• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم فانتزی رمان نظم آنارشی | نرگس شریف کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Narges.sh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

Narges.sh

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
15/1/21
ارسالی‌ها
348
پسندها
5,387
امتیازها
21,133
  • نویسنده موضوع
  • #31
[THANKS]
تقریباً تمامی پرستاران و پزشک‌‌های بیمارستان دور اتاقی حلقه زده بودند و با هر جیغ و فریادی که از درونش به گوش می‌رسید، هین می‌کشیدند و چند ثانیه‌ای پیکر خود را عقب می‌کشیدند.
ایان زودتر از آرتور شروع به دویدن کرد و با تنه‌زدن‌های فراوان به افراد اطراف اتاق، وارد آن مکان منحوسی شد که آرامش بیمارستان را برهم زده بود. رنگ آبی و سفید صندلی‌ها و دیوارهای این مرکز، دیگر در چشم آرتور زیبا نبودند.
هنگامی که ایان وارد اتاق شد، چند تن از پرستاران خانم، فریادی دردناک کشیدند و صدایشان از بغض لبریز شد. وحشت‌زده نام ایان را بر زبان آوردند و یکی از پرستاران، بغض‌زده فریاد کشید.
-‌ ایان اون تو یه هیولاست... ممکنه بلایی سرت بیاد!
آرتور شروع به حرکت کرد. او به لطف شغلش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Narges.sh

Narges.sh

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
15/1/21
ارسالی‌ها
348
پسندها
5,387
امتیازها
21,133
  • نویسنده موضوع
  • #32
[THANKS]
شاید اگر جایش بود، دهان آرتور از تعجب و حیرت باز می‌ماند. صورت دخترک از غضب سرخ بود. آرتور دقیق‌تر نگاه کرد. فقط عصبانیت در چهره‌ی دخترک نبود... او، گویی دیوانه شده و افسار دریده بود!
عنبیه‌های مشکین دخترک با سردرگمی در هر جهتی می‌چرخیدند، انگار که مغزش هرچقدر بیش‌تر نگاه می‌دید، بیش‌تر پی می‌برد که هیچ چیز با دانسته‌هایش هم‌خوانی ندارد! نفس‌نفس می‌زد، دندان‌هایش طوری روی هم چفت شده بودند که تنها یک فشار لازم بود تا تمامشان در هم بشکنند.
ابروهایی در هم گره خورده، چشمان مشکی وق‌زده و رگ‌هایی برجسته‌، تمامشان نشان دهنده‌ی افسار گسیختگی دخترک بودند.
آرتور نگاهی به ایان انداخت. ایان هیکلی درشت‌تر و به مراتب ورزیده‌تر از آرتور داشت و آن‌گونه روی زمین افتاده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Narges.sh

Narges.sh

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
15/1/21
ارسالی‌ها
348
پسندها
5,387
امتیازها
21,133
  • نویسنده موضوع
  • #33
[THANKS]
دخترک، بی‌هوش روی زمین افتاد و چشمان وق‌زده‌ی آرتور، تنها خیره‌ی میله‌ای بود که با برخورد پای دخترک به آن، قوس برداشته و قپیده شده بود.
سه تن پرستار درون اتاق جیغ کشیدند و دستشان را روی سرشان بند کردند. خدمه‌های بیرون اتاق، گویی صدای خوفناک برخورد پای دخترک به میله‌ی تخت را شنیدند که بی‌مهابا درون اتاق ریختند. در این بین، آرتور با خود زمزمه کرد.
-‌ این واقعاً یه هیولاست. انسان نیست!
دستش را با حیرت روی بینی‌اش نهاد؛ چرا که احساس می‌کرد سرعت آن لگد آنقدر زیاد بوده که بدون درد بینی‌اش را از جا بیاورد. دستی روی قوز کوچکش که به پیشانی‌اش نزدیک بود کشید. اگر این قوز، کمی درشت‌تر بود مطمئناً لگد دخترک که نه... لگد آن هیولا آن را با خود کنده بود.
برخورد لگد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Narges.sh

Narges.sh

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
15/1/21
ارسالی‌ها
348
پسندها
5,387
امتیازها
21,133
  • نویسنده موضوع
  • #34
[THANKS]
غلظت خون بالا بود، پس مقدار آب مصرفی دخترک در طی زندگی‌اش به شدت کم بوده.
آرتور پوست لبش را با دندان کند و رو به ایان گفت:
-‌ دردت کم‌تر شده؟
ایان تنها سر تکان داد و آرتور با اطمینان حاصل کردن از حال ایان، برخاست. سمت یکی از پزشک‌هایی که قصد ورود به آن اتاق منحوس را داشت، روانه و سد راهش شد. نفسی گرفت و بی‌مقدمه گفت:
-‌ می‌تونم امروز یه نمونه خون از اون‌‌...
مطمئناً اگر پزشک سخن آرتور را قطع نمی‌کرد، واژه‌ی «هیولای وحشی» بر زبان آرتور روانه می‌گشت. پژشم لبخندی ملایم زد و گردنی خم کرد. درحالی که موهای لختش جلوی چشمانش سقوط می‌کردند، پاسخ داد.
-‌ هرکاری که فکر می‌کنید لازمه انجام بدید سرپرست.
سپس بدون سخنی اضافه از جنب آرتور عبور کرد و وارد اتاق شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Narges.sh

Narges.sh

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
15/1/21
ارسالی‌ها
348
پسندها
5,387
امتیازها
21,133
  • نویسنده موضوع
  • #35
[THANKS]
پرستار کمی این پا و آن پا کرد. چهره‌اش نگران بود. کمی نزدیک شد و زمزمه‌وار گفت:
-‌ جناب سر... پرست. می‌دونید که... که... اون دختر... زنده‌ست... د... درسته؟
آرتور به وضوح با بی‌حوصلگی چشمی در کاسه گرداند و با بستن دوباره‌ی پلک‌هایش، گفت:
-‌ قرار نیست تیکه‌تیکه‌ش کنم... نگران نباشید.
پس از این سخن، صدایی از پرستار شنیده نشد و فقط نوای گام برداشتن سریعش به گوش رسید. آرتور لحظه‌ای فکر کرد یعنی آنقدر شایعه‌های وحشتناکی پشت سرش جریان داشت که این پرستار گمان برده بود آرتور برای کشتن و تکه‌تکه کردن جسد دخترک به اینجا آمده؟ تفکر کثیفی بود!
آرتور با شنیدن صدای گام‌هایی که از سمت اتاق آن دخترک افسار گسیخته به گوش می‌رسید، به سرعت پاک‌هایش را گشود و به پزشک نگریست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Narges.sh

Narges.sh

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
15/1/21
ارسالی‌ها
348
پسندها
5,387
امتیازها
21,133
  • نویسنده موضوع
  • #36
[THANKS]
ناگهان چشمان پزشک از شیفتگی لبریز شد و لبانش جنون مانند کِش آمدند. گویی حضور آرتور را برای لحظه‌ای فراموش کرد؛ زیرا مشغول سخن گفتن با آن شش کپسول سوخت شد.
-‌ رنگ فیروزه‌ای‌تون... آه. اگر این رنگ... رنگِ عشق و زندگی و... رنگ آسایش و ثروت نیست... پس چیه؟ چی می‌تونه باشه بجز این‌ها؟
آرتور آهسته از جنب شانه‌ی پزشک عبور کرد؛ ولی پیش از آن‌که وارد اتاق شود، صدای پزشک، او را برای لحظه‌ای متوقف کرد.
-‌ راستش قبل از اینکه شما و ایان به اینجا بیاید، اون دختر... مدام اسم‌های اُلیور و سارا رو به زبون می‌آورد و می‌گفت که باید پیششون باشه.
آرتور سری تکان داد و بدون گفتن سخنی، وارد اتاق شد. دو پرستار با فاصله‌ی زیادی از تخت دخترک، مشغول وارسی مداوم او بودند تا اگر بهوش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Narges.sh

Narges.sh

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
15/1/21
ارسالی‌ها
348
پسندها
5,387
امتیازها
21,133
  • نویسنده موضوع
  • #37
[THANKS]
برای آرتور لحظاتی زمان برد تا معنای سخنان پرستار را درک کند. مویرگ‌های مغزش لحظه‌ای آتش گرفتند و حیرت‌زده سمت پرستار بازگشت. چانه‌اش از غضب به طرز خفیفی میلرزید. آهسته غرید:
-‌ واقعاً وجه تشابه بین من و این... این... هیولا هست؟
پرستار با شرمندگی سر به زیر انداخت و با پراندن معذرت‌خواهی کوتاه و لرزانی، دستانش را در هم قلاب نمود و گامی عقب رفت. آرتور پوفی کشید و دستور داد.
-‌ پنجره رو کمی باز کن.
پرستار بدون حرف، اطاعت کرد و لای پنجره‌‌ای که در ضلع شرقی اتاق واقع شده بود را باز نمود. بالاخره به دلیل دمای پایین هوا نمی‌توانست تمام آن را باز کند.
آرتور چشمانش را برهم فشرد و سوزن سرنگ را از درون پوست دخترک خارج نمود. آن را بدون آن‌که خونش را درون چیزی تخلیه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Narges.sh

Narges.sh

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
15/1/21
ارسالی‌ها
348
پسندها
5,387
امتیازها
21,133
  • نویسنده موضوع
  • #38
[THANKS]
آرتور روی صندلی نشست. نگاهی به دخترک به هوش آمده کرد و سپس به فاصله‌اش از او نگاهی دیگر حواله کرد‌. با احتیاطی آشکار صندلی‌اش را به اندازه‌ای عقب برد تا اگر بر سر دخترک بزند که باز هم لگد پرتاب کند، حداقل از ضربه‌ی وارده به پیکرش نمیرد!
نفسی عمیق کشید و سخن کوتاه پزشک را در سر مرور کرد. تا حد امکان احساس را از چهره‌اش زدود و تیله‌های بی‌حس سبز رنگش را به دخترک دوخت. با لحن سردی لب زد.
-‌ اگر به سؤال‌هام جواب بدی، می‌برمت پیش اُلیور و سارا!
علاوه بر خود آرتور، پرستارها هم می‌توانستند به سادگی پی ببرند این جمله، بدون شک بزرگ‌ترین دروغ تاریخ شهر بود. حتی اگر هرکدام از مردم شهر در این اتاق حضور داشتند باز هم به کذب بودن این جمله پی می‌بردند؛ لیکن دخترک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Narges.sh

Narges.sh

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
15/1/21
ارسالی‌ها
348
پسندها
5,387
امتیازها
21,133
  • نویسنده موضوع
  • #39
[THANKS]
پلک‌های آرتور تا حد امکان از هم فاصله گرفتند. گویی برای لحظاتی زمان برای افراد حاضر در اتاق _به جز اِما_ متوقف شد. دو پرستارها با هم هین کشیدند و دستانشان را جلوی دهانشان قرار دادند.
این دیگر دیوانگی محض بود! دیوانه‌ای که علاوه بر از دست دادن کنترلش، حافظه‌اش را نیز از دست داده بود! این دختر قصد بازی کردن با آن‌ها را داشت یا راست می‌گفت؟
این چهره‌ی حیرت‌زده‌ای که گویی چون تشنه‌ای به دنبال معنای کلمات ادا شده می‌گشت، می‌توانست دروغ باشد؟ احتمالش خیلی کم بود!
در شهر بی‌خانمان وجود داشت. پرورشگاه هم وجود داشت و همه‌شان می‌دانستند والدین ندارند؛ ولی هیچ فردی میانشان پیدا نمی‌شد که معنای واژه‌های مادر و پدر را نداند! آرتور با لحنی حیرت‌زده، بریده‌بریده پاسخ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Narges.sh

Narges.sh

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
15/1/21
ارسالی‌ها
348
پسندها
5,387
امتیازها
21,133
  • نویسنده موضوع
  • #40
[THANKS]
پیکر دخترک به دلیل متمایل شدنش به جلو، پس از بیهوشی دوباره‌اش سمت زمین سقوط کرد. او عملاً با صورت روی زمین کوفته شد و آرتور کوچک تلاشی برای کمک کردن به این موجودی که در پیراهن و شلوار مخصوص بیمارستان بود، نکرد.
آرتور از شدت خشم نفس‌نفس می‌زد. چشمانش از حیرت و غضب گرد شده بودند. مدام پنجه‌هایش را مشت می‌کرد و می‌فشرد. گامی عقب رفت و فکر کرد. این اولین باری بود که از هنگام مشغول به کار شدنش چنین حجم زیادی از خشم را متحمل می‌شد.
سرش را سمت درب نیمه‌باز اتاق گردش داد. ریه‌هایش را از هوا پر کرد و با تمام توان فریاد کشید.
-‌ دو نفر بیان این دیوونه رو انتقال بدن به بخش نگه‌داری نیروهای ویژه! همین الــان!
صدای گام برداشتن‌هایی به سمت اتاق شنیده شد و آرتور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Narges.sh
عقب
بالا