نگاه پایین افتاد. چنگهایی که محکم گوش را میخاراندند، خونآلود شده بود. اعصابخوردکن بود. بلند شد تا برود؛ اتاقِ نیمهتاریک و ساکت، ادای هر قدمش را درمیآورد.
اما ایستاد. چیزی شنید؛ به در نرسید. صدای آرام و خفهی پسری از پشتِ شنودِ ریزهمیزهای که کیلومترها و کیلومترها، نه حتی بالای سرش، پرواز میکرد.
-دیشب ..ـهترین شب بود. از ..ـمهجا میتونستم ستارهها رو ببینم. چشمک میزدن و ..ـیرقصیدن.
برگشته بود و از بالا به گوشیِ خونیِ غلتزده روی زمین نگاه میکرد. انتظارِ صدای بعدی را میکشید. اما صدایی نیامد. دوباره صدای پر از هیجانِ پسر در پسزمینهٔ همهمهٔ آرامِ مردم و دریچهٔ تهویهٔ هواپیما:
-باورکردنی نبود.. بارون بارید. اما ستارهها همه چشمک میزدن!
کسی نبود به مردک بگوید دو دقیقه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.