• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه ارور چهارصد و چهار | ویدا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع vida1
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 9
  • بازدیدها بازدیدها 181
  • کاربران تگ شده هیچ

vida1

ناظر رمان
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
441
پسندها
2,169
امتیازها
12,213
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #1
عنوان: ارور چهارصد و چهار
ژانر: درام
نویسنده: ویدا
کد داستان کوتاه:
ناظر: @Sydney

«برای چهارصدوچهار، سالی که هیچ‌کس جرئت یادآوری اتفاقات تلخ آن را ندارد.»
خلاصه:

داستان در آینده‌های دورِ ایران‌زمین رخ می‌دهد. هنگامی که آتوسا خانم، مادربزرگ پنجاه‌ و اندی ساله‌ٔ ژینا، با در آغوش کشیدن نوهٔ دومش، تصمیم می‌گیرد قصه‌ای طولانی برای او تعریف کند. قصه‌ای که نه‌تنها برای خودش اتفاق افتاده است، بلکه میلیون‌ها میلیون ایرانی نیز آن را تجربه کرده‌اند‌.

نکته: در این داستان، هیچ اشاره‌ای به‌موضوعات سیاسی نشده است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mersede

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,912
پسندها
38,743
امتیازها
66,872
مدال‌ها
62
سن
19
  • مدیرکل
  • #2
1774960526870.webp
"والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

vida1

ناظر رمان
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
441
پسندها
2,169
امتیازها
12,213
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #3
«مقدمه»
کابوس از نظر شما چیست؟ جنگ؟ مرگ؟ غم؟ درد؟
اصلاً معنی کابوس چیست؟ یک خواب وحشتناک. اما ما کجا می‌خواهیم دردمان را بگوییم؟ کجا بگوییم که تمام چیزهایی که بقیه کابوس می‌دانند، برای ما خاطره شده؟!

«به‌نام ایران»
«فصل اول: ایران، سال ۱۴۵۰»

شب جمعه است‌. از آن شب‌هایی که گویی حالا حالاها خیال تمام شدن را ندارند. آتوسا خانم، کنار گهواره‌ی نوه‌اش نشسته و هرازچندگاهی، پکی عمیق به‌سیگار بین انگشتانش می‌زند و دود آن را مستقیم، از پنجره‌ی باز پذیرایی، بیرون می‌دهد. سال‌هاست که خاطراتش در پس ذهنش نفس می‌‌کشند و او، هرچه تلاش می‌کند نمی‌تواند صدای آن‌ها را خفه کند. صدای نق‌نق کودکانهٔ نوزاد، او را به‌خود می‌آورد. سیگار را به‌سرعت روی زیرسیگاری شیشه‌ای خاموش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

vida1

ناظر رمان
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
441
پسندها
2,169
امتیازها
12,213
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #4
***

بیست‌وسوم خردادماه بود. روی صندلی چرخ‌دار اتاقم نشسته بودم و چنان غرق در خواندن درس‌هایم بودم که حتی صدای داد و فریادهای پدر و مادرم هم برایم نامفهوم و ناچیز به‌نظر می‌آمد. اصلاً ساعت چند بود؟ صبح بود، شب بود، نیمه‌شب بود‌‌... نمی‌دانم. چشمانم به‌زور قهوه و چای‌هایی که مادرم هرازچندگاهی برایم می‌آورد باز می‌ماند. هربار که صدای تق‌تق زده شدن در چوبی اتاقم می‌آمد، قبل از خود مادرم، صدایش می‌آمد که می‌گفت:
- بچه جان بگیر بخواب! یک امتحان که این‌کارها را ندارد.
اما من از همان اولش هم گوش‌ شنوا نداشتم. یک گوشم در بود و دیگری دروازه. آن‌قدر حتی کلامی هم سخن نگفته بودم که گویی صدایم از ته چاه در می‌آمد:
- هوم...؟ اوهوم... .
همین و بس. نه توجیهی، نه توضیحی. مادرم آهی کشید و لیوان قهوه را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

vida1

ناظر رمان
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
441
پسندها
2,169
امتیازها
12,213
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #5
کتابم را بستم و از خود مادرم سریع‌تر به‌سمت پذیرایی راه افتادم. نور پذیرایی برای منی که مدت‌ها بود به‌نور چشمک‌زن چراغ مطالعه‌ام عادت کرده بودم، آزاردهنده بود. پدرم درست جلوی تلویزیون، روی زانوانش نشسته بود و دستش را روی دهانش فشار می‌داد. گویا تلاش می‌کرد آتش استرسی که معلوم نبود از کجا نشأت می‌گرفت را خاموش کند. لبانم مثل ماهیِ دور از دریا، چندباری باز و بسته شد؛ اما هیچ صدایی از بینشان در نیامد. در نهایت، فقط توانستم بپرسم:
-‌ چه شده مگر؟ نصفه جانم کردی.
پدرم با شنیدن صدای من، سرجایش خشکش زد. انگار حتی صدای من هم او را بیشتر مضطرب می‌کرد. سپس، با صدایی گرفته که از پدر پرانرژی من بعید بود، پاسخ داد:
- جنگ شده... .
ناباور خندیدم. هنوز باور نکرده بودم. شاید هم نمی‌خواستم که باور کنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

vida1

ناظر رمان
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
441
پسندها
2,169
امتیازها
12,213
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #6
کمی تندتر پلک زدم، نه برای آن‌که چشمانم بهتر ببیند. فقط تلاشی بی‌نتیجه بود برای این‌که اشکانم را پس بزنم. مادرم دستش را روی شانه‌ام که لرزش خفیفی داشت، گذاشت و زمزمه کرده بود:
- الان از چی ترسیدی، دخترکم؟
خواستم پاسخش را بدهم. تند و تیز، شاید حتی کمی کنایه‌آمیز. اما تقصیر او چی بود؟ او هم مثل ما بود. مثل تمام ما ایرانی‌هایی که ناگهان در جنگی تحمیلی گرفتار شده بودیم و هیچ‌کاری جز تماشا کردن، از دستمان بر نمی‌آمد. با صدایی که از بغض می‌لرزید، پاسخ دادم:
- شما چرا نترسیدی؟ بخش عجیب این است. همه در این شرایط می‌ترسند‌... اوه، یادم نبود. شما طبق معمول عضوی از آن «همه» نیستید، نه؟
مادرم چشمانش را با کلافگی در حدقه چرخاند و فقط یک جمله گفت. جمله‌ای که حتی پس از گذشت ۴۶ سال، فراموشش نکردم.
- طول...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

vida1

ناظر رمان
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
441
پسندها
2,169
امتیازها
12,213
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #7
قطره اشکی را که بی‌اجازه از گوشه‌ی چشمانم روی گونه‌ام لغزیده بود را سریع کنار زدم. آن‌قدر سریع که حتی از چشم تیز مادرم هم دور ماند. درحالی که با قدم‌هایی کوتاه و کم‌جان طول راهرو را که به‌اتاقم می‌رسید طی می‌کردم، بی‌آن‌که نگاه آخرم را به پدر و مادرم بیندازم، فقط زمزمه کردم:
- من می‌روم کمی... استراحت کنم.
استراحت و من؟ جور در نمی‌آمد. منی که اگر می‌توانستم همان یکی دو ساعت خوابم را هم از روتین زندگی‌ام حذف می‌کردم، حالا تنها بهانه‌ام خواب و استراحت بود. چقدر غیرقابل باور. وارد اتاقم که شدم، چشمان خیس از اشکم اتاق برهم ریخته‌ام را به‌دقت اسکن می‌کردند. چانه‌ام از بغض می‌لرزید؛ اما اهمیتی نمی‌دادم. نباید خودم را می‌باختم. کسی که در آن دوره و زمانه خودش را ببازد، حتی یک هفته هم دوام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

vida1

ناظر رمان
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
441
پسندها
2,169
امتیازها
12,213
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #8
***

- آن تی‌شرت قرمزه‌ی مرا هم بگذار در ساک.
صدای پدرم بود که می‌آمد. همه‌چیز را می‌شنیدم؛ حتی پاسخ مادرم را که می‌گفت:
- همین الانش هم زیپ این ساک بخت برگشته با دعا و التماس جلو می‌رود. تی‌شرت قرمزه‌ی تو را کجای دلم بگذارم؟
اما هرچه تلاش می‌کردم، نمی‌توانستم چشم‌هایم را از هم باز کنم. انگار وزنه‌ای سنگین روی پلک‌هایم گذاشته باشند، هر صدایی که می‌شنیدم فقط چشمانم را محکم‌تر روی یکدیگر فشار می‌دادم و ابروهایم کمی بیشتر درهم می‌رفت.‌
حتی وقتی در اتاقم با یک تق بلند و گوش‌خراش به دیوار خورد و خبر از باز شدنش داد، باز هم همانند برده‌ای مطیع، در برابر خواب تسلیم شدم. مادرم از بین دندان‌های چفت‌ شده‌اش زمزمه کرد:
- آتوسا؟ یا همین حالا خودت بلند می‌شوی یا باید پدرت را صدا بزنم کولت کند!
دوطرف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

vida1

ناظر رمان
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
441
پسندها
2,169
امتیازها
12,213
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #9
***
«زمان حال»
صدای خواب‌آلود ملورین سخن آتوسا خانم را می‌برد:
- مادر؟ شمایید؟
آتوسا خانم بدون این‌که چشمان سیاهش را از چهره‌ی نوه‌اش بگیرد، با لبخند لب زد:
- بیدارت کردم، عزیز مادر؟
ملورین خمیازه‌ای کوتاه می‌کشد، چشمش را با انگشت اشاره می‌خاراند و بدون تأیید یا تکذیب کردن حرف مادرش، می‌پرسد:
- این‌موقع شب چه حرفی با یک...
مکثی کوتاه می‌کند. گویا دارد تلاش می‌کند منطق بی‌منطقی آتوسا خانم را درک کند:
- با یک... نوزاد دارید؟!
آتوسا خانم بدون آن‌که تفاوتی در چهره‌اش ایجاد شود، سرش را بلند می‌کند و سراپای دخترش را وارسی می‌کند. ملورین ربدوشامبری ساتن برتن دارد و دوطرف آن را محکم در مشت‌های ظریفش گرفته است.
- لالایی برای این یکی پاسخگو نیست؛ اما مثل این‌که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

vida1

ناظر رمان
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
441
پسندها
2,169
امتیازها
12,213
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #10
«سال ۱۴۰۴»
پدرم ساک‌ها و چمدان‌های رنگ‌ و رو رفته را به‌نوبت در صندوق عقب پراید قراضه‌مان چپاند و درحالی که درش را به‌زحمت می‌بست، فریادزنان از سر کوچه پرسید:
- چیز دیگری نداشتید؟
سر کم‌مویش را خاراند و این‌بار گویا که با خودش حرف می‌زد، زمزمه کرد:
- اگر هم داشتید جا نمی‌شد، خوش خیال نباشید.
مادرم شال طوسی‌رنگش را که همیشه‌ی خدا روی گردنش می‌افتاد، این‌بار روی موهای خرمایی‌اش مرتب کرد و خطاب به‌ من که هنوز نتوانسته بودم کتابی را که می‌خواستم از بین اندک کتاب‌های روی طاقچه‌ام بیابم، گفت:
- تشریف‌فرما نمی‌شی، خانم ملکه‌ی مناطق محروم؟
چشمانم را در حدقه چرخاندم و یک «ولش کن» حرصی زیرلب گفتم که بیشتر شبیه به‌ یک ناسزا به‌نظر رسید. گرچه، لحنم دست‌کمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا