- تاریخ ثبتنام
- 30/1/21
- ارسالیها
- 1,936
- پسندها
- 7,033
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 15
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #1
به نام خدا
فصل اول: صدایی که صاحب نداشت
باد از لای درختان خشک و بیبر گذر میکرد و صدای سوت بلندی در دالانهای تاریک روستا میپیچید. ماه نیمهپنهان پشت تکهای ابر خاکستری گیر کرده بود و نور سردش مثل تیغی کُند روی پشتبامهای کاهگلی میلغزید.
ساعت از دو نیمهشب گذشته بود. تنها نوری که در سراسر «گورابه» دیده میشد، از پنجره کوچک خانه پیرزن میآمد. ننهغفور همیشه بیدار بود… یا شاید هیچوقت نمیخوابید. همه میگفتند چشمش خواب ندارد چون چیزهایی را میبیند که بقیه نباید ببینند.
اما امشب، او بیدار نبود. چراغ نفتی خودش روشن شده بود.
محمدحسین، پسر جوانی که چند روز پیش از شهر برگشته بود، از کنار دیوار خانه رد شد. میخواست به چاه ته روستا برسد تا دستگاه پمپ را درست کند؛ برق سه روز بود که...
فصل اول: صدایی که صاحب نداشت
باد از لای درختان خشک و بیبر گذر میکرد و صدای سوت بلندی در دالانهای تاریک روستا میپیچید. ماه نیمهپنهان پشت تکهای ابر خاکستری گیر کرده بود و نور سردش مثل تیغی کُند روی پشتبامهای کاهگلی میلغزید.
ساعت از دو نیمهشب گذشته بود. تنها نوری که در سراسر «گورابه» دیده میشد، از پنجره کوچک خانه پیرزن میآمد. ننهغفور همیشه بیدار بود… یا شاید هیچوقت نمیخوابید. همه میگفتند چشمش خواب ندارد چون چیزهایی را میبیند که بقیه نباید ببینند.
اما امشب، او بیدار نبود. چراغ نفتی خودش روشن شده بود.
محمدحسین، پسر جوانی که چند روز پیش از شهر برگشته بود، از کنار دیوار خانه رد شد. میخواست به چاه ته روستا برسد تا دستگاه پمپ را درست کند؛ برق سه روز بود که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.