من یه روز تو خونه نشسته بودم که برقا قطع شد ومن یک روز تو خونه نشسته بودم که
یه دفعه هیولا سیاه رنگ اومد داخل خونهمن یه روز تو خونه نشسته بودم که برقا قطع شد و
پریدم تو حموم و درو قفل کردمیه دفعه هیولا سیاه رنگ اومد داخل خونه
اما یه قهرمان وارد داستان زندگی من شد و اون ...بعد اومد با شاخااش در حمومو شکس
و با پشه کش افتاد به جوتش و با چنگال دل رودش رو بیرون ریختاما یه قهرمان وارد داستان زندگی من شد و اون ...