هزاران
من هزارانبار زندگی کردهام
و هنوز نتوانستم تو را فراموش کنم.
من قلبم را دریدم
اما تو در مقبرههای ذهنم زنده به گور شدی.
در سکوت هزاران اشک ریختم
و باز نتوانستم تو را از خودم خالی کنم.
هزار سال بود که در خواب به سر میبردم؛
اما تو بیدارم کردی.
پوستی که از من کنده شد
پوشیده از هزاران قطره خونی بود که ریختم.
هزاران کلمه در سکوت گفتم
و عزیزم! همهی آنها اسم تو بود...
***