صبح روز یکشنبه بود و خورشید غروب میکرد.
سرما زودتر از هر چیزی مقدمهچینی کرده و تنش را به آغوش کشیده بود. البته که آن جسم، اصلاً غریبهگی نمیکرد و آغوشش را تماماً باز نگه داشته بود.
بوی چوب آتش زده و دود، ضیافت را کامل میکرد.
کنار حوضچهی وسط حیاط نشسته بود.
از آخرینباری که دُمِ تمام ماهیهای درونِ حوضچه را کنده بود، فقط چند پولک سرخ و سفید در حوض شناور بودند و حالا، دیدن چهار ماهی در آن دریای کوچک اذیتش میکرد.
دقیقاً به همین دلیل بود که با قاشق درونِ دست راستش، از ظرفِ وایتکسِ جا خوش کرده در دست چپش، قاشققاشق مرگ را به ماهیها میخوراند.
صدای خالهی پیرش را از داخلِ خانه شنید که فریاد زد:
- سارا! بیا داخل این قارچها رو رنده کن و بریز توی غذا.
اما آن دختر پانزدهساله و دنیای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.