طی بررسی دلنوشتههای شما عزیزان، سه متن برگزیده شدن. متن اول: پیش از آنکه دستم به شاخه برسد، بهار ریخت
و پیش از آنکه آوازی از عشق بخوانم الفبای سرزمینمان سکوت شد
من از هر برگ سراغ آن لحظه ویرانی را گرفتم که زندگی در بطن خود از چیزی خالی میشد
چیزی که هرگز وجود نداشته و نخواهد داشت.
بهار در سرزمین ما به اندازه یک نفس کوتاه بود
پیش از آنکه ماهی برکه آب را به ریه بکشد
پیش از آنکه بچه ای سر به هوا در رودخانه خفه شود،
بهار تمام میشد
و دست من هیچ گاه به شاخه نمیرسید
و آن بچه، که پوست شکلاتهای تازه خورده شده هنوز در جیبهایش بود، آرام خفه میشد. @Le Saber...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.