از آغاز، پایان داستان رو فاش میکنم و میگم که اون اکیپ از هم پاشید...
سال دهم بودم.کلاسمون دو قسمت بود.سمت راستی ها و سمت چپیا
خلاصه از همون اولا که من جزو سمت چپی ها بودم با چهار تا از بچه ها که صندلیاشون اطرافم بودن رفیق شدیم....از فرط باحالی زیادمون، چهارتا از سمت راستیا جذب ما شدن و اومدن پیش ما


خلاصه نگم براتون اینقد ما هشت نفر با هم مَچ شده بودیم که ولنتاین واسه هم کادو خریدیم


خاطره هم که تا دلتون بخواد

سال یازدهم اوایل نوبت دوم باهاشون با مشکل برخوردم... دیگه تا سال دوازدهم تنها بودم
