داستان داستان | پچ پچ نامه ها

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع پارادوکس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 4
  • بازدیدها بازدیدها 33
  • کاربران تگ شده هیچ

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
به نام خدا
قسمت اول: «پچ‌پچِ نامه‌ها»
در شهرِ کوچک و فراموش‌شده‌یِ «آرام‌شهر»، خانه‌ای قدیمی و متروکه در انتهایِ خیابانِ «یاس‌هایِ پژمرده» قرار داشت. شایعاتِ زیادی پیرامونِ این خانه دهان به دهان می‌چرخید؛ از صداهایِ عجیب در شب گرفته تا سایه‌هایی که از پنجره‌هایِ شکسته به بیرون خیره می‌شدند. اما هیچ‌کس جرئتِ نزدیک شدن به آن را نداشت.
«آرش»، نویسنده‌یِ جوانی که به دنبالِ الهام برایِ رمانِ تازه‌اش بود، از این شایعات به شدت هیجان‌زده شد. او شبانه، به بهانه‌یِ عکاسی از معماریِ قدیمی، واردِ حیاطِ خانه شد. هوا سنگین بود و بویِ خاکِ مرطوب و کهنگی در مشامش می‌پیچید.
درِ خانه با صدایِ ناله‌ای باز شد. داخلِ خانه تاریک و غبارآلود بود. مبلمانِ قدیمی زیرِ پارچه‌هایِ سفیدِ رنگ‌پریده پنهان شده بودند و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #2
قسمت دوم: «خاطراتِ مهرآمیز»
آرش، در حالی که عطرِ جوهرِ تازه و بویِ کهنه‌یِ کاغذ، مشامش را پر کرده بود، سعی کرد وحشتِ خود را کنترل کند. او دیگر مطمئن بود که در این خانه، چیزی فراتر از یک شایعه‌یِ قدیمی در جریان است. نامه‌ای که به طورِ خودکار ظاهر شده بود، او را به یادِ سخنانِ نویسنده‌یِ نامه در پاکتِ اول انداخت: «آن‌ها دارند مرا دیوانه می‌کنند… تو قول دادی که مرا نجات دهی.»
او به سمتِ میزِ پر از نامه‌ها برگشت. این بار، با دقتِ بیشتری شروع به بررسیِ پاکت‌ها کرد. بیشترِ آن‌ها آدرسِ روشنی نداشتند، اما چندتایی بودند که به نظر می‌رسید به یک آدرسِ مشخص در خودِ آرام‌شهر فرستاده شده‌اند. آرش تصمیم گرفت تا با استفاده از «قفلِ حافظه»اش – تلاش کند تا گذشته را ببیند. او نامه‌ها را در دست گرفت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #3
قسمت سوم: «رقصِ سایه‌هایِ جوهری»

آرش دیگر فقط یک تماشاگر نبود؛ او در میانِ گردابی از زمان گیر افتاده بود. صدایِ گریه‌یِ کودک، خشن و در عین حالِ لطیف، نه از صندوقچه، که از تک‌تکِ ذره‌هایِ غبارِ معلق در هوای اتاق می‌آمد. انگار هوا، خودش داشت گریه می‌کرد.
آرش به سمتِ پله‌هایِ چوبیِ فرسوده خیز برداشت. هر قدمی که روی پله‌ها می‌گذاشت، صدایِ جیغِ چوب مثلِ فریادِ یک موجودِ زنده بلند می‌شد. او به صندوقچه رسید. درِ صندوقچه با ناله‌ای باز شد، اما برخلافِ انتظار، خالی نبود. کفِ صندوقچه با لایه‌ای غلیظ از جوهرِ سیاه و سیال پوشیده شده بود که مثلِ خون در رگ‌ها می‌تپید.
در میانِ آن جوهر، گویی هزاران چشمِ ریزِ درخشان باز و بسته می‌شدند. ناگهان، جوهر شروع به بالا آمدن کرد؛ انگار داشت از خودش پیکره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #4
قسمت چهارم: «نغمه‌یِ ارواح در هزارتویِ گرامافون»

آرش احساس کرد که به درونِ یک سمفونیِ عظیم سقوط می‌کند. صداها، رنگ‌ها و خاطرات، مانندِ قطراتِ بارانِ رنگین‌کمانی، بر سرش می‌باریدند. او دیگر زمینِ زیرِ پایش را حس نمی‌کرد. گویی در امواجِ موسیقی غوطه‌ور شده بود. تصاویرِ محو و گذرا از زندگیِ ساکنانِ پیشینِ خانه، مانندِ فیلمی سریع، در برابرِ چشمانش رژه می‌رفتند: جشن‌هایِ باشکوه، سوگواری‌هایِ خاموش، عشق‌هایِ نافرجام و خیانت‌هایِ تلخ.

هر نتِ موسیقی، دریچه‌ای به سویِ خاطره‌ای بود. آرش ناگهان خود را در میانِ جمعیتی از شبح‌هایِ نیمه‌شفاف دید که در اتاقی مجلل می‌رقصیدند. لباس‌هایِ ابریشمیِ آن‌ها در هوا موج می‌زد و چشمانشان، مانندِ ستاره‌هایِ سرد، می‌درخشید. آن‌ها با لبخندهایی وهم‌آلود، آرش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #5
قسمت پنجم: «ساعتِ شنیِ ساکنانِ شهر»

آرش، خسته از بازی‌هایِ زمان و هزارتویِ خاطرات، صفحه گرامافون را با احتیاط رویِ میز گذاشت. مهرِ آبیِ رویِ صفحه، گویی او را به چالش می‌کشید. اما صدایِ زنگِ در، او را از جا پراند. پیرمردی با قامتی خمیده و صورتی چروکیده که انگار از دلِ تاریخ بیرون آمده بود، پشتِ در ایستاده بود. کلاهِ لبه‌دارِ قدیمی‌اش، بخشِ زیادی از صورتش را پوشانده بود و عصایی چوبی در دست داشت که سرش شبیه به جمجمه‌یِ پرنده‌ای بود.

«سلام، جوان،» پیرمرد با صدایی که انگار از تهِ چاه می‌آمد، گفت. «شنیده‌ام که شما به دنبالِ داستانِ این خانه‌یِ قدیمی هستید. من «پیرِ شهر» هستم. شاید بتوانم کمکی کنم.»

آرش، با کمی تردید، پیرمرد را به داخلِ خانه دعوت کرد. پیرمرد با قدم‌هایی آهسته و سنجیده، در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس
عقب
بالا