• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه جنایت خاکستری | آلا ریگی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Ala.Rigi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 12
  • بازدیدها بازدیدها 490
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    معمایی_جنایی_درام
  • کاربران تگ شده هیچ

Ala.Rigi

ناظر ازمایشی
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
268
امتیازها
1,063
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #1
عنوان: جنایت خاکستری
ژانر: جنایی، معمایی، درام
نویسنده: آلا ریگی

کد داستان کوتاه: 630
ناظر: @Mers~


خلاصه:
مرگ، دروازه‌ای به سوی تاریکی خانواده سرلک
وقتی خیر و شر در هم می‌آمیزند و انگیزه‌ها مبهم می‌شوند،کدام حقیقت تلخ آشکار خواهد شد؟
در این شهر، مرز میان خیر و شر چنان درهم تنیده که گویی رنگ حقیقت، خاکستری شده است.
جنایتی در دل این ابهام رخ می‌دهد
معمایی که نفس‌ها را در سینه حبس می‌کند
و پرده از تاریک‌ترین زوایای روح انسان بر می‌دارد.


(نسخه بدون ویرایش رمان)
 
آخرین ویرایش
امضا : Ala.Rigi

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,897
پسندها
25,848
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • مدیرکل
  • #2
698459

والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ داستان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

Ala.Rigi

ناظر ازمایشی
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
268
امتیازها
1,063
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #3
حوالی ساعت 4:53 صبح زمانی که هوا هنوز کامل روشن نشده بود.
گزارشی مبنی بر وجود ماشینی مشکوک با راننده ای مرده در حومه‌ی خلوت شهر داده شد. نه اثری از درگیری، نه شیشه‌ی شکسته، نه حتی رد لاستیکی که نشان از پیچیدن با عجله باشد. همه‌چیز بیش از حد مرتب به نظر می رسید.
مردی حدودا چهل و چندساله، با کت و شلوار گران قیمت، سرش روی فرمان خم شده بود، گویی در خواب عمیقی فرو رفته بود!
کارآگاه کیانی هنگامی که در ماشین کرولای مرد را باز کرد، بوی باروت را به وضوح حس می کرد!.
خون پخش شده روی پیراهن در ناحیه قلبش، خبر از یک خواب معمولی را نمی داد!
خم شد؛ جای گلوله را بررسی کرد، سپس آرام زیر لب گفت:
- این مرد اینجا کشته نشده!
باد سرد صبحگاهی از میان درخت ها وزید و پلاستیک‌های زرد رنگ مشخص کننده ی صحنه‌ی جرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ala.Rigi

Ala.Rigi

ناظر ازمایشی
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
268
امتیازها
1,063
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #4
کیانی ابرویی بالا انداخت و گفت:
- زن جوونیه!
مهدوی سری تکان داد، پاسخ داد:
- درسته؛ زود ازدواج کرده و با فرید فاصله سنی زیادی داره، خود فرید حدودا49سالشه.
کیانی سری تکان داد و به سمت پاسگاه حرکت کردند.
پس از حدود یکساعت سرگرد و کارآگاه به سمت اتاق بازجویی روانه شدند.
وقتی به راهرو رسیدند مرد مسنی که موهای جوگندمی کوتاه و عصایی تزیینی به دست داشت بلند شد؛ کنارش دو زن نسبتا جوان با قیافه های عمل شده و آرایش کرده در حال گریه بودند.
سروان طلوئی که همراه سرگرد و کارآگاه بود گفت:
- خانواده مرحوم آقای سرلک هستند.
مهدوی تا خواست دهان باز کند یکی از زنان که موهای بلوند شده ای داشت به روبرویش که در ورودی پاسگاه بود نگاهی انداخت و ناگهان جیغ زد:
- با داداشم چیکار کردی زنیکه روانی؟!
به همان سمت حمله...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ala.Rigi

Ala.Rigi

ناظر ازمایشی
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
268
امتیازها
1,063
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #5
زنی رنجور و ترسیده که برخلاف دو زنی که کنار پدر فرید بودند بسیار ساده بود!.
کنارش پسری جوان و قدبلند اخم کرده به زنی که احتمالاً عمه اش بود نگاه می کرد.
پست سرش دختر خشمگین و کم سنی که احتمالاً یکی از دختران خانواده بود پسر بچه ای که به احتمال فرزان برادر کوچکشان بود را محکم به خودش چسبانده بود.
خواهر فرید خود را از دست پدرش رها ساخت و به سمت هانیه قدم برداشت دست بلند کرد تا سیلی به او بزند.
هانیه در خود جمع شد؛ کیانی اخم کرد، اما دست ظریفی از سمت چپ هانیه مچ خواهر فرید را گرفت!.
کیانی تازه متوجه دختری که سمت چپ هانیه ایستاده بود شد،هیچ آثاری از خشم در چهره اش نبود؛گویا بیشتر غمگین بود…برخلاف دو خواهر و برادر دیگرش اما اجازه نداده بود به مادرش سیلی بزنند!.
محکم دست عمه اش را پس زد که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ala.Rigi

Ala.Rigi

ناظر ازمایشی
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
268
امتیازها
1,063
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #6
مهدوی گفت:
- من و همکارام باید از خانواده پسرتون و همچنین خودتون بازجویی کنیم لطفا همینجا منتظر بمونید تا یکی یکی صداتون بزنن.
سپس نگاهی به کارآگاه انداخت و پرسید:
- اول از همسر و بچه هاش شروع میکنی؟
کیانی سری به نشانه مثبت تکان داد
کیانی گفت:
- بله، همسرش رو بفرستید داخل.
و خودش وارد اتاق بازجویی شد!.
پس از چند دقیقه هانیه آرام وارد اتاق شد
کارآگاه کیانی اشاره ای کرد تا هانیه روی صندلی بنشیند و گفت:
- خواهش میکنم بشینید.
سپس خودش روبروی هانیه نشست
نور فلورسنت بالای سرشان، رنگ پریده بودن زن را بیشتر نمایان می کرد.
هانیه با دستمال کاغذی که از اشک خیس شده بود آرام اشک هایش را پاک میکرد.
صدای آرام و تحلیل رفته هانیه که بزور شنیده می شد بلند شد و گفت:
- سلام.
کارآگاه سری تکان داد و پس از مکث...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ala.Rigi

Ala.Rigi

ناظر ازمایشی
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
268
امتیازها
1,063
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #7
هانیه بدون نگاه کردن مستقیم به کارآگاه درحالی که سعی می کرد موهای قهوه ایش را درون شال مشکی براند تنها سری تکان داد.
کیانی گفت:
- بسیار خب؛ آخرین بار کی همسرتون آقای فرید سرلک رو دیدید و باهاشون صحبت کردید؟
هانیه نفس عمیقی کشید و درحالی که سعی می کرد صدایش نلرزد و چندان موفق نبود
هانیه پاسخ داد:
- دیشب…دیشب موقع شام.
کیانی پرسید:
- بعدش چی؟
هانیه نگاه کوتاهی به کارآگاه انداخت.
هانیه گفت:
- بعدش...بعدش رفت بیرون، گفت ممکنه چند ساعت طول بکشه یا امشب نیاد خونه.
کیانی اخمی کرد.
کیانی پرسید:
-‌ سابقه داشتن که شب ها برن بیرون و خونه نیان؟
هانیه سرعت ریزش اشک هایش بیشتر شد.
هانیه گفت:
- بله…خب اون خیلی وقتا نمی اومد خونه.
کیانی گفت:
- اطلاعی از اینکه کجا میرفتن داشتین؟!
هانیه سری به نشانه منفی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ala.Rigi

Ala.Rigi

ناظر ازمایشی
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
268
امتیازها
1,063
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #8
کیانی گفت:
- و ایندفعه هم اطلاعی نداشتین که کجا میرن یا با چه کسی قرار دارن؟
هانیه مجددا سری به نشانه منفی تکان داد.
کیانی کمی لحن سوالی اش را تغییر داد؛ گویا نکته ای به ذهنش رسیده باشد
کیانی پرسید:
-متوجه نشدید که حالشون خوب نبوده؟ یا شاید عصبانی؟ یا نگران؟
هانیه گفت:
- نه…خب اون همیشه کمی عصبانی بنظر می رسید..از وقتی که میشناسمش…
و سپس انگار در افکارش غرق شد…
کارآگاه کیانی ابرویی بالا انداخت و مجددا در دفتر یادداشتش چیزی نوشت!.
کیانی پرسید:
- آخرین باری که ایشون رو دیدید،‌‌‌ لباس خاصی پوشیده بودن؟ یا وسیله خاصی همراهشون بود؟
هانیه سردرگم پاسخ داد:
- نه…همون کت و شلوار سرمه ای معمولیش بود…خیلی دقیق یادم نمیاد.
کیانی تکیه اش از صندلی گرفت و با نگاهی نافذ به زن خیره شد.
کیانی گفت:
- شما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ala.Rigi

Ala.Rigi

ناظر ازمایشی
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
268
امتیازها
1,063
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #9
کیانی خودکار Bic آبی رنگش را در دستش چرخاند.
صدایش آرام بود،اما نگاهش نه…کیانی پرسید:
- خانم سرلک شما گفتین مشکلی بین‌تون نبوده، اما لحن تون چیز دیگه ای میگه؛ منظورتون از (بحث های معمولی) چیه؟
هانیه سرش را پایین انداخت، انگشتانش را با گوشه‌ی شالش بازی داد و آرام گفت:
- خب همون حرفایی که تو هر خونه ای هست…مثلاً اینکه چرا دیر میومد، یا خب گاهی اوقات با حال نامناسبی از مهمونی های شبانه میومد.
کیانی تای ابرویش را بالا برد و مجددا نگاهش را به دفتر سوق داد.
کیانی گفت:
- خب؟ آقای سرلک توضیح مناسبی بهتون می داد؟
هانیه سری به نشانه منفی تکان داد و گفت:
- نه…خب سوال پرسیدن باعث عصبانیتش می شد.
هانیه مجال نداد تا کیانی سوالی بپرسد، مجدداً اشک هایش را پاک کرد و گفت:
- اما ما خیلی خوب بودیم، زندگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ala.Rigi

Ala.Rigi

ناظر ازمایشی
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
268
امتیازها
1,063
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #10
کیانی سپس بیشتر روی هانیه زوم شد
نمی خواست حتی یک واکنش یا جزئیات کوچک از دستش در برود
کیانی پرسید:
- می تونم بپرسم اون دخترتون که اجازه نداد خواهر مرحوم آقای سرلک به شما دست بزنه کدومشون بود؟!
هانیه برای اولین بار مستقیم به کیانی نگاه کرد و گفت:
- هور… دخترم هور بود…
کیانی سری تکان داد، نگاهی به یادداشت هایش انداخت.
هنوز سرش پایین بود که صدای آرام هانیه بلند شد
هانیه گفت:
- ببخشید من حالم خوب نیست میشه برم؟
کیانی نگاهی عمیقی به هانیه انداخت
کیانی:
- بله فعلا کارم با شما تموم شد، فقط یه‌سوال داشتم، شک شما نسبت به قاتل همسرتون به کی میره؟ حس می کنید چه کسی ممکنه این کار رو کرده باشه؟
هانیه نفسش را بیرون داد و گفت:
- خب… نمیدونم… شاید اخیرا با کسی به مشکل برخورده... اون مهمونی زیاد می رفت،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ala.Rigi

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 11)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا