• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان انتقام در پس پرده‌ی عشق (جلد دوم سایه انتقام) | کیانا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع بی حس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 26
  • بازدیدها بازدیدها 896
  • کاربران تگ شده هیچ

بی حس

ناظر ازمایشی
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
117
پسندها
249
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #21
کتم رو تن زدم، با یه مسیج" پایین منتظرم" برای ویوین از خونه بیرون زدم. به ماشینم تکیه دادم، صدای زنگ گوشی‌م اومد، با دیدن اسم آنا پوفی کشیدم. این‌دفعه جواب دادم. بی‌حوصله گفتم:
- چی‌ می‌خوای؟
با صدای نازش که پر از عشوه بود. گفت:
- سلام، عشقم دلم برات تنگ شده بود.
بی‌اعصاب‌تر از اونی بودم، که مدارا کنم. گفتم:
- دلت غلط کرد با خودت! دیگه به من زنگ نزن، شیرفهم شد؟
- وا عشقم، این چه طرز حرف زدنه، بد‌اخلاقی‌تم دوست دارم! اگه حالت خوب نیست؛ بگو بیام خوبش کنم.
- ببین دیگه به من زنگ نزن، وگرنه کاری می‌کنم، روزی صدبار آرزوی مرگ کنی.
با صدای پر بغضش که معلوم بود. ساختگیه گفت:
- تو چرا با من این‌طوری حرف می‌زنی؟ منم آنا قبلاً که خوب قربون صدقه‌م می‌رفتی.
چشم بستم به اعصابم مسلط شدم. گفتم:
- اون‌...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

ناظر ازمایشی
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
117
پسندها
249
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #22
***
با عطسه‌ی بلندی که کردم، فهمیدم که بله سرما خوردم، ویدا با نگرانی بهم خیره شد. گفت:
- ویوین بدجوری سرماخوردی! باید از دانشگاه مرخصی بگیری.
بی‌رمق سرم رو به نشونه‌ی "باشه" تکون دادم. تنم لرز سردی کرد، یهو داغ کردم. ویدا نمی‌دونم صورتم رو تو چه حالتی دید، و گفت:
- می‌خوای به استاد بگم بیاد؟
چشم‌‌هام کم‌کم بسته شدن، با نوری که چشم‌هام زده شد، باعث شد با اخم چشم باز کنم، اولین چیزی که دیدم، صورت نگران یاسا بود. با صدای گرفته‌ای گفتم:
- آ... آب!
با سرعت لیوان آب رو به خوردم داد. گفت:
- ویوین حالت خوبه؟ چقدر لجبازی تو دیدی آخرم سرما خوردی.
بیخیال سرم رو تکون دادم. با لبخند گفتم:
- من خوبم نگران نباش، فقط باید چند روزی مرخصی بگیرم، با این‌که می‌دونم غیبت می‌خورم.
- تو نگران نباش! فقط به فکر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

ناظر ازمایشی
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
117
پسندها
249
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #23
سوپ رو داخل دهنم گذاشتم، ابرو‌هام درهم شد. اَه چقدر شور بود. چینی به بینی‌م انداختم. به ویدا گفتم:
- این چیه درست کردی؟
ویدا متعجب از این رفتارم گفت:
- خب سوپه دیگه! مگه تا حالا نخوردی؟
پشت چشمی بهش نازک کردم. گفتم:
- می‌دونم، سوپه ولی چرا این‌قدر شوره؟
- چی؟
- آی‌کیو سوپت شوره نکنه فردا پس فردا‌ هم که خواستی؛ بری با ساواش زیر یه سقف با این غذا‌هایی که تو درست می‌کنی، پست می‌ده به خانواده‌ت.
ویدا با این حرفم با ترش‌رویی گفت:
- اولاً ساواش غلط می‌کنه این‌کارو کنه! دوماً من خیلی‌م خوب بلدم غذا درست کنم، این‌م چون تا حالا سوپ درست نکرده بودم؛ نمی‌دونستم باید چقدر نمک بریزم.
سرم رو به معنی " باشه تو راست می‌گی " تکون دادم. گوشی‌م زنگ خورد، مامان بود تماس وصل کردم، با لبخند گفتم:
- سلام،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : بی حس

بی حس

ناظر ازمایشی
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
117
پسندها
249
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #24
با حرص پشت چشمی نازک کردم. توپیدم:
- عه من ترشیده‌م؟ دارم برات اگه به ویدا نگفتم؟ که قبل خودش با یکی دیگه رل بودی.
با این حرفم رنگش پرید، و گفت:
- تو قصد جون من‌و کردی؟
- تا تو باشی به من نگی ترشیده.
اومد جلو دست‌هام‌و گرفت، گفت:
- باشه، هر چی تو بگی! ولی به ویدا چیزی نگو.
به این کارش نیشخندی زدم، گفتم:
- باشه، بابا نمی‌خواد خودت رو مثل دخترها لوس کنی.
با این حرفم پس گردنی محکمی بهم زد. که چشم غره‌ی بهش رفتم‌. بازم هول کرد. این‌دفعه بلند بهش خندیدم، وای خدا قیافه‌ش چقدر دیدنی بود. مامان و خاله امدن و گفتن:
- چه خبره خونه رو روی سرتون انداختید؟
ساواش لبخند مسخره‌ای زد. و گفت:
- خاله ماهلین فکر کنم دخترت دیوونه شده.
با غیظ بهش نگاه کردم، و گفتم:
- عه من دیوونه شدم؟ باشه ساواش خان دارم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : بی حس

بی حس

ناظر ازمایشی
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
117
پسندها
249
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #25
- سلام، خوبی کی رسیدی؟
یاسا نفسی کشید و با لبخند گفت:
- سلام، تازه رسیدم خودت خوبی؟
لبخندی به این‌که به فکرم بود، زدم و گفتم:
- ممنون، خوبم.
- راستی با بابات صحبت کردم.
از این حرفش شوکه شدم، چی؟ با بابام صحبت کرده بود؟ کی؟
- واقعاً؟ کی صحبت کردی؟
- امروز گفتم برای امرخیر مزاحم شدم، اونم گفت فردا شب با خانواده‌ بیام.
از خوشحالی دلم می‌خواست جیغ بکشم. وای باورم نمی‌شه، چرا بابا راجع‌بهش بهم نگفته بود.
- بریم قدم بزنیم؟
با ذوق سرم رو تکون دادم، گفتم:
- بریم.
از کافه بیرون زدیم، یاسا گفت:
- بریم بستنی بخوریم؟
- آره، بریم.
اون‌ روز با یاسا رفتیم بستنی خوردیم و شهربازی رفتیم خلاصه خیلی بهم خوش‌گذشت. یاسا من رو به خونه رسوند، ازش تشکری کردم. از ماشین پیاده شدم، وقتی خواستم وارد خونه بشم براش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

ناظر ازمایشی
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
117
پسندها
249
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #26
بالأخره شب شد، یاسا با زن و مرد میان‌سالی به خونه‌مون اومدن، ویدا هی با ایما و اشاره می‌گفت این زن و مرد کین؟ منم جوابی بهش ندادم‌، مامان گفت:
- دخترم برو چای بیار.
- چشم.
بلند شدم ویداهم با من بلند شد، به آشپزخونه اومد، گفت:
- نگفتی این‌ها کین باهاش؟
شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:
- منم مثل تو نمی‌دونم.
- مگه می‌شه؟ تو ندونی مثلاً سه‌ماهه باهم بودید.
- هیش! یواش الان مامان می‌شنوه.
- باشه.
چای‌ها رو آماده کردم، داخل سینی گذاشتم. به پذیرایی رفتم، به همه تعارف کردم، آخرین نفر یاسا بود، با چشمکی چای رو برداشت‌. آروم طوری که فقط خودم بشنوم گفت:
- حجاب بیشتر بهت میاد.
با این حرفش ضربان قلبم روی هزار رفت. لبخندی تحویلش دادم. سینی رو روی اپن گذاشتم، کنار مامان نشستم، اون آقایی که همراه یاسا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

ناظر ازمایشی
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
117
پسندها
249
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #27
من و یاسا نامزد کردیم، قرار شد تاریخ عروسی رو امشب تعیین کنن. لبخندی زدم تو این چهار ماهی‌که نامزد بودیم، با یاسا خیلی جاها رفتیم. کلی خوش‌گذشت، ویدا بازم نگران بود هنوزم می‌گفت حس خوبی به یاسا نداره، ولی من بیخیال بودم، می‌گفتم این حست غلطه، اون خیلی مرد خوبیه، ولی کاش به حرف‌هاش گوش می‌سپردم، با صدای زنگ گوشی‌م نگاهی بهش انداختم، مامان بود، جواب دادم:
- سلام، مامان خوشگلم.
مامان با صدای مهربون همیشگیش گفت:
- سلام، دخترم کجایی؟
- بیرونم دارم میام خونه، چیزی شده؟
- نه، خواستم بگم امشب قراره خانواده‌ی آقا یاسا بیان، برای تاریخ عروسی! خودت و زود برسون.
- باشه، الان میام.
گوشی رو قطع کردم به خونه برگشتم. امشب باید خودم رو آماده کنم. وقتی رسیدم اول به حموم رفتم دوش آب گرمی گرفتم، با حوله...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا