شاعرغیرپارسی اشعار ریموند کارور

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mobina.yahyazade
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 1
  • بازدیدها بازدیدها 211
  • کاربران تگ شده هیچ

Mobina.yahyazade

مدیر بازنشسته
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
850
پسندها
3,901
امتیازها
17,773
مدال‌ها
13
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #1
آن روز، هر جا که می‌رفت
از گذشته‌اش می‌گذشت
پرت می‌شد توی
تلّی از خاطرات
به پنجره‌هایی نگاه کرد که دیگر مال او نبود.
کار، فقر، بی‌پولی.
آن روزها، با آرزوهاشان می‌زیستند،
مصمم و راسخ،
چیزی جلودارشان نبود.
هیچ‌چیز
حتا برای مدتی طولانی.
در اتاقِ مهمان‌سرا،
آن شب، در ساعاتِ نخستینِ صبح،
پرده را کنار زد.
پشته‌ی ابرها جلوی ماه را گرفته بود.
سرش را به شیشه نزیک کرد.
هوای سرد
از شیشه گذشت و
دست‌اش را بر قلبِ مرد گذاشت.
دوست‌ات داشتم،
با خود این‌طور گفت.
خیلی دوست‌ات داشتم.
قبل از آن‌که دیگر
دوست‌ات نداشته باشم.
 
امضا : Mobina.yahyazade

Mobina.yahyazade

مدیر بازنشسته
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
850
پسندها
3,901
امتیازها
17,773
مدال‌ها
13
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #2
ترس از ماشین پلیس و توقیف در مسیر
ترس از به خواب رفتن در شب
ترس از به خواب نرفتن
ترس از گذشته‌ی بازگشته
ترس از این دَمی که پر می‌گیرد
ترس از تلفنی که نیمه شب زنگ می‌خورد
ترس از صاعقه‌ها
ترس از نظافتچی با لکه ای بر گونه‌اش
ترس از سگ‌هایی که گفته شده گاز نمی‌گیرند
ترس از تشویش
ترس از شناسایی جسد یک دوست
ترس از بی پول شدن
ترس از ثروتمند بودن، اگر چه مردم این را باور نمی‌کنند
ترس از نمایه‌های روانشناسانه
ترس از دیر رسیدن و ترس از رسیدن پیش از دیگران
ترس از دست‌خط فرزندانم روی پاکت‌های نامه
ترس اینکه آنها قبل از من می‌میرند و من احساس گناه می‌کنم
ترس از زندگی با مادرم در پیرسالی او و خودم
ترس از سرگشتگی
ترس اینکه امروز با یادداشتی غم انگیز پایان می‌گیرد
ترس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.yahyazade

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا