• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان کوپه‌ی ۱۴ دروازه‌ی ولتارن | لی‌لی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Lili.Da
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 5
  • بازدیدها بازدیدها 374
  • کاربران تگ شده هیچ

Lili.Da

معلم انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/20
ارسالی‌ها
1,371
پسندها
31,090
امتیازها
60,611
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
کوپه‌ی ۱۴ دروازه‌ی ولتارن
نام نویسنده:
لی‌لی
ژانر رمان:
فانتزی. عاشقانه
کد رمان: ۵۷۷۱
ناظر: @Ala.Rigi


خلاصه: این کتاب راجب دنیای ولتارن است‌. جایی که اجداد شما منتخبین منتظر شما هستند! به راستی شما هم
صدای موسیقی رسمی‌اشان را شنیدید. کوپه شماره ۱۴ تنها کلید ورود شما است.
مطمئنم راه ورودتان به ولتارن را پیدا می‌کنید. مدلین که به دلیل شرایط جنگ از خانواده‌اش جدا می‌شود تا به یک مدرسه شبانه روزی برود؛ از طریق کوپه‌ی ۱۴ وارد دنیای ولتارن می‌شود و حالا باید کشف کند که چه چیزی او را به این دنیا وصل می‌کند.
 
آخرین ویرایش
امضا : Lili.Da

*chista*

مدیر بازنشسته
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/20
ارسالی‌ها
706
پسندها
11,439
امتیازها
28,373
مدال‌ها
25
  • #2
تایید رمان (1).webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : *chista*

Lili.Da

معلم انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/20
ارسالی‌ها
1,371
پسندها
31,090
امتیازها
60,611
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
مطمئنم همه یکبار دنیای ولتارن رو دیده‌اید! حتما یکبار به آن سفر کرده‌اید و اگر هم هنوز برایتان اتفاق نیفتاده؛ به دنبال کوپه‌ی شماره ۱۴ بگردین. حتما راه ورود به ولتارن را پیدا می‌کنید!

این آخرین تصویری بود که از پدر و مادرم یادم مانده است. وقتی پدرم چمدان را توی قطار گذاشت و با نگاه اشک‌آلودش من را بدرقه کرد. کلاه بافتنی‌ام را با دست راستم روی سرم نگه داشته بودم و سعی می‌کردم دختر عبوسی به نظر نیایم. سرما لرز به زانوان برهنه‌ام انداخته و بینی‌ام سرخ شده بود.
آرتور یک کیسه گلدوزی‌شده به سمتم گرفت؛ وقتی دید با تردید نگاهش می‌کنم، دستم را گرفت و کیسه را به زور روی دستم گذاشت. با تعجب ابروانم را درهم کردم و گفتم:
- آرتور، بگو که داخلش سوسک نیست.
آرتور کمی لب و لوچه‌اش را آویزان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Lili.Da

Lili.Da

معلم انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/20
ارسالی‌ها
1,371
پسندها
31,090
امتیازها
60,611
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #4
یکی یکی داشتم صندلی ها را نگاه می‌کردم که شاید بین جمعیت پیدایشان کنم.
ناگهان قطار با صدای بلندی تکان شدیدی خورد و من به سمت دیگه‌ی قطار پرت شدم و کلاهم هم به قسمت دیگه‌ی قطار. صدای جیغ و گریه بچه‌ها بلند شده بود و استرسم را بیشتر می‌کرد.
پایه یکی از صندلی ها را گرفتم تا بیشتر از این به اطراف قطار پرت نشوم.
بازرس قطار سعی داشت همه را تشویق به آرامش کند و اوضاع را کنترل کند.
در همین اوضاع قطار به یک شئ محکمی برخورد کرد و اطراف شیشه‌های قطار را مه و غبار فرا گرفت. با کمک همان صندلی بلند شدم و به سمت پنجره رفتم تا بفهمم چه خبر شده. اگه چیزی که دیدم را با چشمان خودتان می‌دیدید هم باور نمی‌کردید. یک قصر بزرگ سفید و سرد. انگار سرمایش را در وجود خودم حس می‌کردم.
بازرس قطار که کت و شلوار مشکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Lili.Da

Lili.Da

معلم انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/20
ارسالی‌ها
1,371
پسندها
31,090
امتیازها
60,611
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #5
نمی دانم سنگینی نگاهم را حس کرد یا دلیلش چیز دیگری بود که صحبتش را قطع کرد و به طرفم برگشت. نگاه عمیقی به من انداخت. لبخند از صورتش محو و مردمک‌هایش نگران به نظر می رسیدند.
مرد رداپوش که هنوز اسمش را نمی‌دانستم دوباره صحبتش را ادامه داد که هم من هم کامیل به سمتش برگشتیم.
- اول از ترم‌اولی‌ها شروع می‌کنم. همونطور که اطلاع دارین؛ همه‌ی بچه ها براساس نژاد و ریشه خانوادگی‌اشان گروهبندی می‌شن.
طوماری که دستش بود را باز کرد و یکی یکی اسامی بچه‌ها را با صدای بلند گفت. و بعد ادامه داد:
- این ۱۵ نفر همه جز گروه نوالیس هستن. لطفا به سمت من بیاین.
بچه‌هایی که اسمشان را خوانده بود؛ از بین جمعیت عبور کردند و به سمت مرد رداپوش رفتند. همه‌‌ی آن‌ها پوست سفید رنگ پریده و چشمان آبی و مو‌های قرمزی داشتند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Lili.Da

Lili.Da

معلم انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/20
ارسالی‌ها
1,371
پسندها
31,090
امتیازها
60,611
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #6
آهسته از میان مه رد شدیم و با تعجب به اطراف نگاه می‌کردیم. اولش همه چیز تصویر تار داشت و چیزی مشخص نبود . اما رفته رفته که جلوتر رفتیم؛ ستون‌هایی بلند سفیدی را دیدیم که تا آسمان بالا رفته بودند. باغچه‌ای بزرگ دورتادور حیاط قصر بود.
همینطور با کنجاوی اطراف را نگاه می‌کردیم که ناگهان یک دسته از خفاش‌ها که نمی‌دانم از کجا سروکله‌اشان پیدا شده بود؛ از بالا سر ما رد شدند.
همه‌‌ی ما با دست‌هایمان از خودمون محافظ کردیم و دو سه نفر از ما حتی جیغ زدند. دقیقا بعد اینکه خفاش‌ها دور شدند.
مردی که ردای مشکی و موهای سفید بلند داشت، جلوی ما ظاهر شد.
صورتش رنگ پریده بود. چشمانش رنگ عجیب قرمزی داشت و زیر ردا پیرهن ساده یقه‌دار قهوه‌ای رنگ با جلیقه‌ای طوسی رنگ پوشیده بود.
- به ولتارن خوش آمدید. شاهدخت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Lili.Da

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا