• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان روزگار شکیبایی | بانوکیو (ثنا حمزوی) کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Lady~Q
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 11
  • بازدیدها بازدیدها 135
  • کاربران تگ شده هیچ

Lady~Q

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
4/1/26
ارسالی‌ها
13
پسندها
26
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
روزگار شکیبایی
نام نویسنده:
ثنا حمزوی (مستعار بانو کیو)
ژانر رمان:
اجتماعی، عاشقانه، معمایی
کد رمان: 5746
ناظر: @پرینز


بسم رب القلم
خلاصه:
شکیبا، دختری که مانند نامش در برابر بی‌مهری‌های روزگارش، استوار و صبورانه ایستاده و در تکاپو برای یک زندگی معمولی است. بعد از فراز و نشیب‌هایی که سرچشمه آن به طلاق پدر و مادرش باز می‌گردد، سرانجام در یک جلسه مشاوره گروهی با دختری آشنا می‌شود. به‌واسطه همان دختر و دوستی با او، هم‌چنین مهارت کمی در خیاطی که بجا مانده از دوران تحصیلش در هنرستان بوده، در یک مزون خیاطی مشغول به‌کار می‌شود و آن‌جا را نقطه امنی برای شروعی مجدد می‌بیند؛ بی‌خبر از اینکه فرشته روزهای سیاهش، گرگی در پوست میش شده و حریص به روح شکیبا؛ اینجا سرآغاز ماجراهایی‌ست که زندگی شکیبا و هم‌چنین خواهر کوچک‌ترش را تحت‌الشعاع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,313
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • مدیرکل
  • #2
695148

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Lady~Q

Lady~Q

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
4/1/26
ارسالی‌ها
13
پسندها
26
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #3
| به‌نام خدایی که همیشه هست |

مقدمه:
دنیا شاید کوچیک باشه؛ اما برای من اون‌قدر بزرگه که فاصله بین‌مون بشه سال‌ها دوری! من و تویی که جز هم کسی رو نداریم، مگه نه؟! تو نزدیک‌ترین کَسمی و من هرچقدر به سمتت اومدم، دورتر و دورتر شدی. نمی‌دونم چقدر؛ ولی شاید به اندازه بغض‌هام باشه!
بغض، گاهی اوقات گریه نمی‌شه؛ برای من که خشم شد، آتیش قلبم شد و آخرش، یه فریادِ از تهِ دل!
فریاد زدم آرزوهامو، رویاهامو، دل‌خوشی‌هایی که نداشتمو، بلکه صدام به گوشت برسه! من که مثل بقیه زمزمه‌های زیرِلبیم طرفدار نداشت و شنیده نمی‌شد، باید اون‌قدری بلند می‌خوندمت که امواج زمینی من، برسه به عرشِ آسمونیت!
میگی حرف‌های دل ما رو می‌شنوی؛ ولی من شک دارم.
تو بگو، به‌نظرت صدامو می‌شنوه؟

شروع به تاریخ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Lady~Q

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
4/1/26
ارسالی‌ها
13
پسندها
26
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #4
«فصل اول: زندگی معمولی من»

کتونی‌های مشکی و خاکیم رو از پا درمیارم و کنار جاکفشی پرت‌شون می‌کنم. کوله مشکی‌رنگم که مطمئنم رد قرمزی از سنگینی روی شونه‌هام انداخته، روی دست می‌گیرم و با احتیاط و آرومی از دوسه‌تا پله‌‌ی موکت‌شده که به طبقه اول می‌رسه، گذر می‌کنم. حوصله‌ی حرف زدن با مامانی رو ندارم و نمی‌خوام بفهمه که برگشتم. از ردیف پله‌هایی که به سمت خونه‌مون میره، بالا میرم و توی پاگرد، رو به روی کمد آینه‌دار سر و وضعم رو چک می‌کنم. همون تیپ و قیافه همیشگی! یه دخترِ خسته با چشمایی که از بس به حرکت سوزنِ چرخ و نخ روی پارچه زل زده، گودافتاده بودن!

کوله‌مو‌ همون‌جا رها می‌کنم و چند پله باقی‌مونده رو بالا میرم. کلید رو از توی جیب هودی مشکیم درمیارم. تا بخوام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Lady~Q

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
4/1/26
ارسالی‌ها
13
پسندها
26
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #5
سریع لباسمو عوض می‌کنم و سعی می‌کنم جلوی دستامو بگیرم تا وسط اتاق پرتشون نکنه. مثل یه خانم منظم پشت در آویزون‌شون می‌کنم و از اتاق بیرون میرم. اتاقی که برام حکم خونه رو داره. بیشتر اوقات که چه عرض کنم، کل اوقاتم به تنهایی توی این اتاق سپری میشه. تنهایی جذاب‌تر از همنشینی با اعضای داخل این خونه‌ست. خونه مستطیلی‌شکلی که آشپزخونه، دوتا اتاق و تراس، ردیفی و کنار هم قرار گرفتن. خونه‌ای که گوشه به گوشه‌ش، یه بغض پنهون شده برای منه. سرویس بهداشتی هم کنار در ورودیه. این‌جا درواقع یه خونه ویلایی بوده که خونه اصلی، طبقه پایینه. جایی که مامانی، مادر بابام داخلش زندگی می‌کنه. طبقه بالا که خونه ما باشه، توسط عموی بزرگم ساخته شده. خیلی سال قبل از به‌دنیا اومدنم. خب، هر مکانی با آدماشه که برات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Lady~Q

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
4/1/26
ارسالی‌ها
13
پسندها
26
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #6
هیچ لذتی بالاتر از این نیست که بعد چندساعت سفت بستن موهات، یهو بازشون کنی، انگار داری پرواز می‌کنی بس که سبک میشی!
توی شبکه‌های اجتماعی می‌چرخم و مدل‌های مختلف لباس مجلسی رو از زیرنظرم می‌گذرونم. خیاط بودن یعنی با روزهای سال جلو برو! نباید از بقیه عقب بیوفتی؛ مخصوصا توی رقابت‌بازاری که الان اوج گرفته. باید مدل‌های جدید رو بلد باشی، وگرنه کارت مشتری نداره. مزونی هم که من داخلش خیاطی می‌کنم، قرارداد فروش لباس‌هاش برای یه فروشگاه از منطقه‌های بالاشهرِ تهرانه. باید از هرنظر کارمون بهترین باشه‌.
همون‌طور که توی اینترنت دنبال الگو جدیدترین مدل‌های مجلسی لباسی می‌گردم، چشمام گرم خواب میشه. امروزم گذشت، درست مثل روزهای قبلی! همش به خیاطی و خیاطی و خیاطی؛ نه چیزی بیشتر نه چیزی کمتر. منم راضیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Lady~Q

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
4/1/26
ارسالی‌ها
13
پسندها
26
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #7
وجود یه سایه رو احساس می‌کنم. یه سایه که از خودم تنومندتره. دستمو می‌گیره و قبل شلیک اون خوک وحشی، از روشنایی دایره‌شکلی که روی من متمرکز شده بود، بیرونَم می‌کشه‌؛ ولی لحظه آخر، سوزشی رو از رد گلوله‌ای که بهم نخورد، روی بازوم احساس می‌کنم... با شتاب به عقب پرت میشم و سعی می‌کنم با با دستام، مانع برخورد صورتم به زمین بشم. و بعد، آروم‌آروم چشمای بسته‌م رو باز می‌کنم.
یه سقف صورتی جلوی دیدمه! نفس‌نفس می‌زنم. موهای شقیقه‌م از عرق بهم چسبیدن. این احساس داغی وجودم با سوز سردی که از درز پنجره‌ی متصل به تراس، به داخل اتاق میاد، برام عجیبه. ترسیده نیستم. از اولم می‌دونستم دارم خواب می‌بینم؛ ولی نمی‌تونستم بیدار بشم، اجازه‌ش رو نداشتم. انگار همه‌ش حقیقت بود! شب‌های زیادی شده که کابوس دیده باشم؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Lady~Q

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
4/1/26
ارسالی‌ها
13
پسندها
26
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #8
به آشپزخونه میرم. روند تکراری هر روز! یه سلام زیرلبی و مشغول شدن به خوردن صبحونه. یک‌دفعه این روند همیشگی، با صدا زدنم توسط بابا، شکسته میشه:
- شکیبا؟
فقط توی یک فقره از دست والدینم راضیم؛ اونم انتخاب نام شکیبا بعنوان اسممه. دوستش دارم، اصلا احساس می‌کنم برای من ساخته شده؛ بس که من با بدی‌های این روزگار مثل زنی پابه‌پای بیچارگی‌های شوهرش، صبوری کرده، صبوری می‌کنم!
همون‌جور کارد به دست، به پنیری که روی سنگک‌ مالیده شده، نگاه می‌کنم و تو هپروت سِیر می‌کنم که دوباره صدام می‌زنه:
- با شما بودم!
صوت نامعلوم و پرسشی‌طوری، از گلوم بیرون میاد:
- ها؟
مثل منگ‌ها نگاهش می‌کنم. عجیبه! آخه ما که تو حالت عادی زیاد هم صحبت نمی‌شیم، چی‌شده ساعت شش و نیم صبح، بابا از درِ صدا زدن من وارد شده؟
مؤدبانه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Lady~Q

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
4/1/26
ارسالی‌ها
13
پسندها
26
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #9
سری تکون داد و رفت.
میرم؟ آره، هرچی باشه آدمای جدیدی رو می‌بینم. حقیقت اینه که دیگه داره حالم از دیدن چهره‌های تکراری بچه‌های مزون و سه نفر هم‌خونه‌م، بهم می‌خوره.
شاید هم قضیه از اینجا آب می‌خوره که بخاطر دعوای بی‌موقعم با فریبا، دخترعموم، عید به خونه هیچ‌کدوم از اقوام نرفتم تا باهاش رودررو نشم. حالا هم اون شومیز آبی آسمانی که با ذوق خریدمش، نزدیک شش‌ماهه که داره گوشه کمدم‌ خاک می‌خوره. من حقیقتا دلم براش می‌سوزه‌؛ چون اگه این مهمونی رو نرم، قطعا تا سال جدید بهش‌ خمس میوفته.
بلند میشم و لیوانم رو توی ظرفشویی می‌شورم. خیلی وقته که خودمو ازشون جدا کردم. غذام رو جدا، تو اتاق می‌خورم و ظرفامم خودم می‌شورم. البته گاهی ظرف‌هام تا دوسه‌روز تو اتاق می‌مونه؛ تا اینکه بابا خودش میاد و جمعشون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Lady~Q

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
4/1/26
ارسالی‌ها
13
پسندها
26
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #10
با رسیدن اتوبوس و خلوت بودن ایستگاه، سریع سوار میشم. روی صندلی سفت اتوبوس می‌شینم و هندزفری رو توی گوشم می‌ذارم. چندروزیه عجیب به آهنگ‌هایی که شمیم برام فرستاده، وابسته شدم. فرق سلیقه‌هامون از زمین تا آسمونه؛ ولی بعضیاشون خیلی به دلم نشستن.

«عاشق، اونه که لب‌هاش شکل اسم تو بشه،
واسه نوازشت دلش پر بکشه،
بمیره وقتی عطرت این اطراف نیست...
عاشق؛
خود منم که جون میدم برای تو،
سابقه داره مردنم بجای تو،
بکش کسی تو عشق تُو، معاف نیست...
عاشق، هرکاری‌می‌کنه بشه باب دلت،
می‌تونه وقتایی که بی‌تابه دلت،
با خودشم سر تو دشمنی کنه...
عاشق؛
تو رو می‌خواد صددفعه برگرده عقب،
یک مثل منه که گاهی نیمه شب
هوس عطری که تو می‌زنی کنه...
معاف - ایوان‌بند»

خیلی قشنگه؛ اینکه وقتی ماه وسط آسمون می‌تابه و شهر توی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا