• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان فصل خاک | زینب گرگین کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع zeynab-g
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 41
  • بازدیدها بازدیدها 1,046
  • کاربران تگ شده هیچ

zeynab-g

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
46
پسندها
312
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #11
***

هوا تاریک شده.
نسیم سردی پوستم را گزگز می‌کند. چشم‌هایم ناامید رد پاهای خاکی، روی سرامیک‌های طوسی را دنبال می‌کرد.

بی‌هدف از درب سبزِ بزرگ مسجد بیرون می‌آیم.
به هر دو سمت نگاه می‌کنم.
یک راه به سمت کوچه‌ خاکی، به خانه‌ای می‌رسید که آرامش و امنیت نداشت و کوچه‌ی دیگری، سنگ‌فرش‌های منتهی به مدرسه... .
نه تنها فیزیکی، بلکه عقلم هم میان دوراهی مانده بود.
رفتن به مدرسه خطر شایعه سازی را افزایش می‌داد؛ لعنت به آبروی کوفتی که این‌قدر محدودیت داشت‌.
- قبول باشه ریحانه‌جان.
یکی از پیرزن‌های روستاست که با گفتن جمله‌اش از کنارم می‌گذرد و از مسجد خارج می‌شود‌.
- از شماهم قبول باشه مانساء خانم.
نگاهم به لباس محلی تیره‌اش می‌نشیند.
چشم‌‌هایم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

zeynab-g

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
46
پسندها
312
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #12
***

پشت تک درب سفید و رنگ رفته، ایستاده‌ام.
ناخنم میان دندان‌هایم جویده می‌شود و مغزم آخرین تجزیه‌هایش را می‌کرد. «بروم داخل یا بروم؟»
بین ماندن و رفتن، در تردید بودم که شنیدن صدای نیسان‌باری از کوچه پشتی مدرسه، معادلاتم را بهم می‌زند.
بدون فکر دست در کیف قهوه‌ایم می‌برم. از جیب کوچک داخلی‌اش، کلید یخ‌زده را برمی‌دارم.
بیرونش می‌کشم.
ضربان قلبم بالا رفته.
دستم می‌لرزد و انگار کسی که به دزدی آمده؛ استرس دیده شدن خفه‌ام می‌کند.
دست‌هایم از سرما سو می‌زند.
کلید لرزان را به سختی درون قفل در فرو می‌برم. می‌چرخانم. هیچ جایی برای درنگ نیست.
با تنه به فلز زنگ زده درب خودم را داخل حیاط می‌اندازم. محکم درب را می‌بندم.
صدای نیسان به این طرف می‌آید. ضربان قلبم آرام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

zeynab-g

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
46
پسندها
312
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #13

دیگر توان نقش بازی کردن نداشتم.
لرزش، آهسته از نقطه‌ای درون دلم بالا می‌آید و کل جانم را احاطه می‌کند. حالت تهوع و اضطراب شدید! عجب میکس مزخرفی.
نفسم بریده می‌شود و صدای گریه‌هایم در کاسه‌ی تهی سرم می‌پیچد.
آبرو و حیثیتم، تمام آن‌چیزی بود که من داشتم... لازم است فعل «داشتم» را دوباره تکرار کنم؟ من دیگر هیچ‌چیز ندارم!
تنم رعشه می‌رود و هق‌هق‌هایم امان نفس کشیدن نمی‌دهد.
از شرم نمی‌توانستم سر‌م را به طرفش بچرخانم.
صدای زنگ موبایل می‌شنوم و تُن عصبی مهندس مهاجر پر از نگرانیست!
- کسی اذیتتون کرده؟
همه‌چیز درهم است. صدای گریه‌های من، موبایل مهندس و کوبش درب خانه!
فضا پر از تشویش و استرس بود.
توان ایستادن نداشتم و همه‌جا مقابل نگاهم سیاه و تاریک شده.
کاش به همان خانه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

zeynab-g

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
46
پسندها
312
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #14
***
#میراث

خونم جوش می‌زد. قرار نبود حتما نسبتی با من داشته باشد تا دیدن حال دخترک، عصبیم کند‌.
دستم مشت بود و دندان‌هایم خرخره مردک خرفت را می‌جوید.
جلوی درب با اخم‌هایی که هرچه می‌کردم باز نمی‌شد مقابلش ایستاده بودم. دست‌های مشت شده‌ام، زیر بغلم رفته بود تا فکش را خرد نکند.
نفس‌کشیدن‌های تیزم گواه خشمم بود.
دهیار بی‌توجه به نگاه خون نشسته من، از افتخار آزردن دخترکی یتیم می‌گفت.
- به‌خدا مهندس دیشب رفتم هرچی تو دهنم در اومد بارش کردم. مثل سگ ترسوندمش. گفتم امروز حتما رضایت می‌ده زمینو بفروشه... .
پلکم عصبی تیک می‌زند و گره انگشتانم تنگ‌تر می‌شود.
- دختره بی‌آبرو معلوم نیست کدوم جهنمی رفته! از صبح هر چی دنبالش می‌گردم، نیست. ولی شما نگران نباشین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

zeynab-g

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
46
پسندها
312
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #15
***
#ریحانه

در آسیب‌پذیر ترین حالت ممکنم بودم.
تمام سدهای دفاعی‌ام فرو ریخته و دختر بچه‌ی ضعیفی ظهور کرده بود. حس ترس، پوچی و تباهی چنان در آغوشم کشیده که انگار به پایان دنیا رسیده‌ام!
من، درون خانه‌ی دو جوان مجرد شهری بودم که نمی‌دانستم حد و مرز اخلاقی‌شان چگونه است؛ همین مرا بیشتر می‌ترساند.
در کنج‌ترین گوشه‌ی اتاق در خودم جمع شده و پاهایم را در آغوش کشیده‌ام.
کف اتاق یک فرش دوازده متری قرمز رنگ با طرح قدیمی بود که حالا چند دست لباس مردانه گوشه و کنارش افتاده.
یک تخت دو نفره‌ی طرح چوب قدیمی با ملافه سفید، چسبیده به وسط دیوار بالایی و کمد قدیمی ایستاده، تنها وسایل موجود اتاق است.
نگاهم به لباس سفید مردانه و شلوار پارچه‌ای مشکی که روی ملافه‌...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

zeynab-g

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
46
پسندها
312
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #16

مهندس مهاجر زیر لَب فحش به خودش می‌دهد و با گام‌های بلند، به طرف خروجی سالن راه می‌افتد.
با چهار گام، سالن کوچک را طی می‌کند، کت چرم مشکی‌اش را از چوب لباسی بر‌می‌دارد و با تنه‌ی محکمی به محمودی، از خانه خارج می‌شود.
محمودی کلافه موهایش را می‌کشد:
- باز یه کلانتری افتادم.
این را می‌گوید و به‌ دنبال مهندس مهاجر می‌رود.
کلافه پیشانی‌ام را می‌فشارم و دوباره بغض راه نفسم را سد می‌کند‌.
حرصی چندبار به پیشانی‌ام می‌کوبم.
انگار مهندس مهاجر، از آن آدم‌هاییست که وقتی عصبانی شدند؛ غیر‌قابل کنترل‌اند!
نگران دستم به زیر فکم می‌رود و مضطرب به در نیمه‌باز خیره‌ می‌شوم. بلای جان پسر مردم هم شدم!
درون دلم رخت‌ می‌شورند؛ هرگز این حجم از استرس را تجربه‌ نکرده بودم. صورتم جمع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

zeynab-g

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
46
پسندها
312
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #17
***

تکیه‌ی کمرم به کابینت است و انگشت‌هایم، خجل در هم گره خورده؛ بزاقم را فرو می‌دهم. زیر‌ چشمی به بخاری که از ماگ مشکیِ در دستان میراث، ساطع می‌شود؛ نگاه می‌کنم.
جو ساکت، سنگین و سهمگین است!
من احمق پیش دو مرد غریبه چه می‌خواستم؟
دستی به پیشانی‌ام می‌کشم.
دقایقی بود خانه غرق در سکوت است. محمودی بی‌حوصله در موبایلش بود.
مهندس مهاجر لیوان اول گل‌گاوزبانش را خورد و در سکوت به بخار دومی خیره شده.
من هم که بعد از ریختن لیوان دوم دمنوش و تحویل آن به مهندس مهاجر، دوباره به آشپزخانه آمدم، تا نهایت فاصله را داشته باشم.
نه‌ می‌توانستم بروم و نه‌ روی ماندن داشتم! میان زمین و آسمان معلق بودم.
نگاهم به طرف محمودی می‌رود؛ پاهای بلندش را روی گل‌میز چوبی قدیمی دراز کرده و شلوار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

zeynab-g

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
46
پسندها
312
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #18

درمانده، این پا و آن پا می‌کنم.
انگشت‌هایم را در هم می‌شکانم و عجز، سراسر وجودم را گرفته است.
نگاه هر دو خیره و منتظر به تصمیم من است، و نگاه من روی ساعتی می‌نشیند که دوازدهِ نیمه‌شب را نشان می‌دهد.
لبم را به دندان گرفته‌ و گزگز درد را به جان می‌خرم. از گرسنگی ضعف می‌کردم؛ از صبح تا به حال هیچ از گلویم پایین نرفته. نفسی درمانده از سینه بیرون می‌دهم.
- زحمت نشه؟
محمودی ته‌گلو می‌خندد، دستش را به نشانه‌ی «لایک» به طرفم می‌گیرد و تکان می‌دهد.
- از دختر باهوشی مثل تو، غیر از این انتظار نمی‌رفت.
نمی‌دانم چرا شنیدن این حرفش در تصمیمم مرددم می‌کند.
یعنی واقعاً شب را کنار دو مرد غریبه، در یک چهاردیواری بسته، باید صبح می‌کردم؟
محمودی با همان لبخند بزرگش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

zeynab-g

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
46
پسندها
312
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #19
***

بچه‌ها، کوله به‌کول منتظر شنیدن زنگ آخر بودند. کلاس سرجمع، سی دانش‌آموز داشت که از پایه‌ی اول تا ششم در آن گرد آمده‌اند.
هیاهوی بچه‌ها، فضای کوچک کلاس را پُر از همهمه کرده بود.
اکثریت مردم به شهر مهاجرت کرده بودند و تنها تعداد اندکی که صاحب زمین و دام هستند، باقی مانده‌اند.
دخترها لباس فرم بنفش با مقنعه سفید داشتند، اما؛ پسرا هر کسی هرچه دوست داشت می‌پوشید. مدیر مدرسه، به سبب شرایط اقتصادی، اصلاً سخت نمی‌گرفت و اهمیتی به پوشش نمی‌داد.
نگاهم روی دفتر حضور و غیاب ثابت مانده بود و ذهنم در حوالی شبی که گذرانده بودم؛ سرگردان.
آشنایی و هم‌صحبت شدن با دو غریبه، تجربه‌ای کاملاً جدید بود. برای منی که در دیدگاهم اصالتاً مردها نقش‌های منفی را تداعی می‌کردند، مواجهه با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

zeynab-g

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
46
پسندها
312
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #20
کل تنم نبض می‌زد.
با حدس این‌ که کیست، فشار خونم بالا می‌رود و عصبی جیغ می‌کشم.
- تو کی می‌خوای آدم بشی بچه؟
آخرش از دست این بشر سکته می‌کردم.
سرمست، قهقهه می‌زند و با رها کردن چشم‌هایم محکم پس کله‌ام می‌کوبد.
- منتظرم نوبت تو بشه.
تخس دستم را روی گردنم می‌گذارم و به پشت سر برمی‌گردم. پشت صندلی‌ام ایستاده است. تیشرت سبز جنگلی‌اش با دیوار صورتی رنگ کلاس، تضاد مسخره‌ای دارد. به قد دیلاق و درازش نگاه می‌کنم. هر چه سرم بالا می‌رود تمام نمی‌شود.
- درازِ بی‌خاصیت!
ادای من را در می‌آورد و دندان‌های کامپوزیتش را نشانم می‌دهد. کاش مادرم شیر خشک به من می‌داد، ولی از شیر بی‌بی نمی‌خوردم که علی برادرم شود.
فقط یکسال از من بزرگتر است و از کودکی با هم بزرگ شده‌ایم. خودش را روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 11)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا