به یاد دارم که روی دو پا در حیاط مینشستم و با سبزیجات کاشته شده در باغچه، خودم را سرگرم میکردم. برای خودم با صدایی بلند شعرهای مزخرف میخواندم تا صدای فریادها را نشنوم. هرزمان که مادر از خانه بیرون میدوید، زیر یک چشمش بنفش بود. میدانستم درد دارد؛ اما با این حال دلم برایش نمیسوخت. در عوض از اینکه مادربزرگ مشتهایی محکم و دستهایی سنگین دارد، خوشم میآمد. باحالتر از این نمیشد!
بعد از دعواهایشان به داخل خانه میرفتم و مادربزرگ را میدیدم که درست مثل زنهای موذی در فیلمها، با بطریهای نوشیدنیاش اطراف هال میچرخید و با خودش حرف میزد؛ اما من هنوز هم از او خوشم میآمد. با اینکه مشتهایی سنگین زیر چشم مادرم میزد.
هرشب زیر پتو پنهان میشدم؛ اما یک چشمم را به بیرون از اتاق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.