• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان روزگار شکیبایی | بانوکیو (ثنا حمزوی) کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Lady~Q
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 11
  • بازدیدها بازدیدها 99
  • کاربران تگ شده هیچ

Lady~Q

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
4/1/26
ارسالی‌ها
13
پسندها
26
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #11
خب قطعا خیلی جذابه یه بابای مهربون و پولدار داشته باشی که بعد پایان تحصیلت، برات تو یه محله‌ی عالی مزون بزنه! نه مثل بابای من که حتی حاضر نشد یه چرخ خیاطی ساده برام بخره. منی که با بدبختی با چرخ‌خیاطی عهد بوقِ مامانی، تکالیف هنرستانم رو انجام می‌دادم؛ ولی آخرش خسته از این بی‌مهری، نرفتم تا امتحانات پایانی سال یازدهمم رو بدم و حالا دیپلم ندارم! درسته که مدرک همه‌چیز نیست و الان، مهارتم خیلی بالاتر از مدرک طراحی دوخت از هنرستانه؛ ولی دل‌شکستگی که همراهش برام به ارمغان اومد، خیلی سنگین‌تر بود‌.
تعجب می‌کنم که مینو سمت شاگرد نشسته. بخاطر دودی‌های شیشه، قیافه‌شون مشخص نیست؛ اما تشخیص میدم راننده یه مرد باشه. ماشین دقیقا جلوی قسمتی که من ایستادم، ترمز می‌کنه. مینو درحالی که داره پیاده میشه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Lady~Q

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
4/1/26
ارسالی‌ها
13
پسندها
26
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #12
انیس‌خانم، یکی از همکارامه که تقریبا از همه‌مون بزرگتره. درحالی که با دقت دکمه مخفی لباس توی دستش رو می‌دوزه، میگه:
- حق دارن بچه‌ها! همه آهنگات غمگینه، آدم دلش می‌گیره. انگار داریم رخت عزا می‌دوزیم، نه رخت عروسی!
هفت‌تا خیاط داخل مزون، همگی تائیدش می‌کنن. لب‌هامو روی هم فشار میدم و درحالی که با فلش، به سمت اسپیکر بزرگ گوشه سالن میرم، میگم:
- امروز به عشق‌ شما چندتا شاد هم ریختم.
و زیرلبی به خودم غر می‌زنم:
- زندگی من باید پر از آهنگ غمگین باشه.
فلش رو وصل می‌کنم که هم‌زمان با شروع آهنگ، از صدای بلندش از جا می‌پرم! امواج جیغ و شادی بچه‌ها به دیوارهای سفید و بلند سالن می‌خوره و توی گوشم منعکس میشه. لبخندی به این حال خوبشون می‌زنم و پشت چرخ می‌شینم.
نگاهم به میز بغلی کشیده میشه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا