- تاریخ ثبتنام
- 11/1/25
- ارسالیها
- 117
- پسندها
- 249
- امتیازها
- 1,118
- مدالها
- 3
- نویسنده موضوع
- #21
کتم رو تن زدم، با یه مسیج" پایین منتظرم" برای ویوین از خونه بیرون زدم. به ماشینم تکیه دادم، صدای زنگ گوشیم اومد، با دیدن اسم آنا پوفی کشیدم. ایندفعه جواب دادم. بیحوصله گفتم:
- چی میخوای؟
با صدای نازش که پر از عشوه بود. گفت:
- سلام، عشقم دلم برات تنگ شده بود.
بیاعصابتر از اونی بودم، که مدارا کنم. گفتم:
- دلت غلط کرد با خودت! دیگه به من زنگ نزن، شیرفهم شد؟
- وا عشقم، این چه طرز حرف زدنه، بداخلاقیتم دوست دارم! اگه حالت خوب نیست؛ بگو بیام خوبش کنم.
- ببین دیگه به من زنگ نزن، وگرنه کاری میکنم، روزی صدبار آرزوی مرگ کنی.
با صدای پر بغضش که معلوم بود. ساختگیه گفت:
- تو چرا با من اینطوری حرف میزنی؟ منم آنا قبلاً که خوب قربون صدقهم میرفتی.
چشم بستم به اعصابم مسلط شدم. گفتم:
- اون...
- چی میخوای؟
با صدای نازش که پر از عشوه بود. گفت:
- سلام، عشقم دلم برات تنگ شده بود.
بیاعصابتر از اونی بودم، که مدارا کنم. گفتم:
- دلت غلط کرد با خودت! دیگه به من زنگ نزن، شیرفهم شد؟
- وا عشقم، این چه طرز حرف زدنه، بداخلاقیتم دوست دارم! اگه حالت خوب نیست؛ بگو بیام خوبش کنم.
- ببین دیگه به من زنگ نزن، وگرنه کاری میکنم، روزی صدبار آرزوی مرگ کنی.
با صدای پر بغضش که معلوم بود. ساختگیه گفت:
- تو چرا با من اینطوری حرف میزنی؟ منم آنا قبلاً که خوب قربون صدقهم میرفتی.
چشم بستم به اعصابم مسلط شدم. گفتم:
- اون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر