• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه جنایت خاکستری | آلا ریگی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Ala.Rigi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 12
  • بازدیدها بازدیدها 490
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    معمایی_جنایی_درام
  • کاربران تگ شده هیچ

Ala.Rigi

ناظر ازمایشی
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
268
امتیازها
1,063
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #11
هانیه حس می کرد تمام گرما از بدنش سلب شده.
خودش هم نمی دانست چگونه به سوالات کارآگاه توانسته بود پاسخ دهد.
با قدم های لرزان از اتاق بازجویی دور شد و هنگامی که وارد راهروی نسبتا باریک شد فرزندانش را دید
همتا سریع به سمت مادرش آمد و آرام پرسید:
- مامان؟ چیزی گفتی؟
هانیه ترسیده نگاهش کرد،سری تکان داد و گفت:
- نه.
***
کارآگاه صفحه‌ی تازه‌ای از دفترچه‌اش را ورق زد و در گوشه‌ی آن نوشت:
فرهاد سرلک؛ فرزند ارشد خانواده.
او تصمیم گرفته بود نفر دوم در فهرستش فرهاد باشد.
پسر، شانه‌هایش را جمع کرده و سرش را تا حد ممکن در یقه‌ی پیراهن ضخیم طوسی‌رنگش فرو برده بود. موهای کوتاه و مشکی‌اش، بی‌آنکه کاملاً ژولیده باشد، نظمی ناپایدار داشت؛ انگار چندبار دست کشیده و نیمه‌کاره رها کرده باشد.
کیانی این وضعیت را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ala.Rigi

Ala.Rigi

ناظر ازمایشی
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
268
امتیازها
1,063
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #12
خودکارش را در دست فشرد و صندلی‌اش را کمی جلو کشید.
صدای خفیف کشیده شدن پایه‌های صندلی روی زمین، کافی بود تا فرهاد تکانی بخورد؛ تکانی کوتاه و عصبی، مثل کسی که رشته‌ی افکارش ناگهان پاره شود.
زانوی پای راستش مدام بالا و پایین می‌رفت؛ حرکتی کوچک اما آن‌قدر تکراری که کیانی در همان نگاه اول آن را به‌عنوان نشانه‌ای مشخص در ذهن جستجوگرش علامت زد.
کیانی نیشخند محوی زد و روی چهره‌ی فرهاد دقیق شد و گفت:
- بهت تسلیت می‌گم، می‌خوام سریع بریم سر اصل مطلب؛ مرگ پدرت…
مکثی کرد
پلک چپ فرهاد پرید و سرش را کوتاه بالا و پایین کرد.
کیانی ادامه داد:
- خب فرهاد… آخرین باری که پدرت رو دیدی کی بود؟ باهاش حرف هم زدی؟
سیبک گلوی فرهاد بالا و پایین شد، بدون آنکه نگاهش را بالا بیاورد گفت:
- دیشب… موقع شام،آره صحبت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ala.Rigi

Ala.Rigi

ناظر ازمایشی
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
268
امتیازها
1,063
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #13
فرهاد براى اولين بار سرش را اندكى بالا آورد.
چشمان مورب و تیره‌اش لحظه‌اى كوتاه در چشمان كيانى قفل شد.
سپس پاسخ داد:
- نه پدرم هیچ مشكلى با هيچ‌کس نداشت؛ من از همه چیز شركت خبر دارم، درواقع شركت براى پدربزرگمه و اونم باكسی مشكلى نداره.
كيانى ابرويى بالا انداخت، سرش را كمى كج كرد:
- پس معتقدی کشته شدن پدرت ربطی به کارش نداره درسته، درست فهمیدم؟
فرهاد برای لحظه ای خشک شد، پلک چپش دوباره پرید:
- من… نمیدونم… پدرم… فکر نکنم با کسی مشکلی داشت.
صدایش لرز خفیفی داشت؛ کلمه‌ها انگار به سختی از گلویش بیرون می‌آمدند.
کیانی خودکارش را روی میز گذاشت و با دقت نگاهش کرد و گفت:
- ولی ما جسدش رو پیدا کردیم آقای سرلک، یک تیر مستقیم به قلبش خورده، بعد هم با ماشین خودش منتقل شده به حومه‌ی شهر… یعنی حتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ala.Rigi

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 14)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا