• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم جنایی رمان سرانوفیل | نرگس شریف کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Narges.sh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

Narges.sh

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
15/1/21
ارسالی‌ها
348
پسندها
5,387
امتیازها
21,133
  • نویسنده موضوع
  • #131
[THANKS]
«شب بعد، ساعت دوازده شب»
شاید کم‌تر از یک ساعت بود که نُه به تخت رفته بود. به آن فکر می‌کرد چه خوب بود که دیگر صدای مزاحمی آزارش نمی‌داد و بعد از مدت‌ها به اتاق مخصوص خودش بازگشته بود.
درحالی که در این تفکرات به سر می‌برد، ناگهان صدایی خفیف از ورای در اتاقش شنید؛ چیزی شبیه به افتادنِ یک فرد.
آهسته روی تخت نیم‌خیز شد و گام‌های کوچکش را از لبه‌ی آن آویزان کرد. بیش‌تر گوش فرا داد و باری دیگر، همان صدا متنها گویی نزدیک‌تر به اتاقش، اتفاق افتاد.
از تخت پایین جهید و خود را به کنار در رساند. نُه در فکر آن بود که روی زمین دراز بکشد و از زیر در، نگاهی به حادثه‌ی بوجود آمده کند؛ لیکن با فریاد زدن فردی از بیرون اتاق، نُه با وحشت از آن مکان فاصله گرفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Narges.sh

Narges.sh

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
15/1/21
ارسالی‌ها
348
پسندها
5,387
امتیازها
21,133
  • نویسنده موضوع
  • #132
[THANKS]
کودک جلو آمد و نُه با رؤیت عنبیه‌های آبی و براق اویی که دیگر آن کلاه‌گیس قهوه‌ای رنگ را بر سر نداشت، یقین پیدا کرد که کسی جز سه نمی‌توانست باشد.
سه با عجله و اندکی خشونت بازوی نُه را چنگ زد و با فریاد زدن «باید همین الآن فرار کنی» او را وحشیانه به دنبال خود کشاند.
زبان نُه به سقف دهانش چسبید و از شدت شوک و حیرت نتوانست حرفی بزند. باورش نمی‌شد آن صحبت دو نفر‌ه‌ی خودش و سه در شب قبل، به چنین نتیجه‌ای برسد! نُه فردی بود که قرار بود فراری‌اش دهند؟ مسخره‌تر از این وجود نداشت!
نُه دیگر می‌‌توانست به وضوح رنگ آفتاب‌گونِ موهای سه را ببیند. کمی زیادی زیبا نبودند؟!
با بیرون آمدن‌شان از اتاق، نُه لحظه‌ای از وحشت درجای خشک شد و از آنجایی که پیکرش توسط سه، کشیده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Narges.sh

Narges.sh

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
15/1/21
ارسالی‌ها
348
پسندها
5,387
امتیازها
21,133
  • نویسنده موضوع
  • #133
[THANKS]
سه لحظه‌ای توقف کرد. نُه با رؤیت دایره‌های خون روی زمینِ حیاط، که در هر گوشه و کناری وجود داشتند، خم شد و این‌بار بدتر از بار پیش عق زد؛ گویی که جانش می‌خواست از گلویش خارج شود.
سه با خنده‌ای که برای نُه، بی‌جاترین خنده‌ی تاریخ بود در پاسخ سؤال او فریاد کشید.
-‌ خودت گفتی نُه! خودت گفتی تنها راهی که میشه باهاش نجات پیدا کرد، اینه عده‌ای قاتل بشن و راه رو برای عده‌ای که می‌خوان فرار کنن باز کنن! تا...تا صدامون به بیرون برسه! تا شاید...یه شخص...یه فرد پیدا بشه و ما رو هم نجات بده! هم من، و هم تو دیشب می‌دونستیم امکان نداره همه‌مون بتونیم باهم فرار کنیم!
دیدگان نُه در لحظه از کاسه بیرون جهید. با وحشت سعی کرد بازوی خود را از دست سه بیرون بکشد؛ لیکن سه، بازوی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Narges.sh

Narges.sh

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
15/1/21
ارسالی‌ها
348
پسندها
5,387
امتیازها
21,133
  • نویسنده موضوع
  • #134
[THANKS]
صدای جیغ کودکان به نُه اجازه نمی‌داد درست سخنان سه را تحلیل کند. تازه متوجه شده بود خودش هم همپای سه درحال گریستن است. از شدت گریه به قدری صدایش ضعیف شده بود که هنگام گفتن «نمی‌خوام اون فردی که فرار می‌کنه من باشم» به نظر می‌آمد که فقط دهانش را تکان داده بود.
سه فریاد کشید:
-‌ شاید اون زمان که تو به وجودم پی بردی، بتونیم توی یه کافه‌ی دنج، توی همون مکانی که من ذهنت رو درگیر کردم...یه نوشیدنی باهم بخوریم! خوب نیست؟
سه، پس از گفتن سخنانش بدون توقف با یک هل کوچک، پیکر نُه را سمت چاه هدایت کرد و خودش عقب رفت. کف پای نُه خیس از خونی بود که تمام سطح را فرا گرفته و سبب شد لیز بخورد.
اگر نُه دستش را یکی از میله‌های نربان مانند چاه بند نکرده بود، مطمئناً...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Narges.sh

Narges.sh

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
15/1/21
ارسالی‌ها
348
پسندها
5,387
امتیازها
21,133
  • نویسنده موضوع
  • #135
[THANKS]
نُه به گام‌هایش سرعت بخشید و میله‌ی دوم را با پنجه چنگ زد. با حداکثر توانی که در پیکر نحیف خود می‌دید، از آن‌ها بالا رفت و با آن‌که چشمانش در آن تاریکی فقط برقِ میله‌های آهنی را می‌دید، باز هم بالا می‌رفت.
صدای شلیک گلوله به گوشش رسید و لحظه‌ای بعد، بازوی راستش سوخت. فریاد کشید، دست راستش از میله رها شد و همین هم برای پیکر بی‌جانش کافی بود که هرچه میله را بالا رفته بود، پایین و درون آب پرتاب شود.
از درد به خود می‌پیچید. گلوله از بازویش رد کرده و خراشی عمیق و دردناک به آن داده بود. به کارتر نگاه کرد، به آن تفنگ شکاری مشکی رنگ و براقی که در دست داشت؛ آخر یک‌ انسان چقدر می‌توانست منفور باشد؟!
تمام این‌ها را برای پول و مقامی انجام می‌داد که وایت وعده‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Narges.sh

Narges.sh

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
15/1/21
ارسالی‌ها
348
پسندها
5,387
امتیازها
21,133
  • نویسنده موضوع
  • #136
[THANKS]
کارتر عربده‌ای بلندتر کشید و مشغول بالا رفتن ازمیله‌ها شد. نُه از وحشت آن‌که نکند کارتر به او برسد و با چنگ زدن پایش، دوباره او را بازگرداند، به پیکرش سرعت داد و خود را به سطح بیرون در رساند. شاید کمی مانده بود که کارتر به او برسد که نُه، درِ تقریباً سنگین را محکم بست و پیکرش را عقب کشید.
با وحشت زجه میزد. نقش آن جنگ خون هیچ‌جوره از ذهنش بیرون نمی‌رفت. لکه‌های خون خیس خورده‌ی روی پیراهنش، زیادی مشمئز کننده بود. تمام کاسه‌ی سرش درد می‌کرد؛ انگار که سرش را درون یک گردو شکن قرار داده و مشغول فشردنش بودند.
صداهای اطرافش گنگ بود، گویی که گوش‌هایش تماماً زیر آب بودند و چیزی از نواهایی که می‌شنید‌ نمی‌فهمید. چندی بعد، نوری آبی و قرمز بود که روی‌چهره‌اش حرکت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Narges.sh

Narges.sh

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
15/1/21
ارسالی‌ها
348
پسندها
5,387
امتیازها
21,133
  • نویسنده موضوع
  • #137
[THANKS]
حواس نُه رفته‌رفته درحال بازگشت بودند. چقدر بیهوش شده بود؟ نمی‌توانست دست و پایش را تکان دهد، وجود ماسک اکسیژنی را روی صورتش احساس می‌کرد.
تنها جایی را که می‌توانست تکان داد، گردنش بود. فردی جنبش جای گرفت و نُه گردنش را آهسته سمت او گردش داد. چشمانش با وجودی که خمار بود، می‌توانست آن نگاه مهربان و نگران را ببیند. نجوا کرد.
-‌ من کجام؟!
-‌ چی؟
آنقدر آهسته سخن گفته بود که دکتر نشنید و با خم کردنِ گردنش سمت دهان نُه، سعش داشت متوجه سخنش شود. نُه باری دیگر گفت:
-‌ من کجام؟
مرد با لبخندی از نُه فاصله گرفت و پاسخ داد.
-‌ توی آمبولانس، داری میری بیمارستان تا حالت خوب بشه.
شاید این دکتر، اولین دکتری بود که نًه با دیدنِ چروک‌های محو گوشه‌ی لب و پیشانی‌اش، و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Narges.sh

Narges.sh

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
15/1/21
ارسالی‌ها
348
پسندها
5,387
امتیازها
21,133
  • نویسنده موضوع
  • #138
[THANKS]
«زمان حال»
نفس گرفتن سریع و هیجانی‌اش فقط واکنش بدنش به شوک‌زدگی بود. درحالی از خواب جهید که تمام تنش خیس از عرق بود. شقیقه‌هایش بیش‌تر از همیشه نبض می‌زدند و اندکی زمان برد تا بدنش سن واقعی‌اش را تشخیص دهد.
حتی پس از گذشت چندین ثانیه هم از شدت وق‌زدگی پلک‌هایش کم نشده بود. نفسش به همان اندازه هنگام ورود و خروج سرعت داشت. ذهنش با پشتکار درحال چیدن اتفاقات درکنار یکدیگر بود.
خاطراتی که هنگام خواب به یاد آورده بود، احتمالاً به سبب همان بوی سیبی بود که استشمام کرده بود. انگار که تنها یک تلنگر نیاز داشت تا گذشته‌اش را بیاد بیاورد.
باز جای شکرش باقی بود که مغزش سعی داشت میان اتفاقات اخیر و خاطرات تازه یادآورد‌ه‌ش پل ارتباطی ایجاد کند. باید از خودش تشکر می‌کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Narges.sh

Narges.sh

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
15/1/21
ارسالی‌ها
348
پسندها
5,387
امتیازها
21,133
  • نویسنده موضوع
  • #139
[THANKS]
لوکان آهسته سمتش بازگشت. امکان نداشت...!
صدای کودکانه‌ی «سه» در سرش مدام تکرار می‌شد. «من اگر پام به بیرون برسه احتمال خیلی زیاد یا لوکان، و یا آنتونی رو به عنوان اسم انتخاب می‌کنم! تازه... تبدیل می‌شیم به دوتا از بهترین دوست‌ها! توی هر شغلی که مشغول بشیم، یکیمون میشه مشاور ِاونیکی و کمک دستش میشه!»
خب... وقعاً تئوری دیوانه‌واری به نظر می‌رسید! لوکان نمی‌دانست وضعیت چهره و چشمانش درچه حالی بود که آنتونی با وحشت سمتش آمد. دستانش را روی شانه‌های لوکان نهاد و او را محکم تکان داد. فریاد کشید:
-‌ به خودت بیا کاراگاه!
لوکان انگار مغزش هم همراه بدنش درحال تکان خوردن در سرش بود؛ انگار که با هر تکان به دیواره‌های جمجه‌اش کوبیده می‌شد و مشتی اطلاعات بیش‌تر از آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Narges.sh

Narges.sh

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
15/1/21
ارسالی‌ها
348
پسندها
5,387
امتیازها
21,133
  • نویسنده موضوع
  • #140
[THANKS]
به همین منظور ناگهان گردن بالا کشید و با چشمان سرخ شده‌اش آنتونی را نگاه کرد. پرسید:
-‌ قبل از اینکه برسیم به صحنه‌ی قتل کارتر برون، ما پیش هم بودیم درسته؟
آنتونی با حیرت و بهت، چند لحظه‌ای لوکان را نگاه کرد. سپس پاسخ داد:
-‌ آ... آره. پیش هم بودیم!
لوکان برای اطمینان سمت آنتونی متمایل شد و این‌بار با صدایی اوج گرفته گفت:
-‌ مطمئنی؟ بینش جایی نرفتم؟ نگفتم کار دارم باید برم جایی؟ یهو اخلاقم عوض نشد و بعدش غیب بشم؟

تک‌خندی ناباور گوشه‌ی لب آنتونی نشست. با گیجی و نگرانی پاسخ داد:
-‌ م... مطمئنم کاراگاه!
لوکان کمی آنتونی را نگاه کرد و سپس با کشیدن پوفی کلافه نگاهش را از او ربود. دستی لابه‌لای موهای نمناک و قهوه‌ای رنگش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Narges.sh
عقب
بالا