داستان کودک داستان راز پنهان پدربزرگم | فائزه کاظمی پور کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع پارادوکس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 5
  • بازدیدها بازدیدها 52
  • کاربران تگ شده هیچ

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد داستان کودک: 83


به نام خالق زیبایی ها♡
نام داستان: راز پنهان پدربزرگم
نام نویسنده: فائزه کاظمی پور
ژانر: فانتزی
جنسیت: مناسب هم برای دختران و هم پسران.
رده سنی: مناسب 12تا15
خلاصه:
کیانا، با چشمانی که وسعت آسمان را در خود داشت، در رویای رنگینِ دنیای خویش غرق بود. در شهری که گویی زمان در آن به خواب رفته بود، او از رازی که قرن‌ها سایه بر کوچه‌هایش افکنده بود، بی‌خبر می‌زیست. اما با نزدیک شدن به جشن تولدش، جرقه‌ای در تاریکی زده شد؛ اتفاقی شگفت‌انگیز که بندهای سکوت را گسست و او را در برابر دریایی از رمز و راز قرار داد، دریایی که کیانا را به سفری ناشناخته در دلِ افسانه‌ها و حقایق پنهان فرا می‌خواند
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : پارادوکس

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • #2

Screenshot_۲۰۲۶۰۴۲۱_۱۹۳۴۴۴_Samsung Internet.webp

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ داستان کودک خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

[COLOR=rgb(250, 7...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #3
به نام خدا
مقدمه :

زندگی برای هرکدام از ما راز و رمزی دارد؛ گاهی آن‌قدر زیباست که نفَس را در سینه حبس می‌کند، گاهی آن‌قدر ترسناک که جرأت نگاه کردن به فردا را از ما می‌گیرد و گاهی آن‌قدر نزدیک و ملموس است که درست وسط روزمرگی‌ها، در ساده‌ترین لحظه‌ها، خودش را به ما نشان می‌دهد؛ بی‌آن‌که حتی فرصت فکر کردن داشته باشیم.
کیانا حالا در نقطه‌ای ایستاده که دیگر نمی‌تواند وانمود کند چیزی ندیده و چیزی نفهمیده است. او باید انتخاب کند روبه‌رو شدن با حقیقتی که سال‌ها از آن گریخته، یا فرار دوباره به آغوش عادت‌ها و ترس‌های آشنا.
این‌بار اما تفاوتی بزرگ وجود دارد؛ نتیجه هر انتخاب، سرنوشت او را عوض خواهد کرد. آینده، نه در دست اتفاق، که در گرو تصمیمی است که خودِ کیانا می‌گیرد؛ نتیجه تغییر، به دست اوست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #4
پارت دوم
***

کیانا با نگاهی مملو از تردید به زن خیره شد. "دستپاچه؟" این کلمه در ذهن کیانا اکو شد. چطور می‌توانست باور کند که یک زن غریبه، که او را تا به حال در آن کوچه ندیده بود، فقط به خاطر "دستپاچگی" او، در آن نیمه‌شب، دنبالش کرده است؟
"من... من داشتم برمی‌گشتم خونه،" کیانا با صدایی لرزان گفت، سعی می‌کرد لحنش را عادی نگه دارد، اما موفق نبود. "یهو... یه صدایی شنیدم.
خانم مرادی با همان چهره‌ی آرام و جدی‌اش به کیانا نگاه کرد. چشمان سبزش، زیر نور کم‌فروغ کوچه، گویی عمق بیشتری داشت و کیانا را به خوبی برانداز می‌کرد. "صدا؟ چه صدایی؟"
کیانا به وسایل ریخته شده‌اش روی زمین اشاره کرد. "صدای افتادن وسایلم... فکر کردم... فکر کردم کسی دنبالم می‌آد."
خانم مردای با سر تایید کرد، اما نگاهش همچنان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #5
کیانا دوباره به وسایل ریخته شده‌اش نگاه کرد. دفترش باز مانده بود، صفحه خالی. مدادهای رنگی‌اش روی سنگ‌فرش پخش شده بودند. ناگهان، چیزی توجهش را جلب کرد. بین مدادهایش، یک شیء کوچک فلزی براق افتاده بود. با دقت خم شد و آن را برداشت.
یک دکمه‌ی کوچک، با طرحی عجیب. شبیه نماد یک مار بود که دور خودش حلقه زده بود. کیانا این نماد را قبلاً جایی دیده بود. کجا؟
ذهنش به سرعت به گذشته برگشت. در خانه قدیمی. صدای خش‌خش. لکه‌ی خون. مردی با کلاه. و حالا این زن، خانم مردای، با این رفتار مشکوک و این دکمه‌ی عجیب
"این... این مال شماست؟" کیانا دکمه را به سمت خانم مردای گرفت.
چشمان خانم مردای لحظه‌ای برق زد. "اوه، بله. ممنون." او دکمه را از دست کیانا گرفت و با حرکتی سریع، آن را در جیبش انداخت.
اما آن نگاه... آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #6
کیانا با همان نفس‌های حبس شده در سینه، مسیر کوتاه تا خانه را طی کرد. وقتی وارد خانه شد و در را قفل کرد، ضربان قلبش هنوز روی دور تند بود. دستانش می‌لرزیدند. او حالا می‌دانست که آن دکمه، قطعه‌ای از یک پازل بزرگ و خطرناک است.
او به اتاقش پناه برد، اما هر گوشه‌ی خانه برایش غریبه به نظر می‌رسید. سایه‌ها روی دیوار انگار بلندتر و کشیده‌تر شده بودند. کیانا به یاد حرف‌های پراکنده‌ی پدربزرگش در سال‌های دور افتاد؛ زمانی که هنوز اجازه داشت به خانه‌ی او برود. پدربزرگ همیشه از «نشان‌های ممنوعه» حرف می‌زد. نماد مار حلقه‌زده... آیا آن هم یکی از همان نشان‌ها بود؟
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که گوشی‌اش روی تخت لرزید. پیام کوتاهی از مادرش بود:
کیانا، پدرت دوباره برگشته. وسایل شخصی پدربزرگت رو می‌خواد. او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پارادوکس
عقب
بالا