وان شات وانشاتِ داستان کلاهدوزِ دیوانه | Matin نویسنده برتر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع 13.1.20
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 2
  • بازدیدها بازدیدها 669
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

13.1.20

کاربر فعال
سطح
31
 
تاریخ ثبت‌نام
23/8/18
ارسالی‌ها
1,156
پسندها
21,375
امتیازها
42,073
مدال‌ها
40
  • نویسنده موضوع
  • محروم
  • #1
نام وانشات: کلاهدوز دیوانه
نام نویسنده: Matin
ژانر: تراژدی
خلاصه:
برایان نوجوانی است که زمان مرگش را به واسطه‌ی گفته‌های شریکِ رقصِ عجیبِ مادربزرگ عجیب‌ترش، تعیین می‌کند.
 
آخرین ویرایش

13.1.20

کاربر فعال
سطح
31
 
تاریخ ثبت‌نام
23/8/18
ارسالی‌ها
1,156
پسندها
21,375
امتیازها
42,073
مدال‌ها
40
  • نویسنده موضوع
  • محروم
  • #2
به یاد دارم که روی دو پا در حیاط‌ می‌نشستم و با سبزیجات کاشته شده در باغچه، خودم را سرگرم‌ می‌کردم. برای خودم با صدایی بلند شعرهای مزخرف‌ می‌خواندم تا صدای فریادها را نشنوم. هرزمان که مادر از خانه بیرون می‌دوید، زیر یک چشمش بنفش بود. می‌دانستم درد دارد؛ اما با این حال دلم برایش‌ نمی‌سوخت. در عوض از اینکه مادربزرگ مشت‌هایی محکم و دست‌هایی سنگین دارد، خوشم‌ می‌آمد. باحال‌تر از این‌ نمی‌شد!
بعد از دعواهایشان به داخل خانه می‌رفتم و مادربزرگ را می‌دیدم که درست مثل زن‌های موذی در فیلم‌ها، با بطری‌های نوشیدنی‌اش اطراف هال می‌چرخید و با خودش حرف می‌زد؛ اما من هنوز هم از او خوشم‌ می‌آمد. با اینکه مشت‌هایی‌ سنگین زیر چشم مادرم میزد.
هرشب زیر‌ پتو پنهان می‌شدم؛ اما یک‌ چشمم را به بیرون از اتاق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

13.1.20

کاربر فعال
سطح
31
 
تاریخ ثبت‌نام
23/8/18
ارسالی‌ها
1,156
پسندها
21,375
امتیازها
42,073
مدال‌ها
40
  • نویسنده موضوع
  • محروم
  • #3
یک افسانه‌ی باحال که از خودش ساخته بود، به پلیس‌ها گفت تا خودش را توجیه کند؛ اما کسی توجهی‌ نکرد و او را بردند. حین رفتن به من گفت:
- می‌خوای بدونی من با کی می‌رقصم و چای می‌خورم؟
و من می‌خواستم. برای همین بعد از رفتنش، شریک رقصش پیش من آمد. زیر تخت و زیر پله‌ها. او همه‌جا با من بود و هیچوقت من را تنها نگذاشت.
یک شب مادربزرگ در زندان، آنقدری سرش را به دیوار کوبید تا مُرد. هرچند امکان برگشتش با موهای سیاه و لباس قرمزِ مادام که در شب‌های هالووین‌ می‌پوشید، زیاد است.
پلیس‌ها می‌گفتند مادربزرگ قبل از کشتن خودش، چشم‌ها و دهانش را با نخ و سوزنی که معلوم‌ نبود از کجا آورده، دوخته بود؛ اما من می‌دانستم. آن‌‌ها را شریک رقصش در اختیارش‌ گذاشته بود. خودش به من گفت. روزی که خبر‌ مرگ مادربزرگ را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا