
#nast
میگویند هر آغاز، نشانی از پایان در دل دارد
و هر تولد، امضای مرگی است.
شاید بشر، تولد را بهانهای ساخت تا با مرگ راه بیاید،
نه برای خودش، برای آنها که دوستشان دارد.
شاید همین بشر با گریه به دنیا آمد،
تا مرگ را در طنین شیون خود دفن کند.
و صداها، همراه انسان ماندند؛
همانند روزگاری که نه سازی بود، نه تنبکی...
چوپانی بود و سوزی که در دل کوه و دشت گم میشد.
کوه، شریک آواز بود
و زنگوله، پاداش هر نغمه.
صدای رمه، نشان جنبشی بیپایان بود.
کبک نیز ناله سر میداد،
و سنگین پر میکشید،
تا دل این داغ را خون کند.
شاید ما نیز آمدهایم،
تا آواز شویم در گلوگاه روزهایی که نمیگذرند.
شاید کسی، جایی، در دل یک دره،
به جای گریه، ما را بخواند...
و ما، پژواک صدای او باشیم.

