- تاریخ ثبتنام
- 30/1/21
- ارسالیها
- 1,936
- پسندها
- 7,033
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 15
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #1
به نام خدا
قسمت اول: «پچپچِ نامهها»
در شهرِ کوچک و فراموششدهیِ «آرامشهر»، خانهای قدیمی و متروکه در انتهایِ خیابانِ «یاسهایِ پژمرده» قرار داشت. شایعاتِ زیادی پیرامونِ این خانه دهان به دهان میچرخید؛ از صداهایِ عجیب در شب گرفته تا سایههایی که از پنجرههایِ شکسته به بیرون خیره میشدند. اما هیچکس جرئتِ نزدیک شدن به آن را نداشت.
«آرش»، نویسندهیِ جوانی که به دنبالِ الهام برایِ رمانِ تازهاش بود، از این شایعات به شدت هیجانزده شد. او شبانه، به بهانهیِ عکاسی از معماریِ قدیمی، واردِ حیاطِ خانه شد. هوا سنگین بود و بویِ خاکِ مرطوب و کهنگی در مشامش میپیچید.
درِ خانه با صدایِ نالهای باز شد. داخلِ خانه تاریک و غبارآلود بود. مبلمانِ قدیمی زیرِ پارچههایِ سفیدِ رنگپریده پنهان شده بودند و...
قسمت اول: «پچپچِ نامهها»
در شهرِ کوچک و فراموششدهیِ «آرامشهر»، خانهای قدیمی و متروکه در انتهایِ خیابانِ «یاسهایِ پژمرده» قرار داشت. شایعاتِ زیادی پیرامونِ این خانه دهان به دهان میچرخید؛ از صداهایِ عجیب در شب گرفته تا سایههایی که از پنجرههایِ شکسته به بیرون خیره میشدند. اما هیچکس جرئتِ نزدیک شدن به آن را نداشت.
«آرش»، نویسندهیِ جوانی که به دنبالِ الهام برایِ رمانِ تازهاش بود، از این شایعات به شدت هیجانزده شد. او شبانه، به بهانهیِ عکاسی از معماریِ قدیمی، واردِ حیاطِ خانه شد. هوا سنگین بود و بویِ خاکِ مرطوب و کهنگی در مشامش میپیچید.
درِ خانه با صدایِ نالهای باز شد. داخلِ خانه تاریک و غبارآلود بود. مبلمانِ قدیمی زیرِ پارچههایِ سفیدِ رنگپریده پنهان شده بودند و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش