***
( ریحانه )
آفتاب، طلبکارانه به مغزمان میتابید.
کلاه مشکی را کمی بالا میزنم و پیشانی پر از عَرقم را با آستین پاک میکنم. امروز زیادی هوا گرم شده و به گمانم شیدای باران دارد.
عرق از سر و کولم چکه میکرد.
دست میاندازم و سبد مشکی گوجه را به کنار بوته میکشم.
صدای فریاد علی، پر از نق و نخوت...