در حال تایپ رمان دختر ساعت شکسته | فاطمه اولیائی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع fatemeholyaei
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 8
  • بازدیدها بازدیدها 156
  • کاربران تگ شده هیچ

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
دختر ساعت شکسته
نام نویسنده:
فاطمه اولیائی
ژانر رمان:
معمایی، عاشقانه
کد رمان: 5865
ناظر: @بی حس


خلاصه:
وقتی رها نامه‌ای از مادر ناپدیدشده‌اش دریافت می‌کند، وارد مسیری می‌شود که پر از راز، خیانت و حقیقت‌های پنهان است. در جست‌وجوی گذشته، او با پسری مرموز روبه‌رو می‌شود که بیشتر از آنچه می‌گوید می‌داند؛ پسری که شاید کلید نجات او باشد یا بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌اش. اما بزرگ‌ترین راز، نه درباره مادرش است و نه درباره دشمنانش، بلکه درباره خود لیا و حقیقتی است که اگر آشکار شود، تمام زندگی‌اش را تغییر می‌دهد.
چون بعضی رازها پیدا نمی‌شوند؛ آن‌ها منتظرند تو را پیدا کنند.

 
آخرین ویرایش
امضا : fatemeholyaei

Eccedentesiast

مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,574
پسندها
49,393
امتیازها
96,873
مدال‌ها
60
  • #2
1000085188.webp

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #3

مقدمه

بعضی رازها برای همیشه دفن نمی‌شوند.

سال‌ها در سکوت نفس می‌کشند، میان خاطره‌ها پنهان می‌شوند و صبر می‌کنند؛ تا روزی که یک نفر، فقط یک نفر، جرئت کند پرده از حقیقت بردارد.

می‌گویند حقیقت همیشه نجات‌بخش است.

اما هیچ‌کس نمی‌گوید بهای دانستن آن چیست.

این، داستان دختری است که برای پیدا کردن مادر گمشده‌اش قدم در مسیری گذاشت که پایانش به کشف بزرگ‌ترین راز زندگی خودش ختم می‌شد؛ مسیری که در آن عشق و خیانت، اعتماد و تردید، آن‌قدر در هم تنیده‌اند که تشخیص دوست از دشمن ناممکن می‌شود.

شاید پس از ورق زدن این صفحات، دیگر به هیچ حقیقتی به‌سادگی اعتماد نکنی...

چون بعضی ساعت‌ها، وقتی از حرکت...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #4
باران آروم روی شیشه‌های خونه‌ی قدیمی می‌بارید. حیاط خیس بود و بوی خاک نم‌خورده همه جا رو پر کرده بود.
رها، دختر بیست و دو ساله، وسط جعبه‌های قدیمی وسایل پدربزرگش دنبال چیزی می‌گشت که ارزش نگه داشتن داشته باشه. تو یکی از جعبه‌ها یه جعبه‌ی چوبی کوچیک پیدا کرد. یه لایه گرد و غبار روش نشسته بود. وقتی درش رو باز کرد داخلش یه ساعت مچی نقره‌ای بود با شیشه‌ی ترک خورده. عقربه‌هاش روی هشت و بیست متوقف شده بودن. رها ساعت رو برداشت. زیرش یه تیکه کاغذ تا شده بود. بازش کرد.
روش نوشته شده بود: «اگر می‌خواهی مادرت را پیدا کنی، از ایستگاه راه آهن قدیمی شروع کن.»
نفس رها بند اومد. چند بار جمله رو خوند. از بچگی فقط یه روایت شنیده بود؛ اینکه مادرش خانواده رو ترک کرده و دیگه برنگشته. ولی این یادداشت همه چیز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #5
صندوق شماره ۲۷.
رها با دست‌های لرزان کلید رو تو قفل صندوق چرخوند. صدای آروم باز شدن قفل سکوت ایستگاه رو شکست.
داخل صندوق فقط سه چیز بود: یه پاکت نامه یه عکس قدیمی و یه گردنبند نقره‌ای.
رها اول عکس و برداشت. تصویر زنی جوان رو دید که لبخند می‌زد و کنارش مردی ایستاده بود، که چهره‌اش تا نیمه از عکس پاره شده بود. اون زن، مادرش لیلا بود.
بعد پاکت نامه رو باز کرد. روی کاغذ با خطی آشنا نوشته شده بود: «رها جان، اگر این نامه را می‌خوانی یعنی بالاخره سرنخ را پیدا کرده‌ای. اگر سال‌ها کنار تو نبودم، به این خاطر نبود که دوستت نداشتم. من مجبور شدم ناپدید بشم. چون جان تو در خطر بود. به هیچکس اعتماد نکن حتی اگر ادعا کرد دوست قدیمی منه.»
اشک تو چشمای رها جمع شد. برای اولین بار حس کرد مادرش اون رو ترک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #6
زن دستش رو آروم روی میز گذاشت و گفت:
- اسم من ناهیده، من نزدیک‌ ترین دوست مادرت لیلا بودم.
رها با تردید پرسید:
- مادرم الان کجاست؟ زنده است؟
ناهید چند لحظه ساکت موند. و بعد گفت:
- بله! زنده است.
رها با ناباوری بهش نگاه کرد.
ناهید ادامه داد:
- اما سال‌هاست که در حال فراره.
رها با ناباوری گفت:
- فرار؟ از چی؟
ناهید دفترچه چرمی رو از روی میز برداشت و صفحه‌ ای رو باز کرد.
- سال‌ها پیش مادرت شاهد اتفاقی شد که نباید می‌ دید؛ از همان روز زندگیش عوض شد، برای اینکه تو در امان باشی، مجبور شد ناپدید بشه و همه فکر کنند که خانواده‌ش و ترک کرده.
رها اشک‌هاش و پاک کرد و گفت:
- پس پدرم همه‌ی این سال‌ها حقیقت رو می‌دونست؟
ناهید آهی کشید.
- اون فقط بخشی از حقیقت رو می‌دونست. لیلا حتی برای محافظت از اون هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #7
پسر لبخند کوتاهی زد و گفت:
- اسم من آرمانه.
رها با تردید نگاهش کرد.
آرمان ادامه داد:
- مادرت ازم خواست دنبالت بیام.
رها یک قدم عقب رفت.
- از کجا بدونم راست می‌گی؟
آرمان دستش رو داخل جیب کتش برد.
رها سریع عقب‌تر رفت.
اما آرمان فقط یک گردنبند قدیمی رو از جیبش بیرون آورد.
- اگه باور نمی‌ کنی، این و ببین.
رها با دیدن گردنبند خشکش زد.
گردنبند دقیقاً شبیه گردنبند خودش بود.
فقط روی اون حرف L حک شده بود.
رها دستش رو روی گردنبند خودش گذاشت.
روی گردنبند او حرف R دیده می‌ شد.
آرمان گفت:
- مادرت این دوتا گردنبند رو سال‌ ها پیش سفارش داده بود... یکی برای خودش، یکی برای دخترش.
رها با تعجب پرسید:
- پس چرا این گردنبند دست توئه؟
آرمان چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
- چون مادرت از من خواست تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #8
چند ثانیه سکوت حکم فرما شد.
ضربان قلب رها رو تو گوش‌هاش می‌شنید.
آرمان آرام به پنجره‌ ها نگاه کرد.
بعد به سمت در رفت و گفت:
- تو کی هستی؟
مرد پشت در جواب داد:
- کسی که سال‌هاست دنبال حقیقت می‌ گرده.
رها با صدای لرزون پرسید:
- چه حقیقتی؟
مرد چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
- حقیقتی درباره مادرت... و پدرت.
رها با شنیدن اسم پدرش خشکش زد.
آرمان به سمتش برگشت.
- رها، هر چی گفت باور نکن.
رها با تعجب پرسید:
- تو از چی می‌ ترسی؟
آرمان جواب نداد.
همون لحظه صدای شکستن قفل در بلند شد.
در با ضربه‌ ای محکم باز شد.
مردی حدود ۵۰ ساله وارد کلبه شد.
موهاش جو گندمی بود و چهره‌ ای خسته داشت.
بر خلاف انتظار رها، اسلحه‌ ای در دستش نبود.
مرد چند لحظه به رها نگاه کرد.
چشم‌هاش پر از نگرانی بود.
با صدای آروم گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #9
چراغ‌های خودروی مشکی از میان مه نزدیک‌تر می‌شدند. رادمان سریع به سمت پنجره رفت و پرده رو کنار زد. چند ثانیه به بیرون خیره موند.
بعد با صدای آرومی گفت:
- باید همین الان از این‌جا بریم.
رها پاکت رو محکم توی دستش گرفت.
- ولی این نامه... .
رادمان بهش نگاه کرد.
- اگه الان بخونیش، دیگه نمی‌تونی وانمود کنی چیزی نمی‌دونی.
رها با نگرانی پرسید:
- یعنی چی؟
رادمان جواب نداد.
آرمان به سمت در رفت و گفت:
- اون‌ها بیشتر از چند دقیقه وقت بهمون نمی‌دن.
رادمان پاکت رو از دست رها گرفت و پشتش رو نگاه کرد. مهر قدیمی روی پاکت شکسته شده بود. رادمان با دیدنش برای چند لحظه ساکت موند.
رها پرسید:
- چی‌شده؟
رادمان پاکت رو دوباره به سمتش گرفت.
- این نامه رو مادرت نوشته.
رها با تعجب گفت:
- از کجا می‌دونی؟
رادمان آهسته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : fatemeholyaei

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 12)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا