به گندمزار که مینگرم یاد خرمن موهایت همچون موریانه ای بر تار و پود خیالم میتند
نمیدانم خرمن موهایت است که اینگونه دل مرا برده است
یا دل شیدای من این روزها بازیش گرفته است که با دیدن خرمن موهایت مدام یادت را بر تار و پود نقش بسته ی خیالم میزند 5_5_96
یه تفریح زیبا در روستای عزیزجون: )
آسمان نزدیک است
وقت پرپر شدن خاطره هاست
کاش میشد که کنارم بودی آسمان ابری بود
اندکی دیرتر از وقت سحر به سفر می رفتم
آسمان نزدیک است
کاش میشد که کسی از خدایی که همین نزدیکیست
آرزوئی ز سرلطف برایم می کرد
تو مرا سبز در آن یاد قشنگت بسپار
من که از سبز عبور
من که از دورترین نقطه دور
به همین خاطره ها
به همین یاد شدن های شما دل شادم پس مرا یاد کنید ... جاسم_ ولدی
کرکره ها نیمه باز
برف روی کاج ها نشسته
در پرت ترین کافه ی شهر
در میان سطور روزنامه ای قدیمی
کلاغ های هزار ساله می خواندند
و دخترکی با گیسوان بافته می رقصید
میان درختان افرا
آیا باد دوباره در میان رویاهایم خواهد وزید؟ #بابک_وفائی 18.دی.96 یه روز برفی؛ پارک جلوی مدرسمون: )
پ.ن:عکاس من نیستم! عکاس یکی از دوستان نزدیکم بودند!