داستان کوتاه داستان کوتاه | مردی که لحظه‌ها را می‌خرید

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع vanıa
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 0
  • بازدیدها بازدیدها 6
  • کاربران تگ شده هیچ

vanıa

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
41
 
تاریخ ثبت‌نام
26/1/22
ارسالی‌ها
13,454
پسندها
33,062
امتیازها
96,874
مدال‌ها
76
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #1
در شهر دوری، مردی زندگی می‌کرد که دعوی می‌کرد می‌تواند “لحظه‌ها” را بخرد و ذخیره کند.
به مردم می‌گفت: «اگر یک لحظه خوشی دارید، قبل از اینکه تمام شود آن را به من بدهید. بعدها که پشیمان شدید از خودم بهتان پس می‌دهم.»
همه او را دیوانه می‌دانستند؛ تنها یک زن مسن حرفش را باور کرد.
یک روز غروب، وقتی کنار دریا نشسته بود، لبخند زد و گفت:
«این غروب خیلی قشنگه… می‌خوام مال من بمونه. می‌فروشمش بهت.»


مرد لحظه را در شیشه کوچکی “بسته‌بندی” کرد و برد.
سال‌ها گذشت. زن پیر شد، حافظه‌اش کم‌رنگ شد و دیگر هیچ غروبی را حس نمی‌کرد.
روزی مرد را پیدا کرد و گفت: «لحظه‌ی غروبم را پس بده.»
مرد شیشه را باز کرد.
زن چشمانش را بست.
نور نارنجیِ غروب، صدای موج‌ها، بوی ساحل…
همه چیز دوباره برگشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا