• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نهفته در دویست پاره استخوان | فاطمه توکلیان کاربر انجمن یک رمان

.lTimal.

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
13/3/23
ارسالی‌ها
162
پسندها
1,435
امتیازها
9,763
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #21
[THANKS]آب دهانم را به زحمت قورت دادم وُ چند ضربه به قبر زدم:
- الان با خودت میگی بعد از مدت‌ها اومده یه بند حرف میزنه! آره از دیدن که خودت دیدی؛ ولی بذار منم بگم، فقط اینجاست که میتونم از پوسته‌ی قوی بودنم بیام بیرون و زخمامو بشمارم.
انگشتانِ خیس شده‌ام را بالا می‌کشم و روی سینه‌ام می‌گذارم.
خزر: فکر می‌کردم وقتی هنوزم می‌تپه یعنی خوب شده، ولی مامانت بهم نشون داد زخمای کهنه فقط دردشون از بین میره؛ اما مثل همون روزای اول شعله‌های آتشفشان خونش روشنِ وُ کوه هیزومش فراوون. اومدم گلایه کنم از مامانت، می‌خواد بچه‌هامو... بچه‌هامونو هوایی کنه. عماد به حرمت قولت به آقابزرگ و آقاجونم نذار این اتفاق بیوفته. من زنده بودنم به خاطر اوناست، بیا و آقایی کن به خدا بگو این بندت به امید وجود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : .lTimal.

.lTimal.

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
13/3/23
ارسالی‌ها
162
پسندها
1,435
امتیازها
9,763
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #22
[THANKS]اگر به من می‌بود، همان اول کاری جلوی حرف زدنش را می‌گرفتم؛ اما چه کنم که اگر حرف نمی‌زد و خودش را خالی نمی‌کرد، تا آخر ساعت کاری باید غر زدن‌هایش را تحمل می‌کردم. با سر اشاره‌ای به گلدان کردم:
- یه کم آب بده به این بی‌زبون، داره از بی‌آبی میمیره.
چپ‌چپ نگاهی روانه‌‌ام کرد و گوشه‌ای از لبش را به بالا سوق داد:
- وقتی انقد آرومی می‌خوام دق کنم از دستت، این گل بدبختم تو رو می‌شناسه داره خودشو می‌کشه؛ من چی میگم‌ این چی میگه!
نتوانستم نخندم، همین که لبخند جایش را در صورتم خوش دید؛ حرص خوردن نرگس به اوج خود رسید:
- خزر منو کفری نکن، الان وقتش نیست اما بعداً باید بگی دیروز چه خبر بوده، صدبار زنگ زدم محض رضای خدا یکیشم جواب ندادی ببینی چه مرگمه. نگران این گلم‌ نباش، آقابزرگ‌...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : .lTimal.

.lTimal.

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
13/3/23
ارسالی‌ها
162
پسندها
1,435
امتیازها
9,763
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #23
[THANKS]به گفته‌ام‌ عمل کرد، کیف روی دوشش را کنار خود روی مبل گذاشت وُ نشست. من نیز از پشت میز برخاستم روبه‌رویش روی صندلی یک نفره با همان رنگ نشستم. گویی نمی‌خواست حرف بزند، این امر موجب می‌شد من تمام حرکاتش را زیر نظر بگیرم.
دستانش را در هم گره زده بود و به گلدانی که با فاصله‌ی کمی از مبل و در گوشه‌‌ی دیوار کنار پنجره قرار داشت می‌نگریست، شانه‌هایش تا حدودی خمیده شده و قوز کرده بود. با این دست آدم‌ها زیاد برخورد کرده بودم، شاید قبول کرده باشند که به روانشناس مراجعه کنند اما باز هم چیزی مانع صحبت کردنشان می‌شد. پس من باید شروع می‌کردم.
- با هم آشنا بشیم؟
توجه‌اش به من جلب شد، چشمانش رنگ خاصی داشت، ترکیبی از رنگ‌های سبز و زرد و نارنجی بود، که شاید به دلیل زیاد از حد روشن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : .lTimal.

.lTimal.

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
13/3/23
ارسالی‌ها
162
پسندها
1,435
امتیازها
9,763
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #24
[THANKS]او باهوش بود چرا که از یکه خوردنش می‌شد فهمید منظور مرا خوب گرفته است، دهان باز کرد تا چیزی بگوید اما پشیمان شد و لب بر هم نهاد. نگار هنوز نتوانسته بود با مشکلش کنار بیاید؛ پس باید باز هم به او فرصت داده می‌شد تا آماده‌ی گفتن هر آنچه که آزارش می‌داد شود. به دور تا دور اتاق نگاهی انداخت و پرسید:
- همه‌ی این گلا تو سایه شکوفه میدن؟
خزر: نه، هر کدوم شرایط نگهداری خودشونو دارن.
نگار: خیلی قشنگن.
لبخندی زدم و از جایم بلند شدم، او نیز مرا تا نشستن پشت میز پایید:
- چشمات زیبا می‌بینه. وقت جلسه‌ی امروز تموم شد، بیرون از منشی تایم جدید بگیر.
شروع کردم به نوشتن مطلبی که حتماً با تعدد مراجعان امروز ممکن بود فراموشم شود.
برخاست و حین خروج از اتاق گفت:
- خسته نباشید.
خزر: همچنین،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : .lTimal.

.lTimal.

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
13/3/23
ارسالی‌ها
162
پسندها
1,435
امتیازها
9,763
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #25
[THANKS]قهقه‌ام خود نوید این بود که کجا قرار دارم و نرگس را به طرف من می‌کشاند. تا قفل‌ها باز شد، سریع و سیر بالا پرید و در را با آخرین توان در هم کوبید.
هنوز رگه‌هایی از خنده در صدایم نمایان بود، لیکن با اخمی ساختگی پرسیدم:
- چه خبرته، کندی درو.
نرگس: حقته، بذار من یه زنگی بزنم به سماواتی، یک مدیر ساختمونی نشونش بدم اون سرش ناپیدا.
استارت میزنم و می‌گویم:
- نیاز به خشونت نیست، آرومم بگی می‌فهمه.
موبایل را به گوشش می‌چسباند و همانگونه که به بوق‌های کشدار گوش می‌دهد، می‌گوید:
- آره مثل تو بشم که صداتم در نمیاد. ببین جواب نمیده، بایدم جواب نده داره کیف دنیا رو می‌بره تو آرایشگاه.
چیزی نمی‌گویم، بر‌می‌گردد و می‌پرسد:
- سر سماواتی رو هم خورد، نگفتی هوراد چرا اونجوری شد؟
غم، غم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : .lTimal.

.lTimal.

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
13/3/23
ارسالی‌ها
162
پسندها
1,435
امتیازها
9,763
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #26
[THANKS]هوراد به دسته‌ی مبل سه نفره، پشت به پنجره‌ای که از هر بیننده‌ با تکه‌ای از باغچه و حیاط پر از گل و گیاه پذیرایی می‌کرد؛ تکیه داده بود و پاهایش را کشیده و روی آن پتویی انداخته بود.
آن سمتش که خالی بود نشستم و سینی را روی میز روبه‌رویمان گذاشتم، لیوان دیگری که تا نصفه از شیر پر کرده بودم را برداشتم و آن را مقابلش گرفتم.
قیافه‌اش را در هم کشید و نالان گفت:
- مامان.
خزر: اعتراض نداریم آقا هوراد؛ باید بخوری.
نگاهش را میان افراد حاضر چرخاند که هر کدام مشغول کار خود بودند، برگشت و تن صدایش را کمی پایین آورد و گفت:
- مامان تو که میدونی من از این خوشم نمیاد، من نمی‌تونم شیر بخورم.
تا آمدم جوابش را بدهم، بلقیس خانم از پشت سرمان بلند پرسید:
- چرا نمی‌تونی شیر مرد، نکنه توش تیغ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : .lTimal.

.lTimal.

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
13/3/23
ارسالی‌ها
162
پسندها
1,435
امتیازها
9,763
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #27
[THANKS]آقابزرگ از آن پای بی‌نوایی که مراعاتش را نمی‌کند زیاد کار می‌کشد و حال این بی‌عصا راه رفتنش یقیناً ظلم بزرگی در حق خودش است. این منی که فراموش کردن در ذاتش وجود ندارد، نمی‌تواند درد آقابزرگ مهربانش را این گونه ببیند و طاقت بیاورد.
دلیل آمدن به اینجا هوراد و دست تنها بودن من در مراقبتش بود، نباید بگذارم وجودمان باعث درد و دردسر بشود. تمام این سال‌ها کوشیده‌ام تنهایی را یاد بگیرم و خود زندگی‌ام را به دندان بکشم؛ زیرا مادرم می‌گفت زیر دِین بنده‌ی خدا هرگز نباید رفت.
اما آقابزرگ و مامان‌طاهره همیشه بوده‌اند، حتی زمانی که من نمی‌خواستم نیز بعد از دویدن‌های طولانی، خسته و آزرده بی‌آنکه منتی بر من باشد به انتظارم گوشه‌ای ایستاده بودند. تا چون کوه به آن‌ها تکیه دهم وُ زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : .lTimal.

.lTimal.

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
13/3/23
ارسالی‌ها
162
پسندها
1,435
امتیازها
9,763
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #28
[THANKS]ابرو‌هایم به طور خودکار بهم نزدیک شدند، میان اطلاعات ذهنم کنکاش می‌کردم دلارام نام را قبلاً دیده‌ام یا نه!
- چرا قهر کردید؟ شما که دوست صمیمی بودید؟
دلارامو من میشناسم؟
با یادآوری چیزی در ذهنش چهره در هم کشید و پاسخ داد:
- هیچی سر یه چیز کوچیک بحث کردیم.
نه تا حالا ندیدیش، دوماهی میشه انتقالی گرفته اومده مدرسه ما، خیلیم دختر خوبیه.
نمی‌توانستم اجازه دهم به کسی که شناخت زیادی نسبت به او ندارد این همه نزدیک شود. هانا دختری حساس و زود رنج است و بودنش در این سن نیز مزید بر علت خواهد بود تا از او انسانی چون شیشه شکننده بسازد. او حال نیاز به توجه و رسیدگی بیشتری دارد؛ قطعاً شادی از همه لحاظ مورد تأیید بود، اما به این فرد تازه وارد نمی‌شود همینطور اعتماد کرد. بازو‌هایش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : .lTimal.

.lTimal.

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
13/3/23
ارسالی‌ها
162
پسندها
1,435
امتیازها
9,763
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #29
[THANKS]راستش به یاد نمی‌آورم در روزهایی که بودند و در کنارشان همه چیز به طرز اعجاب‌انگیزی پر از شگفتی می‌گذشت و اکنون حکم دیدن خواب را دارند، آن وقت از کوپن این آرزو استفاده کرده‌ام یا خیر!
یقیناً برای داشتن دستان حمایت‌گر پدر و آغوش سرشار از محبت مادر شانس اولین بار و صدمین‌بار‌ها از آن گرفته شده است.
لیک این بار شاید برای صدها یا هزارها بار می‌خواهم این خواسته‌‌ای که از اعماق وجود برمی‌خواهد را با دستانی که قدشان به آسمان نمی‌رسد، از خدا طلب کنم و آن‌قدر بلند بگویم تا در میان آبی بیکران واژه‌هایم به گوش اهالی‌ آنجا برسند. من یک بار از این حق محروم شده‌ام، اما باز زمین چرخید و چرخید. همان پروردگار بخشنده این دو نفر را برای روزهای خوب و بد، تاریک و تنهایم فرستاد. درست است...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : .lTimal.

.lTimal.

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
13/3/23
ارسالی‌ها
162
پسندها
1,435
امتیازها
9,763
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #30
[THANKS]در نتیجه لبخندی می‌ز‌نم و ثانیه‌ای بعد آقابزرگ اشاره می‌کند که بنشینم. پس حرف تمام نشده بود، این تعارف برای نشستن یعنی بحث جدیدی می‌خواهد شروع شود و کاش آنی نباشد که نمی‌خواهم. نیرویی مرا به سوی مبل سوق می‌دهد و بر روی آن جا می‌گیرم، حال فردی را دارم که به جرم نکرده قرار است محکوم بشود.
در جا تکانی می‌خورد و دستانش را در هم گره می‌زند و روی پایش می‌گذارد.
- آدما روز و شب کارشون بافتن کلماته حالا چه به خوبی و چه به بدی این مورد وابسته به احوالشونه. باباجان من می‌دونم تو سنجیده حرف می‌زنی و حرفی رو به زبون نمیاری که انجامش ندی. گفتی هر چیزی که بگم میگی چشم معنیش همین بود دیگه؟
گویی کسی دسته‌ی طبل را بالا برده و حال بر صفحه‌ی طبل فرود می‌آورد و بانگی هولناک در سرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : .lTimal.
عقب
بالا