Narges.sh
نویسنده انجمن
- تاریخ ثبتنام
- 15/1/21
- ارسالیها
- 348
- پسندها
- 5,387
- امتیازها
- 21,133
- نویسنده موضوع
- #31
[THANKS]
تقریباً تمامی پرستاران و پزشکهای بیمارستان دور اتاقی حلقه زده بودند و با هر جیغ و فریادی که از درونش به گوش میرسید، هین میکشیدند و چند ثانیهای پیکر خود را عقب میکشیدند.
ایان زودتر از آرتور شروع به دویدن کرد و با تنهزدنهای فراوان به افراد اطراف اتاق، وارد آن مکان منحوسی شد که آرامش بیمارستان را برهم زده بود. رنگ آبی و سفید صندلیها و دیوارهای این مرکز، دیگر در چشم آرتور زیبا نبودند.
هنگامی که ایان وارد اتاق شد، چند تن از پرستاران خانم، فریادی دردناک کشیدند و صدایشان از بغض لبریز شد. وحشتزده نام ایان را بر زبان آوردند و یکی از پرستاران، بغضزده فریاد کشید.
- ایان اون تو یه هیولاست... ممکنه بلایی سرت بیاد!
آرتور شروع به حرکت کرد. او به لطف شغلش...
تقریباً تمامی پرستاران و پزشکهای بیمارستان دور اتاقی حلقه زده بودند و با هر جیغ و فریادی که از درونش به گوش میرسید، هین میکشیدند و چند ثانیهای پیکر خود را عقب میکشیدند.
ایان زودتر از آرتور شروع به دویدن کرد و با تنهزدنهای فراوان به افراد اطراف اتاق، وارد آن مکان منحوسی شد که آرامش بیمارستان را برهم زده بود. رنگ آبی و سفید صندلیها و دیوارهای این مرکز، دیگر در چشم آرتور زیبا نبودند.
هنگامی که ایان وارد اتاق شد، چند تن از پرستاران خانم، فریادی دردناک کشیدند و صدایشان از بغض لبریز شد. وحشتزده نام ایان را بر زبان آوردند و یکی از پرستاران، بغضزده فریاد کشید.
- ایان اون تو یه هیولاست... ممکنه بلایی سرت بیاد!
آرتور شروع به حرکت کرد. او به لطف شغلش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر