دفتر شعر دفتر شعر کاربر کاظمی

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع PETRØVA.MIR
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 7
  • بازدیدها بازدیدها 399
  • کاربران تگ شده هیچ

PETRØVA.MIR

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,539
پسندها
28,471
امتیازها
61,673
مدال‌ها
39
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #1
-بسم الله-
IMG_20230926_223456_744.jpg
این دفتر شعر متعلق به
@کاظمی

بوده و کسی جز ایشان اجازه‌ی پست‌گذاری در این تاپیک را ندارد.

لطفا پیش از فعالیت به قوانین توجه داشته باشید.
قوانین دفتر شعر | تالار شعرکده


-مدیریت تالار شعرکده-
 

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • #2
به خالق عشق
عشق یعنی تنفس زندگی
اگر آغاز عشق رسیدن باشد انقلابی در دل طوفانهاست.
دل آدمها چه داند از گذر عشق
قلب عاشق در تابوت دیگری است
کس نداند چه ها گذرد در دل مجنون دل پرست ...
شاعر فائزه کاظمی
 
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • #3
به خالق عشق

عشق، آن آتشی که در جان شعله می‌کشد،
نفَس، که بند بند وجود را می‌گشاید.
اگر بهشتِ عشق، در آغازی دگر باشد،
قیامتی است در دلِ تندبادِ بلا،
انقلابی سرخ، پر از شور و نَوا!

دلِ خاکیِ آدم، زِ سیرِ عشق چه داند؟
او که در بندِ حسرت‌ها و سوداهاست.
و قلبِ عاشقی که غرقِ جنونِ یار است،
چگونه شرح دهد حالِ خود را،
وقتی که در تابوتِ معشوق،
روحش پرواز کرده تا ملکوتِ اوست؟

فقط او که در آتشِ عشق گداخته،
دانَد چه غوغایی به پا خاسته در دلِ مجنونِ م**س.ت،
آن دلِ در پیِ وصال،
که در وادیِ حیرت،
چشم به راهِ نوری،
از جمالِ یار است.

عشق، نه آن لَختی که بر لب آید و بمیرد،
که اقیانوسی است بی ساحل، بی کرانه،
که غواصانِ دل،
در عمقِ آن گم می‌شوند،
و از نو زاده می‌گردند،
با طعمِ جاودانگی.

شورِ او، هیجانِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • #4
طنینِ لیلیِ شوریده

منم آن لیلیِ دربه‌درِ شهرِ قصه‌ها،
که قصه را در کوچه هایِ تاریکِ زمان،
با قدم‌هایِ بی‌قرارم، روایت می‌کنم.
منم آن گمگشته‌ای که از پیله‌یِ خویش،
به شوقِ دیدنِ خورشید، پرواز کرده‌ام؛
مجنون‌تر از مجنون،
رها گشته در اقیانوسِ بی‌کرانِ عشق.

دیگر نه بر آنم که در انتظارِ کلامی،
لب بر دندان بگردانم.
من خود، پیامبرِ عشقم در این قحط‌سالِ عاطفه!
منم آن زخمیِ عاشق که از زخم‌هایش،
گل‌هایِ سرخِ تمنا می‌روید.

شب که می‌شود،
ستارگان را به شهادت می‌گیرم
که این تن، دیگر در بندِ هیچ‌کس نیست؛
نه لیلی‌ام که در بندِ قصه بمانم،
نه مجنونم که در زنجیرِ دیوانگی...
من خودِ عشقم!
همان شعله‌ای که هم می‌سوزاند و هم می‌رقصد،
هم خاکستر می‌کند و هم در خاکسترِ خود،
جوانه‌ای از ابدیت می‌کارد.

بگذار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] salaman

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • #5
ویرانیِ شیرین

عشق، آن ویرانگرِ نابودگرِ شوریده!
مدتی است که در این جانِ خسته،
پرسه می‌زند،
و با خنده‌هایِ مرموزش،
بنیانِ آرامشم را بر باد داده است.

چون اسیری که به زنجیرِ گِران‌بهایِ جنون،
مبتلایِ عشقی شده‌ام؛
عشقی که نه می‌دانم از کجایِ هستی وزیده،
و نه می‌دانم چه سرانجامی در آستین دارد.
آیا مرا به اوجِ سعادت خواهد برد؟
یا در اعماقِ سیاهی فرو خواهد برد؟

این دل، دیگر تابِ ماندن ندارد؛
از این بندِ ناگشودنی،
از این هراسِ شیرین،
از این شورِ مرگبار،
که چون آتشی در جانم شعله می‌کشد،
و مرا به سویِ افقی نامعلوم،
می‌کشاند.

هر چه بیشتر می‌کوشم تا از این گردابِ سرنوشت‌ساز بگریزم،
بیشتر در عمقِ آن فرو می‌روم.
وای بر من!
چه لذتی در این تباهی است!
چه جذبه‌ای در این ویرانی!
که جانم در هوایِ وصالِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] salaman

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • #6
عشق یعنی:
عشق، آن واژه ی شیرین، نه چون پروانه ی شاد
که گاه در دلِ جان، چون زخمی ست عمیق و فریاد

گاه از جان گذشتن، گاه با اشک زیستن
این است عشق، آری، گاهی نیز، در این اندیشیدن

نه آن بال و پرِ نازک، نه آن شورِ جوانی
گاهی عشق، تابوتی ست، در سکوتِ نهانی

بی صدا، بی همهمه، در دلِ خاک خفته
رازِ ناگفته ی دل، در دلِ غم نهفته

پس بدان عشق، ای دوست، گاه در اوجِ بلاست
و گهی در دلِ تاریک، همچو شمعی بی صداست

نه فقط شوقِ وصال، نه فقط بوسه و ناز
گاه یعنی تحمل، غمِ جانکاهِ دراز

پس اگر دیدی کسی، در سکوتِ غم گرفت
شاید او عشق را، در دلِ خویش، هم گرفت

عشق، گاهی در همین، لحظه هایِ بی صداست
و گهی در دلِ تنهایی، همچو شمعی بی هواست.
 
امضا : پارادوکس
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] salaman

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • #7
من عمریست در این کویرِ بی‌نشان، در پیِ سرابی از عشق سرگردانم و تو، همچون نسیمی که از چنگِ دستانم می‌گریزد، سال‌هاست که از من دوری می‌کنی. هرچه بیشتر در پی‌ات می‌دوم، فاصله‌مان وسعت می‌گیرد و من در این حیرانیِ ابدی، تنها به تماشایِ ردِّ پایت بر شن‌های فراموشی نشسته‌ام.

ای تو که در دوردست‌هایِ نایافتنی، رویاهایم را به بند کشیده‌ای، آیا نمی‌دانی که این گریختن‌هایِ مدام، قلبم را به مسلخِ تنهایی برده است؟ هر دم که می‌خواهند دستانم به دامانِ حضورت برسد، تو از افقِ نگاهِ من محو می‌شوی و من باز می‌مانم و حسرتِ دیداری که در پسِ پرده‌هایِ غبارآلودِ زمان پنهان شده است.

شاید این تقدیرِ گره‌خورده‌ی ماست؛ شاید این همه‌ی آن چیزی است که سرنوشت برایمان رقم زده. اگر در این دنیایِ فانی، در این همهمه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] salaman

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • #8
آن قدر حرف در این سینه تلنبار شده
که دلم مثنوی مخزن الاسرار شده

حجم اندوه من از حوصله‌ی واژه برون
قصه‌ای بافته از غصه‌ی صد بار شده

ترسم این است که انگشت نمایت بکنم
بس که در هر غزلم، نام تو تکرار شده

هر کجا می‌نگرم، نقشِ تو در خاطره‌هاست
سایه‌ات در پی من، همدمِ بیدار شده

ترسم این است که یکباره ببینم در شهر
خبر عاشقی‌ام، سرخطِ اخبار شده

شایعه می‌شود آن راز که در سینه نهفت
قصه ی عشقِ من و تو، نقلِ بازار شده

رفتنت زلزله‌ای بود که ویرانم کرد
جانِ بی‌پناهِ من، خاکسترِ آوار شده

بی‌ستون مانده دلم، خسته ز تکرارِ جنون
عمرِ من بی‌تو، در این دایره دشوار شده

لحظه‌ها بعد تو، بر رویِ سرم آوار است
هر نفس، بغضِ گلوگیرِ کماکان‌خوار شده

رنگِ روز و شبِ من هر دو سیاه است، سیاه
زندگی بعد تو، یک‌باره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
0
بازدیدها
19
پاسخ‌ها
27
بازدیدها
210
پاسخ‌ها
19
بازدیدها
129
پاسخ‌ها
16
بازدیدها
91
پاسخ‌ها
16
بازدیدها
99
عقب
بالا