزان شجاعتم را بالا برد اما باز هم ترس را در اعماق قلبم حس میکردم.
- چطوری اومدی اینجا؟
خواستم چیزی بگویم که گفت:
- بهتره اول از سر جات بلند شی.
از جایم برخاستم و گفتم:
- با ماشین اومدم اینجا.
-خب؟ کجاست؟
آرام و با ترس زمزمه کردم:
- همینجا.
انگار نشنید که گفت:
- دوباره بگو. نشنیدم.
-همینجا بود. ولی ... ولی الان نیست.
با تعجب گفت:
- چی؟ پس چی شده؟
-نمیدونم. انگار ناپدید شده.
با شک نگاهی به سر تا پایم انداخت. طوری نگاه میکرد که خودم هم شک کردم که دیوانه هستم یا نه !
سریع گفتم:
- باور کن. من دروغ نمیگم.
سرش را تکان داد:
- بهتره که همینطور باشه. خب، بیا بریم.
-کجا؟
همانطور که قدم برمیداشت، گفت:
- اگه دوست داری، تنها اینجا بمون. من دارم میرم سمت ماشینم. میخوای بیا.
مگر دیوانه بودم که نروم؟
با قدم هایی سریع و تند، پشت سرش راه افتادم. دیدم که از داخل جیبش موبایلی بیرون اورد. چند دقیقه ای با موبایلش ور رفت و ناگهان فریاد زد:
- یعنی چی؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,728
امتیاز
43,073
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
از شدت بلندی فریادش، از جای پریدم. قلبم با شدت به قفسه سینه ام میکوبید. آب دهانم را قورت دادم و به آرامی پرسیدم:
- چیزی شده؟
بی توجه به من گفت:
- یعنی چی؟ این یعنی چی؟
نگران شده بودم. چه اتفاقی قرار بود بیفتد؟ پرسیدم:
- چی شده؟
خیره به چشم هایم گفت:
- ماشینم داره حرکت میکنه!
یخ شدن تمام بدنم را حس کردم. مرتبا آب دهانم را قورت میدادم. کمی به اطراف نگاه کرد و گفت:
- به نظرت دزدا اینجا هم میان دزدی؟ اصلا اینجا چیزی وجود داره؟
- از کجا فهمیدی؟
موبایلش را در هوا تکان داد و گفت:
- از دنیا عقبی دختر. جی پی اس.
باز هم لکنت و اضطراب به سمتم هجوم آورده بود. با همان لکنت گفتم:
- ن ... نکنه ... ج ...جنه؟!
پوفی کرد و رو به من گفت:
- تو چه اصراری به جن بودنش داری؟
چیزی نگفتم و او گفت:
- باید بریم.
با صدایی ضعیف شده از ترس پرسیدم:
- کجا؟
خیره به چشم هایم پرسید:
- دنبال ماشین.
سیخ شدن موهای بدنم را حس کردم. فکر کردم که اشتباه شنیدم. با ناباوری گفتم:
- چی؟
با لحنی محکم گفت:
- میریم دنبال ماشینم.
قدمی به عقب برداشتم. اصلا نمی توانستم در ذهنم تصوری از رفتن دنبال یک جن داشته باشم.
- م ... من نمیام.
خندید و در حالی که از من دور میشد، گفت:
- اکی. پس بمون و با تنهاییات خوش بگذرون.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,728
امتیاز
43,073
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
با شنیدن صدای پر زدن پرنده ای از روی درخت، چشمانم را محکم روی هم فشردم و بلند گفتم:
- صبر کن.
صدای قطع شدن قدم هایش را شنیدم و بعد گفت:
- چی شد پس؟
چیزی نگفتم و او هم دیگر سر به سرم نگذاشت. چند دقیقه ای راه میرفتیم که آرام گفت:
- داریم نزدیک میشیم.
کم شدن اکسیژن را حس میکردم. دهانم خشک شده بود.
چند قدمی به جلو برداشتیم که با دیدن سه راهیِ رو به رویمان ایستادیم. تابلوی چوبی و فرسوده را دیدم. جلو رفتم و نگاهش کردم. روی قسمت نشان دهنده راه سمت چپ، نوشته بود:
- «دریا»
قسمت نشان دهنده راهِ وسطی را نگاه کردم. نوشته بود:
- «غار»
و روی تابلویی که راه سمت چپ را نشان میداد، نوشته شده بود:
- «جنگل»
خواستم صدایش بزنم اما اسمش را نمی دانستم. گفتم:
- ببین.
در حالی که به خیره به تابلو ها بود، گفت:
- چیه؟
-اسمت چیه؟
-پویا.
سرم را تکان دادم و گفتم:
- کدوم طرفی باید بریم؟
با تفکر نگاهی به هر سه تابلو انداخت و در حالی که در جیب هایش دنبال چیزی میگشت، گفت:
- به احتمال زیاد به سمت دریا میریم.
سپس دستمالی از جیبش بیرون کشید و مشغول پاک کردن قسمت انتهایی تابلویی که رویش «دریا» نوشته شده بود، شد.
با پدیدار شدن جمله ای که زیر «دریا» نوشته شده بود، انگار با پتک بر سرم کوبیدند.
- خطر مرگ توسط ام المساحی و عبید الماء!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,728
امتیاز
43,073
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
با خنده ای ناباور گفتم:
- این چی میگه؟
در حالی که اخم هایش در هم فرو رفته بود، گفت:
- نمیدونم. شاید کسی خواسته سر به سر رهگذرا بزاره. بزار ببینم روی باقی تابلو ها چی نوشته شده.
تابلوی وسطی را پاک کرد. نوشته شده بود:
- خطر مرگ توسط دوال پا.
اشک در چشمام نشسته بود و به چشم از دست رفتن جانم را می دیدم.
به سراغ تابلوی سومی رفت و آن را هم پاک کرد. نوشته شده بود:
- خطر مرگ توسط نسناس و روح سرگردان.
بلند خندیدم و صدای خنده ام همه جا را فرا گرفت. کاملا ترس و عصبانیت از خنده ام معلوم بود. رو به پویا با همان خنده گفتم:
- خخخ. ببین چی نوشته. نوشته خطر مرگ. اینا چین؟ بوسلمه چیه؟ نسناس مگه فحش نیست؟ اینا چین؟ به من بگو اینا چیــن؟
خیره به رفتار هایم گفت:
- بهتره آروم باشی.
خنده ام پس رفت و با عصبانیت فریاد زدم:
- آروم؟ چطور آروم باشم؟ مگه این ماشین لعنتیِ تو چه ارزشی داره؟ بگو من پولشو بهت میدم. اینجا نوشته خطر مرگ. میفهمی یعنی چی؟
با خشم گفت:
- بهتره پولتو به رخ من نکشی دختر جون. من که میرم. اگه میخوای صبر کن تا یکی از این جک و جونورا بیاد بکشتت راحت شی.
تمام تنم را لرز فرا گرفته بود. روی زمین نشستم و با ترس نالیدم:
- تو رو خدا. من نمی خوام بمیرم.
متوجه شدم که کنارم زانو زد:
- ببین! من الان به تنها چیزی که فکر میکنم ماشینمه و ... بیخیال. من که دارم میرم به سمت دریا. تو رو نمیدونم. می خوای همینجا بشین و گریه کن، میخوای هم همراه من بیا.
و ایستاد. به سمت راهی که دریا را نشان میداد قدم برداشت.
مانده بودم چه کنم. مطمئنا نه دوست داشتم تنها باشم و نه دوست داشتم کشته شوم.
- صبر کن.
صدایش را شنیدم:
- پشت سرم راه بیا.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,728
امتیاز
43,073
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
سریعا از جایم برخاستم و پست سرش به راه افتادم. نزدیکش که شدم، گفتم:
- میشه فلش گوشیتو روشن کنی؟
چراغ قوه دستی را نشانم داد و گفت:
- تا وقتی این هست، چه نیازی به گوشیه؟
چند متری را به جلو رفتیم که باز هم یک تابلو را دیدیم. رویش نوشته شده بود:
- «بازگشت، راه مرگ را هموار میکند»!
ناخودآگاه انگشتان دستم را به صدا در می آوردم. تا سر حد مرگ ترسیده بودم و پویا به ترسم توجهی نداشت. شانه ای بالا انداخت و گفت:
- چیزی نیست.
و باز هم به راه افتادیم.
با اینکه ماه در آسمان نبود، اما متوجه اطرافم بودم. غلظت مه به میزان چشمگیری کاهش یافته بود.
در جاده ای خاکی و بلند راه میرفتیم. دو طرفمان را درخت های نخل، به طور پراکنده و گاها منظم فرا گرفته بود.
حس کردم چیزی از بالای یکی از نخل ها حرکت کرد. قلبم کوبش محکمی کرد.
- پ ... پویا؟
-بله؟
- یه چیزی بالای اون نخل تکون خورد.
نیم نگاهی به من کرد و گفت:
- توهم زدی. چیزی نبود.
اما صدای نفس های تند شده اش، گفته اش را تایید نمی کرد. او هم مثل من ترسیده بود اما بروز نمی داد.
کمی که جلو تر رفتیم باز هم انگار چیزی تکان خورد. سر جایم ثابت ایستادم. پویا هم ایستاد و به آرامی گفت:
- چرا وایستادی؟
صدایم لرزید:
- ب ... باور کن اون ... اون بالا یه چیزی هست.
-چیزی اونجا نیست. فقط ترست باعث شده توهم بزنی و خیال پردازی کنی. بیا بریم.
تمام نگاهم را به بالای درختان نخل دادم و شروع کردم به راه رفتن. چند قدمی برداشته بودم که ناگهان پایم به سنگی گیر کرد و به زمین افتادم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بالا