داستان کودک تاپیک جامع داستان کودک‌های مینیمال | انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع *یــگــانــه*
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 2
  • بازدیدها بازدیدها 872
  • کاربران تگ شده هیچ

*یــگــانــه*

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
23
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/17
ارسالی‌ها
2,783
پسندها
10,141
امتیازها
37,173
مدال‌ها
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
مجموعه داستان‌های کودک مینیمال

1000065654.jpg
سلام و درود به کاربران عزیز یک رمان
این تاپیک برای قرارگیری داستان‌های مینیمال کاربران و نویسندگان عزیز انجمن ایجاد شده. داستان‌های مینیمال کودکانه از آن نوع داستان‌های کوتاه یک الی دو پست هستند که برای سنین الف و ب نوشته می‌شوند.
لطفا داستان‌های کوتاهی که برای کودکان می‌نویسید را در این تاپیک قرار دهید.
هر داستان مینیمال باید حاوی یک عنوان و اسم باشد. قبل از شروع داستان، نام آن را ذکر کنید.
لطفا نام خود را به‌عنوان نویسنده پایان داستان بنویسید.
اثری که در این تاپیک نوشته و ارسال می‌کنید، باید متعلق به خودتان باشد و نه نویسندگان دیگر.
حجم هر پست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : *یــگــانــه*

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • #2
به نام خدا
نام :روزی که دستم را رها کرد
ترسیده بودم تا حالا هیچ جا مادرم دستم رها نکرده بود هرجا که می چرخیدم پر از بچه های هم سن سالم با آدم بزرگ ها بود که خاکی و خونی افتاده بودند و قسمت های از بدنشان زیر آوار بود گریه و جیغ با هم آمیخته شده بودند گوش هام صوت می کشید فقط می تونستم این طرف آن طرف برم مادرم صدا کنم اما جواب نمی داد شروع کردم به گریه تو مسیر آدم های بودند که داشتند کسایی که زیر اوار بودند بیرون می کشیدند ازم می پرسیدند خوبی و من با گریه داد می زدم شما مادرم ندید .؟! هیچکس ندیده بود تنها نبودم کنار فریاد های من مادر و پدر ها و بچه های بودند که با اینکه خودشان وضع وخیمی داشتند در جستجوی خانواده شون بودن یک نفر بهم گفت شاید رفته پیش خدا یه جای خوب اما نه من می دونستم مادرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • #3
داستان شما بسیار عمیق، تکان‌دهنده و سرشار از احساسات انسانی است. برای گسترش و ویرایش آن، سعی کردم با حفظ لحن معصومانه و در عین حال بالغِ کودک، فضاسازی را قوی‌تر کنم تا عمق فاجعه و شکوهِ مقاومت در کلمات نمود بیشتری پیدا کند.

در ادامه، نسخه‌ی بازنویسی شده را می‌خوانید:

***

**تولد دوباره در آوار**

تا آن لحظه، دستِ مادرم امن‌ترین جای جهان بود. اما حالا، در میانِ غباری که گلویم را می‌سوزاند، آن دستِ گرم رها شده بود. همه‌جا پر بود از کودکانی هم‌سنِ خودم که میانِ خاک و خون، در میانِ آوارهایِ سنگین گیر افتاده بودند. صدایِ جیغ و شیون، با صدایِ آژیرها در هم آمیخته بود و گوش‌هایم از شدتِ آن هیاهو، مدام سوت می‌کشید. گیج و منگ، در میانِ تل‌هایِ آجر و سیمان می‌دویدم و نامش را فریاد می‌زدم؛ اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس
عقب
بالا