داستان کوتاه داستان کوتاه | اتاقی که هر شب کوچک‌تر می‌شد

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع vanıa
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 0
  • بازدیدها بازدیدها 5
  • کاربران تگ شده هیچ

vanıa

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
41
 
تاریخ ثبت‌نام
26/1/22
ارسالی‌ها
13,622
پسندها
34,213
امتیازها
96,874
مدال‌ها
78
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #1
هر شب که آرش چراغ اتاقش را خاموش می‌کرد، احساس می‌کرد دیوارها چند سانتی‌متر به تختش نزدیک‌تر شده‌اند.
اول فکر کرد توهم است، اما یک شب که از خواب پرید، کف پاهایش به لبه‌ی دیوار برخورد کرد.
صبح فردا متر آورد:
اتاقی که همیشه ۴ متر طول داشت، حالا ۳ متر و ۷۰ سانتی بود.
ترسیده بود اما نمی‌توانست چیزی بگوید؛ می‌ترسید کسی باور نکند.
شب بعد تصمیم گرفت بیدار بماند.


ساعت سه نیمه‌شب، در تاریکی، صدای خش‌خشی آمد…
دیوارها آهسته تکان می‌خوردند؛ نه مثل یک ساختمان—مثل موجودی که نفس می‌کشد.
آرش جیغ زد و چراغ را روشن کرد.
دیوارها بی‌حرکت شدند.
فردا صبح با عجله وسایلش را جمع کرد تا از خانه برود.
وقتی چمدان را بیرون برد، در خانه را بست و با عجله از راه‌پله پایین رفت.
به خیابان که رسید،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] ilia
عقب
بالا