داستان داستان | صدایی که صاحب نداشت

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع پارادوکس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 2
  • بازدیدها بازدیدها 17
  • کاربران تگ شده هیچ

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
به نام خدا

فصل اول: صدایی که صاحب نداشت

باد از لای درختان خشک و بی‌بر گذر می‌کرد و صدای سوت بلندی در دالان‌های تاریک روستا می‌پیچید. ماه نیمه‌پنهان پشت تکه‌ای ابر خاکستری گیر کرده بود و نور سردش مثل تیغی کُند روی پشت‌بام‌های کاه‌گلی می‌لغزید.

ساعت از دو نیمه‌شب گذشته بود. تنها نوری که در سراسر «گورابه» دیده می‌شد، از پنجره کوچک خانه پیرزن می‌آمد. ننه‌غفور همیشه بیدار بود… یا شاید هیچ‌وقت نمی‌خوابید. همه می‌گفتند چشمش خواب ندارد چون چیزهایی را می‌بیند که بقیه نباید ببینند.

اما امشب، او بیدار نبود. چراغ نفتی خودش روشن شده بود.

محمدحسین، پسر جوانی که چند روز پیش از شهر برگشته بود، از کنار دیوار خانه رد شد. می‌خواست به چاه ته روستا برسد تا دستگاه پمپ را درست کند؛ برق سه روز بود که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #2
فصل دوم: چاهی که صدا را بلعید

وقتی چشم‌هایش باز شد، تنها چیزی که حس می‌کرد، سرمای خاک بود. زیر انگشت‌هایش زمین نمناک و خیس می‌لغزید.
نور کم‌رنگی از جایی بالا می‌تابید. بوی فلز، زنگ‌زدگی و چیزی که شبیه خون خشک‌شده بود در هوا پیچیده بود.

محمدحسین نمی‌دانست کجاست. آخرین چیزی که یادش می‌آمد آن چهره بود — نیمه‌انسان، نیمه‌سایه... صدایی که اسمش را زمزمه می‌کرد.

با تته‌پته گفت:
«کجا... هستم؟ ننه‌غفور؟!...»

صدا در فضا پیچید و با صدای خودش برگشت — اما نه هم‌زمان؛ چند ثانیه تأخیر داشت.
صدا از اعماق زمین برگشت، مثل پژواکی بیمار و مرده.

قدم‌به‌قدم جلو رفت. نور از دهانه‌ی تنگی می‌آمد؛ وقتی بالا را نگاه کرد، فهمید در چاه افتاده. دهان چاه در ارتفاع زیادی بود، اما چیزی در اطرافش عجیب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #3
فصل سوم: راز گورابه

پنجاه سال پیش...

روستای گورابه هنوز زنده بود. صدای زنگوله‌ی گاوها با خنده‌ی بچه‌ها قاطی می‌شد، و باد بوی نان تازه را از تنورهای گِلی می‌دزدید.
آن زمان، ننه‌غفور جوان بود، زیبا، و همه او را ننه‌صبا صدا می‌زدند. موی بلند سیاه و چشمان درخشانش برای خیلی‌ها مثل طلسم بود؛ مخصوصاً برای مردهای روستا.

یک شبِ تابستانی، درست بعد از برداشت گندم، جشن کوچکی در میدان برگزار شد. همه دور آتش نشستند. یکی از پیرمردها، وقتی چشمش به صبا افتاد، کم‌صداتر از دود گفت:
«اون دختر، با خاک حرف می‌زنه.»

هیچ‌کس آن موقع حرفش را جدی نگرفت. اما از همان شب، هوا تغییر کرد.
صبح روز بعد چاه اصلی روستا خشک شد؛ آبی که هیچ‌وقت بند نمی‌آمد، ناگهان مثل مرده ساکت شد.

مردها ترسیدند، زن‌ها دعا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس
عقب
بالا