دفتر شعر دفتر شعر کاربر F.Śin

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع bahar
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 27
  • بازدیدها بازدیدها 210
  • کاربران تگ شده هیچ

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,360
پسندها
18,491
امتیازها
42,073
مدال‌ها
24
سن
23
  • #11
دردِ عشقی کشیده‌ام که فقط هر که باشد دچار می‌فهمد
مرد، معنای غصّه را وقتی باخت پای قمـ*ـار می‌فهمد!
بودی و رفتی و دلیلش را از سکوتت نشد که کشف کنم
شرحِ تنهایی مرا امروز مادری داغدار می‌فهمد!
دودمانم به باد رفت امّا هیچ‌کس جز خودم مقصّر نیست
مثلِ یک ایستگاه متروکم، حسرتم را قطار می‌فهمد!
خواستی با تمامِ بدبختی، روی دست زمانه باد کُنم!
دردِ آوارگیّ هر شب را مُرده‌ی بی مزار می فهمد
هر قدم دورتر شدی از من، ده قدم دور تر شدم از او
علّتِ شکِّ سجده هایم را «مُهرِ رکعت شمار» می‌فهمد!
قبلِ رفتن نخواستی حتّی یک دقیقه رفیقِ من باشی
ارزش یک دقیقه را تنها مُجرمِ پای دار می‌فهمد...
شهر، بعد از تو در نگاهِ من با جهنّم برابری می‌کرد
غربتِ آخرین قرارم را آدمِ بی‌قرار می‌فهمد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,360
پسندها
18,491
امتیازها
42,073
مدال‌ها
24
سن
23
  • #12
یک روز می‌آیی که من دیگر دچارت نیستم...

یک روز می‌آیی که من، دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم
یک روز می‌آیی که من نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین، مسـ*ت و خمارت نیستم
شب‌زنده داری می‌کنی، تا صبح زاری می‌کنی
تو بی‌قراری می‌کنی ، من بی‌قرارت نیستم
پاییز تو سر می‌رسد، قدری زمستانی و بعد
گل می‌دهی، نو می‌شوی، من در بهارت نیستم
زنگارها را شسته‌ام دور از کدورت‌های دور
آیینه‌ای رو به توام، اما کنارت نیستم
دور دلم دیوار نیست، انکار من دشوار نیست
اصلا منی در کار نیست، امن‌ام حصارت نیستم.


• افشین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,360
پسندها
18,491
امتیازها
42,073
مدال‌ها
24
سن
23
  • #13
در اگر بر تو ببندد، مرو و صبر کن آن‌جا
ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند


• مولانا
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,360
پسندها
18,491
امتیازها
42,073
مدال‌ها
24
سن
23
  • #14
قصه‌ی عشقِ غم‌انگیز، نمی‌فهمیدیم!
وسعت حادثه را نیز نمی‌فهمیدیم
زرد بودیم همه عمر ، ولی تا گفتند:
علّت زردی پاییز؟ نمی‌فهمیدیم!
نه، نشد غارت یک دل بکنیم انگاری
ما به اندازه‌ی چنگیز نمی‌فهمیدیم!
سالها دربدرِ درک حقیقت بودیم
شمس را گوشه‌ی تبریز نمی‌فهمیدیم
فرقِ بین هوس و عشق کمی مبهم بود
از دو چشم دغل و هیز نمی‌فهمیدیم!
ما مترسک شده بودیم و چیزی غیر از
اتفاقِ سرِ جالیز نمی‌فهمیدیم
زندگی قصّه‌ی تلخی‌ست و مشکل این بود
قصّه‌ی تلخ و غم‌انگیز نمی‌فهمیدیم!


• امید صباغ‌نو
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,360
پسندها
18,491
امتیازها
42,073
مدال‌ها
24
سن
23
  • #15
می‌ایستاد...

داشت در یک عصر پاییزی زمان می‌ایستاد
داشت باران در مسیر ناودان می‌ایستاد
با لبی که کاربرد اصلی‌اش بوسیدن است
چای می‌نوشيد و قلب استکان می‌ایستاد
در وفاداری اگر با خلق می‌سنجیدمش
روی سکوی نخستِ این جهان می‌ایستاد
یک شقایق بود بین خارها و سبزه‌ها
گاه اگر یک لحظه پیش دوستان می‌ایستاد
در حیاط خانه گل‌ها محو عطرش می‌شدند
ابر، بالای سرش در آسمان می‌ایستاد
موقع رفتن که می‌شد، من سلاحم گریه بود
هر زمان که دست می‌بردم بر آن، می‌ایستاد
موقع رفتن که می‌شد، طاقت دوری نبود
جسم‌مان می‌رفت اما روح‌مان می‌ایستاد
از حساب عمر کم کردیم خود را، بعدِ ما
ساعت آن کافه یک شب در میان می‌ایستاد
قانعش کردند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,360
پسندها
18,491
امتیازها
42,073
مدال‌ها
24
سن
23
  • #16
خسته‌ام...

خسته‌ام مثل جوانی که پس از سربازی
بشنود یک نفر از نامزدش دل برده
مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی
که به پرونده‌ی جرم پسرش بر خورده
خسته‌ام مثل پسر بچه که در جای شلوغ
بین دعوای پدر مادر خود گم شده است
خسته مثل زن راضی‌شده به مهر طلاق
که پس از بخت بدش، سوژه‌ی مردم شده است
خسته مثل پدری که پسر معتادش
غرقِ در درد خماری شده، فریاد زده
مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس
پسرش پیش زنش بر سر او داد زده
خسته‌ام مثل زنی حامله که ماه نهم
دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است
مثل مردی که قسم خورده خ**یا*نت نکند
زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است
خسته مثل پدری گوشه‌ی آسایشگاه
که کسی غیر پرستار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,360
پسندها
18,491
امتیازها
42,073
مدال‌ها
24
سن
23
  • #17
از شعله
به خاطر روشنایی‌اش
سپاسگزاری کن،
امّا چراغدان را هم
که همیشه صبورانه در سایه می‌ایستد،
از یاد مبر.

گریه کنی اگر
که آفتاب را ندیده‌ای
ستاره‌ها را هم
نمی‌بینی.



• رابیندرانات تاگور

پ.ن: یکی از شعرهای مورد علاقه‌ی دبیرستان:))
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,360
پسندها
18,491
امتیازها
42,073
مدال‌ها
24
سن
23
  • #18
به میوه دادن ادامه داد
سایه‌ی درختی
که سال‌ها پیش
قطعه قطعه شده بود با تبر

به زمین نشست و
مسافرهایش پیاده شدند
سایه‌ی هواپیمایی
که سقوط کرده بود در دریا

مردی که شلیک می‌کرد به سایه‌اش
کشته شد و
سایه‌اش به زندان افتاد

چه چیزی از زندگی
در مرگ هست
که به تمام شدن این فیلم
امیدوارم می‌کند؟!

فیلم تمام می‌شود
بازیگر اما به نقش‌اش ادامه می‌دهد
و
آن‌ که فندکش را می‌چکاند در پمپ بنزین
آن‌ که دستبرد می‌زند به بانک
آن‌ که با روزنامه‌ای بر چهره تعقیب‌ات می‌کند
آن‌ که می‌گوید از جنگ برگشته و معشوقه‌اش هستی،
بی‌آنکه نامش را بدانی
آن که با شاخه گلی به دیدارت می‌آید،
بی‌آنکه نامت را بداند
تنها بازیگری‌ست
که به نقش‌اش ادامه داده است

مرگ
سایه‌ی زندگی‌ست
و من که سال‌هاست از مرگم می‌گذرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,360
پسندها
18,491
امتیازها
42,073
مدال‌ها
24
سن
23
  • #19
آواز عاشقانه‌ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی‌کند
تنها بهانه‌ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره‌خورده در دلم
آن گریه‌های عقده‌گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره‌ها در گلو شکست

«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا در گلو شکست

• قیصر امین‌پور
 
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,360
پسندها
18,491
امتیازها
42,073
مدال‌ها
24
سن
23
  • #20
گاهی گمان نمی‌کنی ولی خوب می‌شود
گاهی نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود
گاهی بساط عیش خودش جور می‌شود
گاهی دگر، تهیه به‌دستور می‌شود
گه جور می‌شود خود آن بی‌مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور می‌شود
گاهی هزار دوره دعا بی‌اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نامِ تو می‌شود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر، گدای تو می‌شود
گاهی برای خنده دلم تنگ می‌شود
گاهی دلم تراشه‌ای از سنگ می‌شود
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یک‌باره تیره گشته و بی‌رنگ می‌شود

گاهی نفس به تیزی شمشیر می‌شود
از هر چه زندگی‌ست، دلت سیر می‌شود
گویی به خواب بود جوانی‌‌مان گذشت
گاهی چه زود فرصت‌مان دیر می‌شود
کاری ندارم کجایی چه می‌کنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر می‌شود


[COLOR=rgb(84, 172...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : F.Śin

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
0
بازدیدها
19
پاسخ‌ها
19
بازدیدها
129
پاسخ‌ها
16
بازدیدها
91
پاسخ‌ها
16
بازدیدها
99
عقب
بالا