- تاریخ ثبتنام
- 10/3/24
- ارسالیها
- 477
- پسندها
- 2,317
- امتیازها
- 12,383
- مدالها
- 11
- نویسنده موضوع
- #61
مادرم وقتی خودش با کوروش تماس گرفت، درحالی که دستانش از عصبانیت میلرزیدند و گویی آمادهی منفجر شدن بود، برعکس تصوراتم، بعد از چند بوق کوروش جواب داد. باورم نمیشد. من خودم را بهخاطر فردی اذیت میکردم که فقط وقتی از فردی بترسد تماسش را پاسخ میدهد؟ ولله که این دیگر نوبر است. گوشی را بلافاصله از دست مادرم گرفتم و درحالی که با صدای بلند میگفتم:
- چه عجب! آقا کوروش. نمردیم و شما تلفنتان را پاسخ دادید. لطف بزرگی بود واقعاً. دست شما درد نکند!
از روی مبل بلند شده بودم و مانند مرغ سرکنده اینطرف و آنطرف میرفتم. کوروش جوابی نداد. سکوت کرده بود. بعدش تماس را بیمعطلی قطع کرد. میتوانستم دلیلش را حدس بزنم. اصلاً حدس دیگر چیست؟ به خوبی میدانستم برای چه اینطور میکند. نمیخواست با من حرف بزند...
- چه عجب! آقا کوروش. نمردیم و شما تلفنتان را پاسخ دادید. لطف بزرگی بود واقعاً. دست شما درد نکند!
از روی مبل بلند شده بودم و مانند مرغ سرکنده اینطرف و آنطرف میرفتم. کوروش جوابی نداد. سکوت کرده بود. بعدش تماس را بیمعطلی قطع کرد. میتوانستم دلیلش را حدس بزنم. اصلاً حدس دیگر چیست؟ به خوبی میدانستم برای چه اینطور میکند. نمیخواست با من حرف بزند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.