- تاریخ ثبتنام
- 9/3/26
- ارسالیها
- 54
- پسندها
- 268
- امتیازها
- 1,063
- مدالها
- 4
- نویسنده موضوع
- #11
هانیه حس می کرد تمام گرما از بدنش سلب شده.
خودش هم نمی دانست چگونه به سوالات کارآگاه توانسته بود پاسخ دهد.
با قدم های لرزان از اتاق بازجویی دور شد و هنگامی که وارد راهروی نسبتا باریک شد فرزندانش را دید
همتا سریع به سمت مادرش آمد و آرام پرسید:
- مامان؟ چیزی گفتی؟
هانیه ترسیده نگاهش کرد،سری تکان داد و گفت:
- نه.
***
کارآگاه صفحهی تازهای از دفترچهاش را ورق زد و در گوشهی آن نوشت:
فرهاد سرلک؛ فرزند ارشد خانواده.
او تصمیم گرفته بود نفر دوم در فهرستش فرهاد باشد.
پسر، شانههایش را جمع کرده و سرش را تا حد ممکن در یقهی پیراهن ضخیم طوسیرنگش فرو برده بود. موهای کوتاه و مشکیاش، بیآنکه کاملاً ژولیده باشد، نظمی ناپایدار داشت؛ انگار چندبار دست کشیده و نیمهکاره رها کرده باشد.
کیانی این وضعیت را...
خودش هم نمی دانست چگونه به سوالات کارآگاه توانسته بود پاسخ دهد.
با قدم های لرزان از اتاق بازجویی دور شد و هنگامی که وارد راهروی نسبتا باریک شد فرزندانش را دید
همتا سریع به سمت مادرش آمد و آرام پرسید:
- مامان؟ چیزی گفتی؟
هانیه ترسیده نگاهش کرد،سری تکان داد و گفت:
- نه.
***
کارآگاه صفحهی تازهای از دفترچهاش را ورق زد و در گوشهی آن نوشت:
فرهاد سرلک؛ فرزند ارشد خانواده.
او تصمیم گرفته بود نفر دوم در فهرستش فرهاد باشد.
پسر، شانههایش را جمع کرده و سرش را تا حد ممکن در یقهی پیراهن ضخیم طوسیرنگش فرو برده بود. موهای کوتاه و مشکیاش، بیآنکه کاملاً ژولیده باشد، نظمی ناپایدار داشت؛ انگار چندبار دست کشیده و نیمهکاره رها کرده باشد.
کیانی این وضعیت را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.