• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رمان رفیق فابریک | فاطمه بهار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع فاطمه بهار
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 167
  • بازدیدها بازدیدها 3,463
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #71
درحالی‌که داشتم کمربند ایمنی رو باز می‌کردم، صداش کردم:
- کارن؟
با این‌که تمام توجه‌اش به نحوه‌ی پارک کردن ماشین بود، ولی با حوصله جواب داد:
- بله؟
- چه‌قدر خوبه که همیشه هستی. تو حالِ خوب و بدم هستی، وقتی یه گَندی می‌زنم هستی، مریض که میشم هستی، کلاً خوشحالم از این‌که رفیقی مثل تو دارم.
نیشش باز شد:
- چی شد؟ تا همین دو دقیقه پیش که می‌گفتی تو دنبال فرصتی یه بلایی سرم بیاری؟
در جوابش فقط لبخند زدم و بعد درِ ماشین رو باز کردم؛ اما همین که خواستم پیاده بشم، تعادلم رو از دست دادم و با مُخ زمین خوردم!
صدای خنده‌ی سه پسرِ نوجوون از روبه‌رو به گوش رسید. کارن به سرعت پیاده شد و خودش رو بهم رسوند؛ بازوم رو گرفت و بلندم کرد و بعد با لحن پر از گلایه، رو به بچّه‌ها گفت:
- مرض، به چی می‌خندین؟
یکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #72
- گفتی بریم دفتر؟
- آره.
- خب پس می‌ریم خونه.
چند لحظه هَنگ کردم.
- عجب آدمی هستی ها!
خندید و گفت:
- انتظار که نداری با این حالِت بذارم بری سرِ کار؟
- ها؟ نه، ممنون.
کمی مکث کردم و ادامه دادم:
- راستی چند دقیقه پیش بابام زنگ زد. گفت از سفر برگشتن.
- جدّی؟ خب به سلامتی.
- دیگه خیالم راحت شد، از امشب می‌تونم برم خونه‌ی خودم.
- نمی‌ترسی؟
- از چی؟
با شیطنت خاصّی گفت:
- جنی، همزادی، بالأخره کارنِ تسخیر شده‌ای... به هر حال خونه‌ی خودت تنهایی، ممکنه بلایی سرت بیاد.
خندیدم و گفتم:
- حالا ببینیم چی میشه دیگه... یا می‌میرم، یا خُل‌و‌چِل میشم.
همون‌طور که در حال رانندگی بود، با قیافه‌ی جدّی گفت:
- دیگه خل‌و‌چل‌تر از این؟
خندیدم:
- شما لطف دارین به بنده.
- فقط حیف شد!
با تعجب پرسیدم:
- چی؟
- این بچه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #73
نگاهی به انگشتر کردم و با تردید گفتم:
- خب اگه این‌جوریه، پس من درِش میارم.
خواستم انگشتر رو دربیارم که مانع شد.
- یعنی جن‌ّهای کافر رو به چند تا دخترِ بی‌آزار ترجیح میدی؟
- خب میگی چی‌کار کنم؟
هنوز جواب سؤالم رو نداده بود که صدای درِ حیاط بلند شد.
با کلافگی گفتم:
- حالا کی می‌خواد در رو باز کنه؟
سمت حیاط رفتم. در رو باز کردم و با دخترِ جوونِ متمولی روبه‌رو شدم که اندام لاغری داشت، موهای مشکیِ بافته شده‌اش از زیر شالِ قرمز رنگش بیرون افتاده بود و پشت به من توی کوچه ایستاده بود.
- بفرمایید، امرتون؟
برگشت و جعبه‌ی هدیه‌ای که تو دستش بود رو با لبخند جلوم گرفت! متعجّب نگاهش می‌کردم که شروع کرد به حرف زدن.
ملیکا: سلام. من ملیکام. همون که تلفنی با هم صحبت کردیم... یادتون اومد؟
نمی‌دونستم آدرس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #74
- عه تو هنوز این‌جایی؟ وای مُردَم تا جفتشون رو دست به‌سر کردم!
نیروانا به جعبه‌ی توی دستم اشاره کرد و گفت:
- دیدی گفتم این دختر مُخترا بهتر از جن‌ّهای کافرن؟
خندیدم.
- آره، راست میگی. طرفدار داشتن اون‌قدرها هم بد نیست. هرچی هم باشه آدم رو سکته نمی‌دن مثل خاندان شما.
- وای چند بار بگم فرزاد؟ اون‌ها از ما نیستن. من و خاندانم مسلمونیم، اونایی که تو رو اذیت می‌کنن، کافرن. سعی کن این رو متوجه بشی!
- باشه همون که تو میگی!
با صدای کارن، برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم.
کارن: با کی داری حرف می‌زنی؟
- سلام، با نیروانا؛ تو چجوری اومدی تو؟
- درِ حیاط رو خوب نبسته بودی. این جعبه چیه تو دستت؟
- ماجرا داره، حالا میگم.
توی دستش یک کیسه نایلونی مشکی بود.
- خوردی زمین زانوت که زخم نشد؟
- نمی‌دونم. چطور؟
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #75
کارن: اون‌وقت من و تو چه فرقی داریم؟
- خب تو خوب بلدی آدما رو متقاعد کنی، روانشناسی هم که خوندی. مطمئنم تو باهاش حرف بزنی ناراحت که نمی‌شه هیچ، قانع هم میشه دیگه دور و بر خونه‌ی من پیداش نشه.
- بله... می‌بینم که دُرُشت‌هاش هم سَوا کردی!
با تعجب پرسیدم:
- چی؟
- هندونه دیگه!
- اه ول کن کارن. امروز اصلاً رو فُرم نیستم، حوصله‌ی شوخی ندارم.
بابت پانسمان دستم ازش تشکر کردم و درحالی‌که داشتم سمت اتاق می‌رفتم، صداش رو پشت سرم شنیدم.
- اصلاً حکمت خدا از خلقت من این بود که گندهای تو رو جمع کنم!
تو دلم بابت بودنش از خدا تشکر کردم و درِ اتاق رو بستم.
***
تقریباً یک ماه از روزی که انگشتر کهربایی جای خودش رو به گردنبند دفع طلسم داده بود، می‌گذشت. بعد از پس دادنِ هدیه‌ی ملیکا هم دیگه شاهد اظهارِ لطفِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #76
هرچه می‌دویدم، راه بیشتر کِش می‌اومد. ناخواسته اسم خدا رو با تمام وجود فریاد زدم:
- خدایا کمک!
به یک‌باره خودم رو وسط کوچه پیدا کردم. پسر جوونی به همراه پیرزنی وارد کوچه شدن و درحالی‌که کنجکاوانه به من که با ظاهر آشفته وسط کوچه ایستاده بودم نگاه می‌کردن، از کنارم رد شدن.
دست‌هام رو محکم روی صورتم فشار دادم. باورم نمی‌شد به این وضوح توهُّم زده باشم. به خونه‌ام نگاه کردم، درِ حیاط بسته بود. از رفتن به خونه می‌ترسیدم. گوشیم رو در آوردم و به کارن زنگ زدم. بعد از چند بوق، گوشی رو برداشت.
- چته هی زرت و زرت زنگ می‌زنی فِری؟
از لحنش ناراحت شدم، می‌خواستم خداحافظی کنم که پیش‌دستی کرد:
- ببین من الان دستم بنده، بعداً خودم بهت زنگ می‌زنم؛ فعلاً!
بلافاصله گوشی رو قطع کرد. با ناامیدی تو خیابون راه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #77
نیروانا: می‌خوام یه نصیحتی بهت بکنم.
زیر لب گفتم:
- همین‌مون مونده بود یه جنّ ما رو نصیحت کنه!
- حالا شد دو تا نصیحت!
- خلی خب بابا، بفرمایید.
- نصیحت اوّل: مطلقاً از هیچ‌کس هیچ توقّعی نداشته باش. ممکنه تو یه تایمی اولویتِ یه نفر باشی و این موضوع برات لذّت‌بخش باشه، اما باید قبول کنی که آدما فقط تا یه جایی باهاتن، بعد از یه مدّت ممکنه تو از اولویتشون خارج بشی یا کلّاً از زندگیشون بیرونت کنن.
با حرف‌هاش تنم لرزید! حتی تصوّر این‌که توسط کارن طرد بشم، برام غیرقابل درک و ترسناک بود.
- خب حالا نصیحت دومت چیه؟
- آهان! نصیحت دوم این‌که هیچ‌وقت کسی رو نصیحت نکن. چه شما آدما چه ما جن‌ّها هیچ‌کدوم تو مقام و درجه‌ای نیستیم که کسی رو نصیحت کنیم. حتی بچّه‌هامون رو!
- خب پس تو چرا الان داری منو نصیحت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #78
- وا اسم به این خوبی، دوستش نداری؟!
- ولم کن بابا، کجاش قشنگه؟
چشم‌هاش رو بست و لبخند سرخوشی روی لبش نشست و بعد با لحن حسرت‌آلودی ادامه داد:
- من دوست داشتم اسمم «ایوانا» بود. به معنی خدمتکار خدا؛ قشنگ نیست؟
- آره خب اینم قشنگه، ولی قبول کن اسم خودت بیشتر بهت میاد.
- هیچ هم بهم نمیاد. رو اعصاب من نرو ها!
خندیدم و به شوخی گفتم:
- جن‌ّها هم مگه اعصاب دارن؟
- انقدر دلم می‌خواست کارن الان این‌جا بود یه پسِ‌گردنی بهت می‌زد!
- کارن نیست، خودت که هستی.
- همین الان داشتی راجع به محرم و نامحرم حرف می‌زدی‌ ها.
- ای وای حواسم نبود.
- یه کم تو روت می‌خندم از خود بی‌خود نشو! بعدشم من نمی‌تونم به تو دست بزنم، ممکنه بسوزی.
داشتم از خجالت آب می‌شدم که بعد از چند لحظه پرسید:
- می‌خوای همراهت بیام، تنها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #79
سمت ماشین رفتم، درِ عقب رو باز کردم و نشستم.
از توی آینه نگاهم کرد.
- واسه چی رفتی عقب؟
- خب چی‌کار کنم؟
- پاشو بیا جلو!
- داداش همین دو دقیقه پیش تهدیدم کردی می‌گیری کتکم می‌زنی. مگه از جونم سیر شدم بیام جلو؟
با حالت تأسف‌باری سرش رو تکون داد و پرسید:
- یعنی من از اونایی که از خونه فراریت دادن و این‌جوری آواره‌ات کردن هم ترسناک‌ترم؟
کمی فکر کردم.
- ها؟! نه، به‌نظرم حرفت منطقیه.
پیاده شدم و جلو رفتم. همین‌که درِ ماشین رو بستم، با پشتِ دست ضربه‌ی آرومی توی دهنم زد.
- این برای این بود که دو ساعته عین دختر بچّه‌ها ناز می‌کنی سوار نمی‌شی.
«آخ‌»ی گفتم و خندیدم.
- حالا میگی برای چی از خونه زدی بیرون یا نه؟
- چی؟
- گوش‌هات سنگین شده؟
طلبکارانه پرسیدم:
- چرا باز داری با من این‌جوری حرف می‌زنی؟
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #80
با لحنی مهرآمیز پرسید:
- خوبی؟
سرم رو پایین انداختم و با شرمندگی گفتم:
- تو که حالم رو می‌پرسی خوبم.
زیر چشمی نگاهش کردم. لبخند قشنگی روی صورتش نقش بسته و به روبه‌رو خیره شده بود.
کمی بعد، شروع کرد به یادآوری خاطرات گذشته:
- میگم فرزاد؟
- جونم؟
- یادته کلاس دوّم بودی، آبغوره گرفته بودی نمی‌رفتی مدرسه؟
لبخند زدم.
- آره، یادش به‌خیر.
- همه‌ی کارات برعکس بود. تا جایی که می‌دونم کلاس اوّلی‌ها استرس مدرسه داشتن، ولی تو کلاس دوّم بودی گریه می‌کردی می‌گفتی من می‌ترسم!
خندید و ادامه داد:
- وای چه تئاتری بود؛ یه فسقل بچّه بودی، هیشکی حریفت نمی‌شد!
- آقا، خب بچّه بودم!
با همون ذوق و شوق ادامه داد:
- یادته؟ من اون موقع سوم_چهارم دبستان بودم. مامانت بیمارستان شیفت بود، نمی‌تونست باهات بیاد مدرسه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا