زنگ میزنم بهش، ازش حلالیت میگیرم و بعد بهش میگم هیچوقت حلالش نمیکنم.
چون کاری که من کردم از سر بچگی بود و کاری که اون کرد، سوءاستفاده از بچگی من...
زنگ میزنم به بابام و میگم دوسش دارم و از اونجایی که گفتن یه دوست دارم نهایتا ۱۵ ثانیه وقت میگیره به مامانم و خواهرمم میگم ۱۵ ثانیه آخر هم زنگ میزنم به Elena باهم در مورد حوریای بهشتی که قراره بهم بدن حرف میزنیم و در نهایت در اوج خنده جون میدم