• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه ارور چهارصد و چهار | ویدا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع vida1
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 5
  • بازدیدها بازدیدها 97
  • کاربران تگ شده هیچ

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
345
پسندها
1,782
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #1
عنوان: ارور چهارصد و چهار
ژانر: درام
نویسنده: ویدا
کد داستان کوتاه:
ناظر: @MER~

«برای چهارصدوچهار، سالی که هیچ‌کس جرئت یادآوری اتفاقات تلخ آن را ندارد.»
خلاصه:

داستان در آینده‌های دورِ ایران‌زمین رخ می‌دهد. هنگامی که آتوسا خانم، مادربزرگ پنجاه‌ و اندی ساله‌ٔ ژینا، با در آغوش کشیدن نوهٔ دومش، تصمیم می‌گیرد قصه‌ای طولانی برای او تعریف کند. قصه‌ای که نه‌تنها برای خودش اتفاق افتاده است، بلکه میلیون‌ها میلیون ایرانی نیز آن را تجربه کرده‌اند‌.

نکته: در این داستان، هیچ اشاره‌ای به‌موضوعات سیاسی نشده است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : vida1

mersede

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,832
پسندها
36,225
امتیازها
66,872
مدال‌ها
59
سن
19
  • مدیرکل
  • #2
1774960526870.webp
"والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : mersede
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] NASTrr

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
345
پسندها
1,782
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #3
«مقدمه»
کابوس از نظر شما چیست؟ جنگ؟ مرگ؟ غم؟ درد؟
اصلاً معنی کابوس چیست؟ یک خواب وحشتناک. اما ما کجا می‌خواهیم دردمان را بگوییم؟ کجا بگوییم که تمام چیزهایی که بقیه کابوس می‌دانند، برای ما خاطره شده؟!

«به‌نام ایران»
«فصل اول: ایران، سال ۱۴۵۰»

شب جمعه است‌. از آن شب‌هایی که گویی حالا حالاها خیال تمام شدن را ندارند. آتوسا خانم، کنار گهواره‌ی نوه‌اش نشسته و هرازچندگاهی، پکی عمیق به‌سیگار بین انگشتانش می‌زند و دود آن را مستقیم، از پنجره‌ی باز پذیرایی، بیرون می‌دهد. سال‌هاست که خاطراتش در پس ذهنش نفس می‌‌کشند و او، هرچه تلاش می‌کند نمی‌تواند صدای آن‌ها را خفه کند. صدای نق‌نق کودکانهٔ نوزاد، او را به‌خود می‌آورد. سیگار را به‌سرعت روی زیرسیگاری شیشه‌ای خاموش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
345
پسندها
1,782
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #4
***

بیست‌وسوم خردادماه بود. روی صندلی چرخ‌دار اتاقم نشسته بودم و چنان غرق در خواندن درس‌هایم بودم که حتی صدای داد و فریادهای پدر و مادرم هم برایم نامفهوم و ناچیز به‌نظر می‌آمد. اصلاً ساعت چند بود؟ صبح بود، شب بود، نیمه‌شب بود‌‌... نمی‌دانم. چشمانم به‌زور قهوه و چای‌هایی که مادرم هرازچندگاهی برایم می‌آورد باز می‌ماند. هربار که صدای تق‌تق زده شدن در چوبی اتاقم می‌آمد، قبل از خود مادرم، صدایش می‌آمد که می‌گفت:
- بچه جان بگیر بخواب! یک امتحان که این‌کارها را ندارد.
اما من از همان اولش هم گوش‌ شنوا نداشتم. یک گوشم در بود و دیگری دروازه. آن‌قدر حتی کلامی هم سخن نگفته بودم که گویی صدایم از ته چاه در می‌آمد:
- هوم...؟ اوهوم... .
همین و بس. نه توجیهی، نه توضیحی. مادرم آهی کشید و لیوان قهوه را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
345
پسندها
1,782
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #5
کتابم را بستم و از خود مادرم سریع‌تر به‌سمت پذیرایی راه افتادم. نور پذیرایی برای منی که مدت‌ها بود به‌نور چشمک‌زن چراغ مطالعه‌ام عادت کرده بودم، آزاردهنده بود. پدرم درست جلوی تلویزیون، روی زانوانش نشسته بود و دستش را روی دهانش فشار می‌داد. گویا تلاش می‌کرد آتش استرسی که معلوم نبود از کجا نشأت می‌گرفت را خاموش کند. لبانم مثل ماهیِ دور از دریا، چندباری باز و بسته شد؛ اما هیچ صدایی از بینشان در نیامد. در نهایت، فقط توانستم بپرسم:
-‌ چه شده مگر؟ نصفه جانم کردی.
پدرم با شنیدن صدای من، سرجایش خشکش زد. انگار حتی صدای من هم او را بیشتر مضطرب می‌کرد. سپس، با صدایی گرفته که از پدر پرانرژی من بعید بود، پاسخ داد:
- جنگ شده... .
ناباور خندیدم. هنوز باور نکرده بودم. شاید هم نمی‌خواستم که باور کنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
345
پسندها
1,782
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #6
کمی تندتر پلک زدم، نه برای آن‌که چشمانم بهتر ببیند. فقط تلاشی بی‌نتیجه بود برای این‌که اشکانم را پس بزنم. مادرم دستش را روی شانه‌ام که لرزش خفیفی داشت، گذاشت و زمزمه کرده بود:
- الان از چی ترسیدی، دخترکم؟
خواستم پاسخش را بدهم. تند و تیز، شاید حتی کمی کنایه‌آمیز. اما تقصیر او چی بود؟ او هم مثل ما بود. مثل تمام ما ایرانی‌هایی که ناگهان در جنگی تحمیلی گرفتار شده بودیم و هیچ‌کاری جز تماشا کردن، از دستمان بر نمی‌آمد. با صدایی که از بغض می‌لرزید، پاسخ دادم:
- شما چرا نترسیدی؟ بخش عجیب این است. همه در این شرایط می‌ترسند‌... اوه، یادم نبود. شما طبق معمول عضوی از آن «همه» نیستید، نه؟
مادرم چشمانش را با کلافگی در حدقه چرخاند و فقط یک جمله گفت. جمله‌ای که حتی پس از گذشت ۴۶ سال، فراموشش نکردم.
- طول...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : vida1

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا