امشب هم مغزم تصمیم گرفته جلسهی اضطراری برگزار کنه؛
بدون دعوت، بدون برنامه، بدون اینکه کسی حق خروج داشته باشه! 😂
یه گوشه نشسته خاطرات قدیمی رو ورق میزنه،
یه گوشه نگران آیندهست،
یه گوشه هم گیر داده به اینکه چرا ۵ سال پیش اون جواب رو ندادم!
عجیبه…
آدم گاهی از مشکلات بزرگ نمیترسه،
از فکرهای کوچیکی خسته میشه که ولکن نیستن.
مثلاً همین که ساعت ۱۲ شب یادت میافته فردا باید زود بیدار شی،
ولی مغزت میگه:
عالیه! حالا بیا درباره تمام تصمیمهای اشتباه زندگیت فکر کنیم!
ما آدمها موجودات عجیبی هستیم؛
با یه پیام ساده خوشحال میشیم،
با یه خاطره قدیمی دلمون میگیره،
و با یه آهنگ سه دقیقهای میریم وسط سالهایی که فکر میکردیم فراموششون کردیم.
ولی شاید همین افکار سرگردان،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.